سلام، من محمد کرمی نژاد هستم و این قسمت دوم تاریخ تحریم تنباکو هستش که در اردیبهشت نود و نه منتشر میشه.
بی معطلی بریم بببینم تو قسمت آخر چه اتفاقاتی قراره بیافته.
تو قسمت قبل گفتیم شاه که قرار داد رژی رو امضا کرد و از اون طرفم مردم فهمیدن چه کلاه گشادی سرشون رفته، تصمیم گرفتن یه حرکتی بزنن.
اول رفتن پیش ناصرالدین شاه که بیخیال قرارداد بشه.
اما هر کاری کردن از خر شیطون پایین نیومد.
گفتن چیکار کنیم چیکار نکنیم، رفتن تو حرم عبدالعظیم حسنی ع تحصن کردن و خلاصه فریاد و فغان که حق ما رو دارن می خورن.
بساطی شده بود.
اعتراض و آشوب و اینا.
تا اینجای کار، تازه روز خوب دربار و ناصرالدین شاه بود!
حالا بیاییم سر داستان این قسمتمون!
سید علی اکبر فال اسیری در خط مقدم اعتراضات مردم شیراز بود.
خودشم از علمای بزرگ شیراز و داماد میرزای شیرازی بود.
یه سخنرانی پر شور و حماسی واسه مردم شیراز کرد که آی مردم، بیایید ببینید قراره چی سرتون بیاد.
اما خب هر کاری یه تاوانی هم داره بالاخره.
بعد از این سخنرانی حکومتم جناب فال اسیری رو کَت بسته تبعید کرد به کربلا.
دست بر قضا، جناب فال اسیری هم سید جما ِل اسد آبادی رو همونجا دید.
حتما میشناسیدش، آدم پر نفوذی بود تو بلاد اسلامِی اون زمان.
همونیه که خیلی به کشورای اسلامی سفر داشته و رفت و آمد داشت
کار نداریم، بهش نامه ای داد و گفت این نامه رو بگیر به تاخت برو سمت سامرا و به دست میرزا برسون.
منظورمون از میرزا همون میرزای شیرازیه دیگه.
تو نامه هم گفته بود که شاه برداشته امتیاز توتون و تنباکو رو داده به فرنگیا.
مردمم زدن به سیم آخرو اصلا ایران بساطی شده که بیا و ببین.
تو همون نامه هم از میرزای شیرازی خواسته بود تا یه حرکتی در مقابل ناصرالدین شاه بزنه.
اینجا دیگه همون جاییه که مقدمات نامه معروف تحریم تنباکو، چیده شد.
تبعید جناب فال اسیری، اعتراضات رو توی شیراز بیشتر کرد.
مردمم با دولت درگیر شده بودن. یواش یواش شعلۀ اعتراضات رفت سم ِت تبریز و اصفهان و مشهد و تهران و شهرهای دیگه.
تو یه کلام تبعید جناب فال اسیری، برای دولت گرون تموم شد.
تو اکثر شهرها که نگاه می کردی، یه مجته ِد روحانی داشت اعتراضات رو مدیریت می کرد.
به قول خودمون شده بود لیدر اعتراضات.
همونطور که تو شیراز یه روحانی مجتهد، رهبری اعتراضات رو دستش گرفته بود، تو تبریز هم میرزا جواد تبریزی شده بود لیدر
اعتراضات مردم.
مردمم تو تبریز تا تونستن از خجالت اعلامیه های دولتی که روی درو دیوارا چسبونده بودن دراومدن.
تا جا داشت، هر چی اعلامیۀ دولتی بود پاره کردن و ریختن کف کوچه و خیابون.
یه چیزی که باعث شد اعتراضات تو تبریز اوج بگیره، نامه های علما به تبریز و آذربایجان بود.
نوشته بودن : مردم امیدشون به آذربایجانه.
این نامه ها دیگه جو تبریزو بدتر کرد.
وضعیتی شده بود که حاکم آذربایجان، به تهران نامه زد و گفتش من که دیگه از پس اینا برنمیام.
حتی تو اصفهان هم رهبری اعتراضات مردمی دست سه تا از علما بود.
جالبه که اولین بار علم فتوای حرمت توتون و تنباکو، قبل از نامۀ میرزای شیرازی از همین اصفهان بلند شده بود.
بعد اونا گفتن این کارکنای خارجی هم نجسند و باید اخراج بشن اصلا.
در این حد.
تو همین اصفهان، اونایی هم که ِکشت توتون و تنباکو داشتن، آتیش زدن به مال و منالشون.
بلاخره حرف مجتهد فصل الخطاب بود دیگه.
بعضیاشونم برای اینکه ثوابی کرده باشن بین فقرا تقسیم کردن.
حاکم اصفهان که دید وضعیت شهر قرمزه، یه جلسه ای با علما گذاشت و بهشون گفت یا باید اعتراضات رو تموم کنین، یا اینکه بساطتونو جمع کنین و از اصفهان تشریفتونو ببرین.
علمای اصفهان هم نه َچک زدن نه چونه گفتن باشه، ما میریم و شما رو با این حجم از اعتراضات، تنها میزاریم.
بعضی هاشون رفتن شهرای دیگه، بعضیای دیگه هم رفتن عراق، همسایۀ میرازی شیرازی شدن.
خلاصه اعتراضات بیشتر و بیشتر شد و شرایط برای دولت سخت و سخت تر.
شعله های اعتراضات که به تهران رسید، لیدر اونجا هم مجتهدی بود به اسم میرزا حسن آشتیانی.
حتی چند بار با بعضیا رفتن پی ِش شاه و بهش گفتن که دود این وضعیتی که درست کردی، به چشم خودت میره ها
اما خب ناصرالدین شاه بود و یه دندگیاش.
اعتراضاتو خشم مردم هم همین جور ادامه دار میشد.
روز به روز جمعیت معترضین بیشتر می شد و پایتخت و شهرهای دیگه، شده بودن میدون جنگ.
مردم دیگه رسما با مأمورای دولتی گلاویز شده بودن.
آتیش و دود و فریاد.
تو هر مسجدی که می رفتی، یه روحانی بالای منبر بود و داشت درمورد مصیبتی که قرار بود گریبان گیر ملت بشه سخنرانی میکرد.
اما نامه های علما به میرزای شیرازی که اون زمان بزرگ شیعیان بود، روز به روز بیشتر می شد.
اما تنها راه پایان دادن به این وضعیت، حرف میرزای شیرازی بود.
بلاخره اون تنها مرجع بزرگ بود اون زمان.
حرفش حجت بود واسه مردم.
همه منتظر بودن تا شاید میرزای شیرازی، بتونه آتیش این بساط رو خاموش کنه.
اینجاست که دیگه داستان ما با یه فتوا بیخ پیدا می کنه.
سال 1308قمری بود.
میزاری شیرازی بعد از اینکه از اوضاع و احوال مملکت اطلاع پیدا کرده بود، تصمیم گرفت از عراق یه تلگرافی به ناصرالدین شاه بزنه.
تو نامه درمورد قرارداد و مشکلات و معایبش گفته بود.
شاه هم بالاخره شاه بود دیگه.
به نامۀ میرزای شیرازی جواب نداد.
اما تصمیم گرفت که میرزا مشِن محمود خا یرالوزار ِه که سفیر ایران تو عراق بود بفرسته پیش میرزا و قانعش کنه.
جناب سفیر هم قبول کرد و گفت باشه رفت پیش میرزا و بهش گفت که آقا ما واسه اینکه با دولت های اروپایی پسرخاله بشیم و از شر روسا خلاص بشیم رفتیم این
قراردادو امضا کردیم.
بعدم گفت اصن اگه بخواییم هم نمی تونیم بزنیم زیر قرارداد.
چون اینقدر غرامت سنگینه که خلاصه بیچاره میشیم.
میرزای شیرازی هم گفت خیلی خب، شما که عرضه ندارید، بخاری ازتون بلند نمیشه.
اما ملت که عرضه دارن.
من خودمم کار رو دست می گیرم.
شما نگران نباش.
جناب سفیر هم دست از پا درازتر رفت.
سال 1309 قمری رسید و یه خبری مثل توپ تو تهران صدا کرد.
بین مردم شایعه شده بود که میگن یه حکمی، از میرزای شیرازی اومده که گفته تتون و تنباکو حرامه.
مردمم وقتی شنیدن خیلی خوشحال و هیجان زده بودن.
بلاخره توقع داشتن از مرجعیتو جوابم گرفته بودن.
متن اصلی فتوا، تو یه تلگراف رسید به دست میرزا حسن آشتیانی.
میرزا حسنم یه صدهزار نسخه رونوشت برداشت از روشو همه جا تو تهران پخش کرد.
چون اون موقع چو افتاده بود بین مردم که این فتوا شایعه هس بابا.
خیلی باور نکنید.
خیلی هم مأمورای دولتی تلاش کردن تا متن فتوا پخش نشه.
ولی خب سرعت عمل میرزای آشتیانی و دور و بری هاش، بیشتر از دولت بود.
مردمم که دیدن شایعه تبدیل به واقعیت شده، دیگه سر از پا نمیشناختن.
به هر کی میرسیدن تو کوچه و خیابون میگفتن: فهمیدی چی شد؟ میرزا تنباکو رو حرام کرد.
البته ناگفته نماند که بعضی از علما هم با فتوای میرزای شیرازی مخالف بودن.
می گفتن اصلا میرزای شیرازی کیه که بخواد واسه مردم تعیین تکلیف کنه!
مثلا جناب بهبهانی که می گن از علمای معروف تهران هم بوده، برای اینکه مخالفتش رو نشون بده، رفت روی منبرو شروع کرد به دود کردن توتون و تنباکو.
از تأثیر فتوا براتون بگم جوری بود که، حتی اون لات محل هم که دیگه کاری نبود نکرده باشه، توتون و تنباکو و بساطش رو بوسید و کنار گذاشت.
این فتوا یه جوری تو کشور اثر گذار بود که حتی ترکش هاش دربار رو هم بی نصیب نذاشت.
انیس الدوله، سوگلِی ناصرالدین شاه، که از همون خانم های سیبیلوی حرم سرای شاهو معشوقۀ ناصرالدین شاه بود دستور داد تا همۀ قلیون ها رو از دربار جمع کنن.
حتی خود ناصرالدین شاه هم وقتی دید اوضاع اینجوریه دیگه به نوکرها و چاکرانش نگفت که واسم قلیون بیارید بلکه ضایع نشه بالاخره شاه بود وباید مقلم و منصبش وجایگاهش رعایت میشد دیگه
خیلی جالبه که درباری ها حتی مقابل شاه هم حاضر نشدن به فتوا بی توجهی کنن.
یه نقل خیلی جالبی از یه مرجع تقلید خوندم که ایشونم خودش از کتاب خاطرا ِت اعتماد السلطنه، درمورد همین تاثیر فتوا بین مردم تعریف کرده بود.
اعتماد السلطنه کیه؟ همون وزیر انطباعات که تو قسمت اول گفتم با ناصرالدین شاه رفته بودن فرنگ. یادتونه دیگه؟
اعتماد السلطنه هم کسی بوده که اولین بار پیشنهاد فروش امتیاز رو به ناصرالدین شاه داده بود.
هر شب هر شبم مخفیانه می ِشست تو اتاقش و خاطرات می نوشت.
تو بخشی که مربوط به ماجرای توتون و تنباکو بود نوشته یه چند سالی میشد که مسابقات اسب سواری تعطیل شده بود.
جا نداشتیم واسش.
تو همون ماجرای فتوا، یه جای بزرگی پیدا شد و ما هم دوباره مسابقات رو شروع کردیم.
معمولا هم جوونا می اومدن تماشا میکردن اونجا.
بعد جالبش اینجاست که می گه سی هزار نفر اومده بودن واسه تماشای مسابقات، ولی حتی یه نفرشونم دستش سیگار نبود.
یا مثلا یه نقل دیگه ای همین اعتماد السلطنه تو کتابش داره که می گه یکی از اشراف، اومد بهم گفت یه بنایی داشتم، تا دید من
سیگار میکشم کارو ول کرد و رفت.
می گه بهش گفتم بابا حداقل بیا پولتو بگیر، اونم گفت من پول حروم نمی خورم، مال خودت.
خلاصه که فکر کنم با این نقل قول ها دیگه فهمیده باشین نفوذ فتوای یه مرجع اون زمان چقدر زیاد بوده.
دولت هم خیلی تلاش می کردو دست و پا می زد که بلکه بتونه از تأثیر این فتوا کم کنه.
مثلا اومد بین مردم شایعه کرد که این حکم جعلی بوده.
اما خب با وجود علمایی که تو تهران بودن کار مسخره ای بود دیگه.
حتی به میرزای آشتیانی هم گفتن تو که مجتهدی.
پس بیا یه فتوا بنویس که استعمال توتون و تنباکو حلاله.
ملت برن بکشن خلاص کن مارو.
ولی اینم به جایی نرسید و میرزای آشتیانی گفت همونی که این حکم رو داده خودشم باید برداره.
ناصرالدین شاه هم که دید هوا َپسه، یه جلسه ای با علمای تهران گرفت و اونارو جمع کرد تا بلکه بتونه باهاشون کنار بیاد.
بهشون گفت شما فتوای حرمت رو بردارید، ما هم میریم صحبت کنیم قرارداد لغو بشه و تمام
بعد از مدتی دولت به علما گفت که ما انحصار داخلی رو لغو کردیم.
اما خب شرکت انگلیسی رو دیگه بیخیال بشین.
چون اگه قرارداد اونا رو فسخ کنیم، اون وقت باید دوبرابر غرامت بدیم بهشون.
بعد مجبور میشیم کاسۀ گدایی دستمون بگیریم.
اما این حرفا نبود، علما کوتاه نیومدن و گفتن: برداشت حکم، دست ما نیست.
دولتم اومد به ناصرالدین شاه گفتش که اینا اینجوری گفتن.
شاه هم زد به سیم آخرو یکی رو فرستاد پیش میرزا حسن آشتیانی تا بهش بگن که باید پاشی بیایی وسط شهر قلیون بکشی.
زوری هم هس خلاصه.
نمایندۀ شاه هم رفت و به میرزای آشتیانی گفتش شاه گفته باید بیایی وسط شهر قلیون بکشی همه ببین.
اینو که گفت، جناب طباطبایی بغل دست جناب آشتیانی وایساده بود.
گفتن این حرف همانا و عصبانیت جناب طباطبایی همانا.
بلافاصله جواب داد که شاه خیلی بیجا کرد، غلط کرد و این حرفا.
خیلی عصبانی شد از اون حرف.
این کارم دوای درمون ناصرالدین شاه نشد که نشد.
ولی بعدش ناصرالدین شاه به میرزای آشتیانی گفت بساطتو جمع می کنی و از تهرون، خدافظ.
آشتیانی هم نه گذاشت نه برداشت، یک راست رفت تا محیای سفر بشه.
اما خب مردم اجازه ندادن میرزای آشتیانی از تهرون خارج بشه و در خونه اش تحصن کردن.
بعد از همۀ این کش و قوس ها شیخ فضل الله نوری برداشت یه نامه ای به میرزای شیرازی نوشت و بهش گفت دیگه همه چی تموم شده.
شما هم کوتا بیا دیگه. اما میرازی شیرازی به جناب آشتیانی نامه زد تا ببینه اونجا اوضاع از چه قراره.
تو نامه هم میرزای شیرازی نوشت تا وقتی که اصل قرار داد رو نگرفتن، حکم سرجای خودشه.
مردم صبح بیدار شدن دیدن عجب رو در و دیوار اعلامیه زدن که علما گفتن روز دوشنبه، آماده باشید که بریم جهاد کنیم و طومار دربار رو درهم بپیچیم.
خبر جهاد مردم، فوری به گوش ناصرالدین شاه رسید.
سفرای خارجی هم اومدن پیشش گفتن آقا ما انگار تو دلمون دارن رخت میشورن.
ما به اعتبار تو اومدیم ایران.
الان که فاتحۀ خودتم داره خونده میشه!
بلاخره ناصرالدین شاه که ترس سفرای خارجی رو دید، خودشم ترسید!
دید انگار شوخی شوخی داره جدی میشه.
الان دیگه شرایط یه جوریه که توپ تو زمین ناصرالدین شاهه.
اومدن پیش علما گفتن آقا چه کاریه ما میریم قرارداد رو لغو می کنیم.
حالا چرا عصبانی میشید بیاید بیخیال جهادبشید اصلا.
بلاخره، فشارها و اعتراضات به دربار جواب داد.
شاه یه نامه نوشتو گفتش امتیازی که به انگلیسی ها داده بودن رسما لغو شد.
نامه هم داد ببرن بین مردم پخش کنن.
بعد از اینکه آقایان علما دیدن شاه از خر شیطون پایین اومده، هر کدوم برداشتن تلگرافی برای میرزای شیرازی فرستادن تا فتوای حرمتش رو لغو کنه.
بعد از لغو این قرارداد دولت ایران هم خیلی ضرر کرد.
تو این ماجرا درسته که قدرت فتوا و تأثیر اعتقادات دینی بین مردم نشون داده شد.
اما دولت و حکومت، به قول قدیمیا هم کتکه رو خوردن، هم پیاز رو.
حالا جالبه که بعد از این ماجرا هم همون امتیاز تتون و تنباکو رو بی سر و صدا دو دستی تقدیم دولت فخیمۀ فرانسه کردن.
واسه بستن بعضیا هم یه چند نفر رو جمع کردن تو دربار و براشون یه مقرری از طرف دولت گذاشتن.
اما ماجرای تحریم تنباکو، قدرت فتوای مرجعیت شیعه رو بین مردم به انگلیسی ها نشون داد.
بخاطر همینم دیگه ایندفعه راهشو یاد گرفته بودن و اول از خجالت همون بعضیا با لیرهای انگیسی در می اومدن.
بعد وارد عمل میشدن.
یه چیزی که واقعا سؤاله اینه که خب چرا این امتیاز به فرانسه دادند.
اجنبی که شاخ و دُم نداره.
ولی این ماجراها نشون داد که دین واقعا تو جامعۀ اون روز ایران، جایگاه تاپی داشته .
چیزی که شنیدین، پادکست دوم مجموعۀ جایگاه دین، در تاریخ ایران و قسمت آخر ماجرای تحریم تنباکو بود.
امیدوارم تونسته باشم به خوبی این ماجرا رو براتون روایت کرده باشم.
بعد از هر اپیزود هم اطلاعات بیشتر اون موضوع رو در کانال تلگراممون قرار میدیم.
آدرس کانال هم تو جزییات پادکست هست.
از امیرعباس آذرحزین بابت طراحی پوسترها خیلی ممنونم.
یه تشکر ویژه هم کنم از دوست خوب و همراه، امین شوشتری عزیز که صدابرداری کار رو بر عهده داشت
دمشونم گرم.
جمعۀ بعد منتظر ما باشید با اپیزودی از مجموعۀ علم و دین.
اینم بگم که هر سؤالی داشته باشین فقط کافیه برامون کامنت کنید. ممنون از همراهیتون .