هویت ایرانی (2)
اما ایده ایران تا قبل از ساسانیان حاوی ویژگی سیاسی نبود. ایده امپراتوری یا پادشاهی ایرانی که به آن ایرانشهر گفته میشد در قرن سوم میلادی با پادشاهی اردشیر پاپکان ، بنیانگذار ساسانیان رایج شد.
در این قرن حس هویت ملی شروع به ظهور کرده بود و کشمکشهایی که بین ایده جهانگرایانه مانی و ناسیونالیسم زرتشتی وجود داشت به نفع ناسیونالیسم به پایان رسید.
به زعم نویسنده «شکلگیری فرهنگهای ملی، ویژگی رایج قرن سوم میلادی بود.» و حکومت ساسانی را باید در این فضا دید و شناخت.
ساسانیان سعی داشتند با رساندن میراث خود به کیانیان به تاریخ ایران چهرهای یکپارچه ببخشند که قدمتی بسیار طولانی داشت.
تبلیغات ساسانی در این زمینه چنان تاثیرگذار بود که حتی بعد از سقوط ساسانیان هم این حس ملی در میان مردم پابرجا ماند.
در همین دوره است که متونی چون خداینامه نوشته میشوند که دربردارنده یک گذشته قهرمانی است و منبعی میشود برای تاریخ طبری و شاهنامه فردوسی.
اما جناب شاپور شهبازی با نقدی جدی بر نیولی اذعان دارد که ایده ایران در معنای اجتماعی و سیاسی آن نه به عهد اردشیر بلکه به زمانهای قدیمیتر برمیگردد و اردشیر با ادعای احیای امپراتوری باستانی ایران که به دست اسکندر مقدونی ویران شده بود حکومت را به دست گرفت.
جناب شهبازی نشان میدهد که نیولی از مدارک موجود در اوستا که به آریا اشاره میکرده معنایی صرفا مذهبی اتخاذ کرده است.
اما در واقع اینچنین نبوده و متن اوستا نه به یک قوم بلکه به یک دولت سازمانیافته اشاره میکند.
به زعم جناب شهبازی احساس وحدت و تعلق به یک ملت از این حس ناشی میشد که ایرانیها خود را متعلق به کشور آریایی میدانستند که در مقابل کشورهای غیرآریایی قرار میگرفت.
یعنی ایده سیاسی ایران دست کم به قرن ششم پیش از میلاد میرسید.
اما جناب شهبازی از این هم عقبتر میرود و مینویسد باید توجه کرد که شاهان کیانی قبل از ظهور زرتشت و نوشته شدن اوستا وجود داشتهاند، مثلا اوستا از کیخسرو که چند نسل قبل از زرتشت پادشاه ایران بوده با عنوان «قهرمان کشورهای آریایی و استحکام بخش امپراتوری» یاد میکند و این کشورهای آریایی لزوما زرتشتی نبودند چون هنوز زرتشتی وجود نداشت، پس در نتیجه جناب شهبازی مفهوم سیاسی ایران را تا زمان کیانیان عقب میبرد.
من در این زمینه تخصصی ندارم اما اینکه چقدر بشود به صحت تاریخی اوستا و اسطورههای ایرانی اعتماد کرد بین پژوهشگران اختلاف هست، مثلا گفته میشود که زرتشت حدود هزار سال پیش از میلاد مسیح زندگی میکرده و قدیمیترین بخش اوستا گاتاهاست که منسوب به خود زرتشت است، اینکه محل سکونت زرتشت کجا بوده و اوستا تا چه حد اعتبار دارد محل تردید است، بلایی که سر اوستا آمده شبیه بلایی است که بر سر تورات آمده، یعنی گویا با حمله اسکندر بهکلی نابود شده و یکبار در زمان اشکانیان و یکبار در زمان ساسانیان جمعآوری شده، اصلا بعید نیست که ساسانیان این مفاهیم را به اوستا اضافه کرده باشند.
استناد تاریخی به اثری که صحت و قدمت خودش از لحاظ تاریخی مورد مناقشه است شاید خیلی دقیق نباشد.
مطمئنا صاحبنظران و متخصصان این حوزه نظر دقیقتری دارند و اینهایی که گفتم صرفا نظر شخصی بنده است.
اما دلیل دیگری که نیولی برای ادعای خود مطرح میکند و شهبازی آن را به چالش میکشد، نبودن مدرکی برای وجود ایده ایران در دوران مادی و پارسی است.
جناب شهبازی اشاره میکند که با آغاز اولین امپراتوری توسط مادها طبیعی بود که همه سرزمینها به عنوان امپراتوری آریایی نامیده نشوند، هر چند که در آن دوران یکی از ایلات بزرگ با حفظ نام ایل آریایی خود را از سایر ایلات متمایز کرده بود.
این وضعیت درباره هخامنشیان هم صادق بود، دو سوم ساکنان سرزمینهای امپراتوری هخامنشی ایرانی نبودند.
این امپراتوری سرزمین همه ملتها نامیده میشد و ورودی تخت جمشید هم که دروازه ملل خوانده میشد، گواه این ادعا بود.
سیاست محوری این امپراتوری بردباری یا تساهل بود، یعنی در این امپراتوری همه ملتهای زیردست میتوانستند مذهب، زبان، سنتها، شیوه زندگی و هویت ملی خود را حفظ کنند.
البته باید توجه کرد که به نظر من بخش اعظم این مدارا و بردباری را نباید به خصوصیات شاهان هخامنشی نسبت داد، یکی از دلایل اصلی تساهل در امپراتوری هخامنشی وسعت قلمرو حکومت بود که این امکان را به پادشاه نمیداد که مثل حکومتهای امروزی قدرتش را در اقصی نقاط امپراتوری اعمال کند.
جناب شهبازی ادامه میدهند که در امپراتوری هخامنشی دین از سیاست جدا بود و اصولا مذهب امری شخصی تلقی میشد.
امپراتوری هخامنشی از کاتبان عیلامی، بابلی و آرامی استفاده میکرد و اسناد خود را به این زبانها ثبت میکرد، همین کاتبان بودند که نام پرسیا را به کار گرفتند که از نام طبقه حاکم میآمد.
پارسیها برای اشاره به امپراتوری خود از واژههای مبهمی چون “این امپراتوری” نام میبردند چنانچه آلمانیها بعدها به امپراتوری خود نام داس رایش را داده بودند و روسها اتحاد شوروی.
اما مفهوم هویت ملی نقش برجستهای داشت و پارسیها خود را آریایی مینامیدند.
هرودوت نشان میدهد که اتباع ایرانی مالیات بسیار کمتری نسبت به اتباع غیرایرانی میپرداختند.
در کل به زعم شهبازی ما با یک ملت سر و کار داشتیم نه قومیتی مذهبی یا زبانی. و درباره پارتها یا اشکانیان هم ادعا میکند مدارکی وجود دارد که نشان میدهد آنها نام ایرانشهر را برای کشور اصلی خود به کار میبردهاند.
دلیل دیگری که مرحوم شهبازی اقامه میکند این است که با روی کار آمدن اردشیر پاپکان که به دنبال احیای امپراتوری گذشته ایران بود نام ایرانشهر به عنوان نمادی از غرور ملی اقوام مختلف آریایی انتخاب شد نه نامهای چون پارس یا پارسه، چون ایرانشهر جنبه سیاسی داشت و این نشاندهنده شناخته شده بودن مفهوم ایرانشهر نزد ایرانیان بود.
نکته دیگر اینکه تا زمانی که حکمرانی ساسانیان بر ایرانیها بود عنوان شاهنشاه ایرانیان مورد استفاده قرار میگرفت اما بعدتر که فتوحات به سرزمینهای غیرایرانی رسید شاهنشاه ایرانیان به شاهنشاه ایرانیان و غیرایرانیان تغییر نام پیدا کرد.
با این شواهدی که مرحوم شهبازی به دست میدهند، نه تنها ایده ایران از قرن ششم پیش از میلاد به عنوان یک واقعیت مذهبی، قومی و زبانی مطرح بوده بلکه به عنوان مفهومی سیاسی که مشخص کننده هویت ایرانی بوده، شناخته میشده است که به نظر درست نمیرسد و ایده نیولی که مفهوم ایران را به مثابه یک واقعیت مذهبی، فرهنگی و قومی برای این دوران شناخته شده میدانست درستتر به نظر میرسد و دیدگاه جناب شهبازی به ناسیونالیسم رمانتیک بیشتر شبیه است تا تحقیقی بیطرفانه درباره هویت ایرانی.
با حمله اعراب به ایران و فروپاشی سلسله ساسانیان، پایههای سیاسی و دینی هویت ایرانی سست شد و هویت ایرانی که تا آن روز واجد خصوصیتهای دینی، زبانی، قومی، فرهنگی و سیاسی بود، دو وجه خود را از دست داد.
اسلام یک حکومت جهانی بوجود آورده بود که جایگزین حکومتهای قومی و شبه ملی از جمله حکومت ایران شد.
دین اسلام هم به مرور در طول سه قرن جایگزین دین زرتشتی شد.
اما قومیت ایران، اساطیر ایرانی و زبان فارسی باقی ماند.
هویت ایرانی تا دوران صفویه خصلتهای سیاسی و دینی خودش را از دست داد اما در عهد صفویه در پیوند با مذهب شیعه و برخورداری از استقلال سیاسی دوباره این وجوه به هویت ایرانی که در گذر این سالها دوام آورده بود اضافه شد و پایه و اساسی شد برای هویت ملی در عصر مدرن.
اما چطور هویت ایرانی در معنای فرهنگی، قومی و زبانی در برابر هجوم اعراب دوام آورد؟ اول اینکه واکنش ایرانیان در برابر سلطه اعراب در یکسری از جنبشهای مقاومت ظاهر شد.
مشخص نیست که این جنبشهای مقاومت تا چه حد تحت تاثیر احساسات قومی بوده اما میشود فرض کرد که از عناصر گوناگون فرهنگی ایران پیش از اسلام الهام گرفته بودند.
دوم پیدایش سلسلههای محلی ایرانی بود، عباسیان با حمایت ایرانیان به قدرت رسیدند و انتقال مرکز امپراتوری اسلامی از سوریه به عراق که استان مرکزی ساسانیان بود به تجدید حیات هویت ایرانی کمک کرد.
پیدایش سلسلههای محلی ایرانی که اصرار داشتند خود را ایرانی بنامند و نسب خود را به شاهان پیش از اسلام برسانند هم در تجدید حیات هویت ایرانی موثر بود.
سومین عامل موثر در تجدید حیات هویت ایرانی در این دوره نفوذ نخبگان و نویسندگان ایرانی در دستگاه حکومت امپراتوری اسلامی بود که بعدها در سلسلههای محلی ایرانی هم به کار گمارده شدند.
این نخبگان و نویسندگان با ترجمهها و نوشتههای خود به زبان فارسی جدید که مشتق شده از فارسی میانه بود به بازسازی فرهنگ و تمدن ایرانی و هویت ایرانی کمک کردند.
این نخبگان با به راه انداختن جنبش ادبی شعوبیه، تاریخ، فرهنگ و اساطیر ایران را نشر میدادند و با مقایسه تمدن شکوهمند ایران پیش از اسلام با شیوه زندگی ساده و ابتدائی اعراب به برتر بودن خود نسبت به اعراب اذعان میکردند.
در این بین نقش زبان فارسی جدید بسیار برجسته بود.
در زمان ساسانیان بود که تاریخ سنتی ایران در آثاری چون خداینامه یا شاهنامه مکتوب شد.
ساسانیان با هدف یکپارچه کردن ایران و برانگیختن غرور ملی برای دفاع از ایران، افسانههای آفرینش و نخستین پادشاه جهان و سلسلههای اساطیری پیشدادی و کیانی و پیدایش ایران را که ریشههای اوستایی داشتند به سلسلههای تاریخی اشکانیان و ساسانیان پیوند زدند و نسل خود را به پادشاهان کیانی رساندند.
در این بین چیزی که از دست رفت پادشاهی مادها و هخامنشیان بود و البته کوتاه شدن پادشاهی اشکانیان که از حدود پانصد سال به دویست سال تقلیل پیدا کرده بود.
در این اساطیر انسان نخستین که اهورامزدا خلق میکند کیومرث است و نخستین شاه هوشنگ نوه کیومرث که بعد از او جمشید به قدرت میرسد و بعد از جمشید ضحاک.
ضحاک توسط فریدون و با کمک کاوه شکست میخورد و فریدون پادشاهی را به دست میگیرد.
فریدون در اواخر عمر، پادشاهی زمین را بین سه پسرش تقسیم میکند و سعی میکند در این تقسیم بندی آن کسی که بیشتر از همه شایسته حکمرانی آن منطقه از زمین است را انتخاب کند، غرب را به سلم خردمند میدهد ، شرق را به تور جنگجو و ایران را به ایرج باهوش و با درایت.
اما سلم و تور به این تقسیمبندی حسادت میکنند و ایرج را به قتل میرسانند.
بعد از قتل ایرج منوچهر نوه ایرج به پادشاهی ایران میرسد و انتقام پدربزرگ را از سلم و تور میگیرد.
به این ترتیب ریشه دشمنی بین این سه بخش از جهان تعریف میشود. این اسطورهها با تلاش نخبگان و نویسندگان به جهان اسلام هم راه پیدا میکنند و منبع نوشتن شاهنامه فردوسی میشوند.
در عین حال تلاشی هم برای اسلامی کردن اسطورههای ایرانی صورت میگیرد تا این چهرههای اساطیری را مشروع جلوه دهند و از این طریق به حفظ و تجدید حیات هویت فرهنگی ایرانی کمک کنند. نکته قابل توجه در این آثار پرتکرار بودن کلمه ایران بود مثلا در شاهنامه فردوسی 720 بار ایران و 350 بار ایرانیان آورده شده.
اهمیت این آثار در تکرار کلمه ایران نیست بلکه در نهادینه کردن تاریخ سنتی ایران به عنوان بخش عمدهای از تاریخ باستان در تاریخنگاری اسلامی است.
با شروع حکومتهای ترک تبار در ایران بر مشکلات حفظ هویت ایرانی افزوده شد، با اینکه وزیران و دبیران این سلسلهها عموما ایرانی بودند اما قدرت نظامی در اختیار ترکان بود و نظامیان ایرانی در رده دوم اهمیت قرار داشتند. حمایتی که سلسلههای محلی ایرانی از زبان و فرهنگ پارسی میکردند در دربار ترکان وجود نداشت.
گرچه وزیران و دبیران ایرانی سعی میکردند برای حاکمان ترک هم تبار ایرانی بسازند اما مشخص بود که زبان و فرهنگ پارسی آن اهمیت و ارجی که قبلتر داشت را دیگر ندارد.
البته غزنویان بواسطه حضور در دربار سامانیان تا حدودی با فرهنگ ایرانی آشنا بودند و به اعتلای فرهنگ و زبان پارسی کمک میکردند. اما سلجوقیان به کلی با فرهنگ ایرانی بیگانه بودند و تعصب سنی مذهبی داشتند.
سلجوقیان با اینکه برای اولین بار بعد از حمله اعراب، ایران را یکپارچه کردند اما تمایلی به استفاده از نام ایران نداشتند. شاید به این دلیل که سلجوقیان تمایل داشتند به جای ملیت به اسلامیت تکیه کنند و از این راه اسلام را بیشتر در ایران رواج دهند.
خواجه نظام الملک در این بین نقشی محوری بازی کرد و با مدارس نظامیه تلاش کرد بین دستگاههای دولتی و مذهبی ارتباط برقرار کند.
دبیران ایرانی که در این مدارس تحصیل میکردند هم سنتهای ادبی و اداری ایران را یاد میگرفتند و هم حقوق اسلامی را و بعدها نقش مهمی در گسترش زبان فارسی در جهان اسلام ایفا کردند.