هویت ایرانی (4)
اندیشههای روشنفکری جنبش مشروطه در قدم اول دو هدف اساسی را دنبال میکرد، اول ایجاد یک دولت-ملت مدرن به منظور توسعه منابع و حفظ استقلال کشور و دوم تبدیل مردم از رعایا به شهروندان تا مردم مشارکت بیشتری در زندگی سیاسی کشور داشته باشند.
از گذر این خواستهها بود که جنبش مشروطه تبدیل به جنبشی میهنپرستانه و ناسیونالیستی شد که همه اقوام و گروهها را در بر میگرفت.
کاربرد کلمه ملی هم از همین جا رواج پیدا کرد و مشروطهطلبان، ملیون هم نامیده میشدند و صفت ملی برای توصیف بسیاری از نهادها و افراد به کار میرفت مثل مجلس شورای ملی یا سردار ملی.
این دوره مصادف است با حضور روشنفکران متعددی که درباره ایران و برای ایران مینوشتند، در این دوره مسئله استبداد به عنوان منشا تمامی مشکلات کشور معرفی میشود و تنها راه برون رفت از وضعیت اسفبار کشور را در تشکیل دولتهای ملی و قانونمندی حاکمان میبینند.
من به چگونگی تبدیل شدن استبداد به عمدهترین معضلی که کشور با آن درگیر است در اپیزود جداگانهای خواهم پرداخت.
این تلاشها در جهت آگاهی مردم از هویت ملی با نشر روزنامهها و کتابها ادامه داشت و در عصر پهلوی اول شدت بیشتری پیدا کرد.
تحقیقات و نوشتههای نویسندگان غربی هم به این جنبش کمک کرد و مبنایی شد برای یک سری تغییرات در ایران، مثلا نام ایران از سال 1314 به جای پرسیا یا پرشیا استفاده شد یا در زمان محمدرضا شاه لقب آریامهر به کار گرفته شد یا تقویم شاهنشاهی به جای تقویم هجری شمسی نشست.
تاکیدی که پهلویها بر 25 قرن پادشاهی ایران برای مشروعیتبخشی به خودشان داشتند و ترویج شعار معروف خدا، شاه، میهن، که تجلی وفاداری مردم ایران به شاه بود، جای چندانی برای حاکمیت ملت باقی نمیگذاشت که با اصل اساسی انقلاب مشروطه که میگفت: «سلطنت ودیعهای است که به موهبت الهی از طرف ملت به شخص پادشاه مُفَوَّض شده است.» همخوانی نداشت.
در کل نفوذ دیدگاه ناسیونالیسم رمانتیک در سیاست رسمی پهلوی بسیار زیاد بود و این دست ناسیونالیستها به شدت توسط حکومت تشویق میشدند.
در دوران پهلوی دولت-ملت تشکیل شد اما توسعه جامعه مدنی عقیم ماند.
شاهان پهلوی گمان میکردند با توسعه و نوسازی کشور به جامعه مدنی هم دست پیدا خواهند کرد اما چیزی که در نهایت محمدرضا شاه به آن رسید دیکتاتوری تک حزبی بود.
این نوع تفکر مورد حمایت روشنفکران بسیاری بود که ایده 25 قرن پادشاهی را پذیرفته و جدی گرفته بودند که معروفترین آنها در زمان رضاخان اعضای حزب رادیکال بودند که علی اکبر داور بنیانگذارش بود و در زمان محمدرضا شاه و در دهه 40 گروهی از تکنوکراتهای تحصیلکرده غرب بودند که رشد سریع اقتصادی ایران را باعث شدند، افرادی مثل علینقی عالیخانی و محمد یگانه.
البته علینقی عالیخانی در خاطراتش بیان میکند که بعد از استعفا از وزارت اقتصاد و تصدی ریاست دانشگاه تهران متوجه میشود رشد اقتصادی و صنعتی شدن کشور، باعث رسیدن به جامعه مدنی نمیشود و همین فقدان جامعه مدنی بود که کشور را به بحران رسانده بود.
در مقابل اینها سه گروه دیگر وجود داشتند، گروه اول به رهبری دکتر مصدق توسعه جامعه مدنی را پیششرط شکلگیری یک جامعه ملی میدانستند.
گروه دوم تحت تاثیر تفکرات چپگرایانه مفهوم هویت ملی را زیرسئوال میبردند و ایران را نه یک ملت بلکه مجموعهای از قومیتها میدانستند و گروه سوم برداشتی مذهبی از هویت ملی ایرانی داشتند، از شاخصترین چهرههای این جریان مرتضی مطهری، علی شریعتی و مهدی بازرگان بودند.
بر اساس دیدگاه این متفکران حضور چهارده قرنی اسلام در ایران چنان در بطن جامعه گسترده شده که تصور ایران بدون اسلام یا هویت اسلامی بدون ایران امکانپذیر نیست.
حمید احمدی در کتاب “دین و ملیت در ایران: کشمکش یا همیاری” نشان میدهد که ضد دینی فهم کردن ملیت و هویت ایرانی یک گفتمان وارداتی و غیربومی است که از جهان عرب به ایران راه یافته.
مثلا به نتایج یک نظرسنجی فرافرهنگی که بین ایران، مصر و اردن انجام شده اشاره میشود که در آن 34 درصد ایرانیها خود را بیش از هر چیز ایرانی میدانستند که این عدد در مورد اردنیها چهارده و در مورد مصریها ده درصد بود و نشان میدهد سطح مذهبی بودن ایرانیها پایینتر از مصریها و اردنیهاست و در عوض سطح هویت ملی در ایرانیها بسیار بالاتر است.
هر چند وابستگیهای قومی، زبانی، استانی و ایلی با هویت ملی رقابت میکند اما هویت ملی ایرانی در بین مردم ایران ریشههای عمیقی دارد.
طبق یک تحقیق که پرسیده شده بود «تا چه اندازه از ایرانی بودن خود احساس غرور میکنید؟» 68 درصد پاسخ دهندگان برای هویت ایرانی خود ارزش بسیار زیادی قائل بودند و 27 درصد بین متوسط و زیاد قرار داشتند و فقط 5 درصد در سطح پایین قرار میگرفتند.
جالب اینجا بود که افراد بدون تحصیلات یا با تحصیلات ابتدایی احساس قویتری نسبت به هویت ملیشان داشتند.
هویت ایرانی همچون یک پدیده تاریخی و سیاسی نه محصول دوران مدرن بلکه محصول قرنهای متمادی پیش و پس از اسلام بوده است.
وجود همین هویت ملی پیشامدرن بود که باعث رشد و تحول هویت ملی مدرن در دو قرن اخیر شد.
به همین دلیل هم بود که ایران بر خلاف بسیاری از کشورهای خاورمیانه و جهان در گذر از دوران سیاسی سنتی به دوره سیاسی مدرن، یعنی دوره شکلگیری ناسیونالیسم و هویت ملی با چالش عمدهای روبرو نشد و نخبگان سیاسی ایران توانستند هویت ملی مدرن و ناسیونالیسم ایرانی را بر مبنای سنتهای هویتی پیشامدرنشان استوار کنند.
در این کتاب دیدیم که هویت ایرانی گاهی به صورت کامل یعنی فرهنگی، قومی، زبانی، سیاسی و دینی در دورانهایی از تاریخ وجود داشته و گاهی مثل دوران سلجوقیان فقط به صورت گسترش زبان فارسی به حیاتش ادامه داده.
این دریافت ما از هویت ایرانی نه صرفا برگرفته از اسطورههای پیش از اسلام و نه صرفا اسلامی است، بلکه تلفیقی از هر دو است، ایرانیها در طی تاریخ تلاش کردند بین اسطورههای فرهنگیاشان و اسلام و بعدتر در زمان صفوی با مذهب شیعه ارتباط برقرار کنند.
این هویت که از سهمگینترین فجایع تاریخی مثل حمله اسکندر، حمله اعراب و حمله مغول جان سالم به در برده امروز به دست ما رسیده و تصوری از ما نزد خودمان ایجاد کرده، تصوری که گاهی با قهرمانی همراه است، گاهی با ناراحتی، گاهی با عصبانیت، گاهی با عشق و حتی گاهی با نفرت.