×

Usamos cookies para ayudar a mejorar LingQ. Al visitar este sitio, aceptas nuestras politicas de cookie.

Rebaja de Año Nuevo ¡Hasta 50% de descuento!
image

آسیا در برابر غرب / Asia vs. the West, آسیا در برابر غرب (4)

آسیا در برابر غرب (4)

ما از طرفی با غربزدگی، مدام تیشه به ریشه میراثمان می‌زنیم و از طرف دیگر با بالیدن به تاریخ و گذشته‌امان غرب را عامل بدبختی معرفی می‌کنیم. ما در بن بست گیر کردیم یا باید دست از سنت‌ها برداریم و راهی را برویم که غرب رفت چون این سنت‌ها باعث عقب ماندگی ما با معیارهای غربی شدن، یا باید به همین وضع بن بست گونه خودمان بچسبیم و سنت‌ها را حفظ کنیم چون راه میانه‌ای وجود ندارد و نمیشود هم سنت‌ها را حفظ کرد و هم انتظار پیشرفت به معنای غربی آن را داشت.

اما اگر سنت‌ها رو نابود می‌کنیم چه چیزی جایگزینش کنیم؟ این سئوالی است که سبب موتاسیون فرهنگی می‌شود. به زعم نویسنده ما در مرحله احتضار خدایانیم، مرحله‌ای که تقریبا مصادف است با عصر زندگی داستایفسکی و نیچه.ما الان به دوراهی‌ای رسیدیم که داستایفسکی به آن پرداخته بود.

نویسنده اذعان دارد که ما نمی‌توانیم خدایان را شفا ببخشیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم پرسش کردن است، پرسش از اینکه چه چیزی را می‌توانیم جایگزین سنت‌های پیشین کنیم تا به ورطه نیهیلیسم نیافتیم.

مثلا در شرق نظام‌های طبقاتی وجود داشت، نظام کاستی در هند یا نظام طبقاتی بر اساس حرفه در ایران، این طبقه‌بندی‌ها انسان‌ها را در جایگاه خودشان قرار می‌داد. غرب این نظام‌های طبقاتی را زیر آرمان‌های دموکراسی و برابری از بین برد چون معتقد بود همه انسان‌ها برابرند به این خاطر که قوه تعقل دارند.

نیچه از کسانی بود که به این نیروی برابر کننده‌ی انسان‌ها اعتراض داشت و ابرانسان او، خالق، هنرمند و متمایز از انسان‌های معمولی بود. به نظر من یک راهی باید بین این دو دیدگاه وجود داشته باشد، نه سیستم طبقاتی شرق عادلانه بود چنانچه بچه کفاش حق درس خواندن نداشت، نه این سیستم برابر کننده عادلانه است چرا که همونطور که آرنت هم می‌گوید قدرت سبب نابودی توان فردی است و انسان‌هایی که واقعا توانا و نخبه‌اند در سایه طبع مبتذل انسان توده‌ای مجالی برای عرضه فکر و هنرشان ندارند.

این مفهومی است که من از موتاسیون مدنظر مرحوم شایگان می‌فهمم یعنی امکانی برای ساخت انسانی برتر که زمینه‌هایش در آسیا بیشتر است. من معتقدم این امکان نه فقط در آسیا بلکه امروزه در همه جا وجود دارد. مثلا توجهی که هنر غربی مخصوصا سینما به زنده کردن اسطوره‌ها می‌کند، و ارباب حلقه‌ها می‌سازد یا بر اساس اسطوره‌های اسکاندیناوی ابرقهرمان خلق می‌کن، نشان دهنده این است که جریانی وجود دارد که متوجه خطا بودن اسطوره‌زدایی از جهان شدند.

کامو می‌گفت در برابر دنیایی که به ابزورد تنزل پیدا کرده، سه نوع واکنش میشود نشان داد: خودکشی که راه تلخکامان ناامید است، آفرینش هنری که راه پرومته‌های جهان ساز است و جهش متافیزیک که راه متفکران جسور است. اگر هیچ کدام از این سه راه را انتخاب نکنیم باید موفقیت مالی و اجتماعی را انتخاب کنیم. برای روشنفکران پول وسیله آزادی است و برای تازه به دوران رسیده‌ها تنها هدف زندگی.

به زعم نویسنده هنوز اکثریت مردم آسیا ارتباطشان را با طبیعت و محیط زیستشان از دست نداده اند، این ادعا معلوم نیست امروزه تا چه حد صحیح باشد، چون توصیفی که از انسان توده‌ای انجام میشود یعنی انسانی همیشه طلبکار،شاکی از محرومیت خود و طالب رفاه که در تعریف اکثر ما رفاه یعنی مصرف. این انسان به انسانی که هر روز می‌بینیم بسیار شبیه است.

به زعم نویسنده انسان توده‌ای سعی دارد با مصرف خلا درونی خودش را پر کند، مصرف شیره حیات را می‌مکد و طبیعت را نابود می‌کند، طبیعت برای انسان توده‌ای منبع ذخیره نیروست تا به کالایی مصرفی تبدیل شود.

و در ادامه میگوید شاید کمتر قومی به اندازه ایرانی‌ها از خودشان انتقاد می‌کننداما این انتقادها بیشتر جنبه بیزاری و فحاشی دارد و به یافتن درد کمک نمی‌کند چون با تحلیلصورت نمی‌گیرد. می‌دانیم که یک جای کار می‌لنگد اما نمی‌دانیم کجا. بحث دقیق درباره عناصر غالب تفکر یک ملت و خلقیاتشان مستلزم اندکی حوصله و عشق است، که نه حوصله داریم چرا که می‌خواهیم یک شبه ره صد ساله برویم و نه عشق.

نویسنده در بخش دوم کتاب سعی کرده تا حدودی تمدن‌های بزرگ آسیایی را به ما معرفی کند، من در لابلای بحث‌های قبلی به خیلی از خصوصیات تمدن‌های آسیایی اشاره کردم و در این بخش تنها به آن‌هایی می‌پردازم که به نظر خودم شاخص‌تر هستند، قطعا برای درک بهتر و بیشتر این خصوصیات خود کتاب و منابعی که در این‌بار به وفور وجود دارد در دسترس هست. نویسنده ابتدا به این موضوع اشاره می‌کند که تمدن‌های آسیایی در گذشته بسیار با هم در ارتباط بودند اما امروزه این ارتباط بسیار کمرنگ شده.

این از دست دادن ارتباط تا حدودی بخاطر برخورد تمدن‌های آسیایی با تمدن غرب بوده. سلطه غرب سبب از خودبیگانگی شده و غرب تبدیل به آمال تمدن‌های آسیایی.

اما رفته رفته و بعد از دو جنگ جهانی، تمدن‌های شرقی کمی به خودشان آمدند و از شوک ناشی از شکست رها شده و سعی کردن دوباره هویت خود رو احیا کنند اما سلطه چند قرنی غرب سبب کم رنگ شدن این هویت شده. نویسنده یکی از راه‌های احیای دوباره هویت تمدن‌های آسیایی را ارتباط دوباره آن‌ها با هم معرفی می‌کند..

چهار کانون بزرگ فرهنگی در آسیا وجود دارد: ایران و اسلام، هند، چین و ژاپن.

مهمترین نکات درباره ایران این است که ایران از یک طرف هم جزئی از دنیای اسلام است و هم با تمدن هند خویشاوند. نکته جالب توجه اینجاست که تمدن اسلامی هم تقریبا به اندازه مسیحیت زیر نفوذ یونانیت قرار گرفت اما سرنوشتی متفاوت از سرنوشت غرب پیدا کرد و به خاطره قومی خودش وفادار ماند.

ایران راه ارتباطی بین تمدن‌های شرقی و غربی بوده و در تاریخ نقش میانجیگری داشته است. مثلا میشود به حضور سه مغ در هنگام تولد مسیح یا به حضور سلمان فارسی در کنار پیغمبر اسلام، اثراتی که دین زرتشت در یهودیت گذاشت و تاثیر مهرپرستی نزد رومی‌ها اشاره کرد که همه نشان دهنده نقشی است که ایران در ارتباط بین تمدن‌ها بازی می‌کرده است.

به این دلیل ایران هم قدرت تاثیرگذاری در سایر تمدن‌ها داشت و هم به نوبه خود از باقی تمدن‌ها تاثیر می‌پذیرفت و کار سنتز را بین تمدن‌های مختلف انجام می‌داد.

مهم‌ترین نکات درباره هند مذهب هندو است، دین هندو دربردارنده کثرتی نامحدود است که به واسطه عدم وجود یک نظام عقیدتی منسجم و کتاب مقدس ممکن شده که به همین دلیل هر کس می‌تواند رویکرد خودش را داشته باشد. اما به طور کلی می‌شود یکسری معتقدات را مشترکا درباره دین هندو پیدا کرد، مثل اعتقاد به کارما، تناسخ و دارما. این تکثرگرایی فوق العاده‌ای که در دین هندو وجود داشت راه را بر اعتقاد به ملیت، نژاد و رسالت قومی بست و باعث شد که هندی‌ها خصلت جهانگشایی نداشته باشند.

مهم‌ترین نکات درباره چین این است که تفکر چینی از تصاویر شاعرانه و استعاری استفاده می‌کند. چینی‌ها کشش عمیقی به زیبایی‌های طبیعت داشتند. سه دین بزرگ در چین وجود داشت یکی آئین کنفوسیوس که اعتدال، بردباری، مناعت و صبر را از خودش به یادگار گذاشت، دومی آئین تائو که به رستگاری، سکوت، اعتکاف و انزوا توجه داشت و برخلاف کنفوسیوس بی‌عملی را تبلیغ می‌کرد و سومی آئین بودایی بود که از هند گرفته شده بود.

پیروان این سه آئین در کنار هم زندگی می‌کردند و این اختلاط تا آنجا پیش رفته بود که پیروان تائو بودا را مظهر لائوتسه خالق تائو می‌دانستند و بودایی‌ها کنفوسیوس و لائوتسه را شاگردان بودا.

اما مهم‌ترین نکات درباره ژاپن این است که ژاپن بسیار وامدار چین است. فرهنگ ژاپن آمیخته با ذوقی هنری است و مثل چینی‌ها بسیار به طبیعت وابسته است، ژاپنی‌ها هم مثل چینی‌ها تلاش نمی‌کردند مسائل را بسیار غامض و پیچیده ببینند. در ژاپن هم، ما وحدت بین ادیان را می‌بینیم.

وحدتی که بین آئین شینتو و بودا برقرار بود. مهم‌ترین چیز برای ژاپنی‌ها خانواده و تکالیف اجتماعی بود و همین خصیصه بعدتر تبدیل به قوم‌پرستی و کشورگشایی ژاپنی‌ها شد. ژاپنی‌ها حتی خیر و شر را هم در بستر ارتباطات اجتماعی می‌دیدند، مثلا خوب چیزی بود که برای گروه خوب باشد نه برای فرد.

خیر مطلق این بود که آدمی خود را برای خیر خانواده فدای خانواده یا کاست یا اجتماعی که به اون تعلق داشت کند. بعد از اصلاحات میجی (Meiji) این تعاریف شکلی افراطی گرفتند و معطوف به امپراطور و کشور شدند. در ژاپن واحد تشکیل دهنده دولت خانواده‌ است نه فرد.

اما مهم‌ترین گروه در ژاپن سامورائی‌ها بودند، از آن‌جا که آئین شینتو هیچ نظام اخلاقی‌ای ندارد، آئین بوشیدو یا آئین جوانمردی از عناصر موجود در ادیان مختلف آسیایی استفاده کرد و نظامی اخلاقی ساخت که هفت فضیلت اساسی اون این‌ها بودن: درستی، دلیری، نیکی، ادب، صداقت، شرافت و وفاداری که یک فضیلت هشتم همه این‌ها رو میسر می‌کرد یعنی فضیلت تسلط بر نفس.

تلاش برای به دست آوردن تسلط بر نفس به سامورائی کمک می‌کرد ذهنی آزاد و بی‌غایت داشته باشد که این بی‌غایتی و بی‌منظوری را می‌شود در ادیان دیگر آسیایی مثل بی‌عملی در تائو، بی‌منظوری در هندو، بی‌ذهنی در بودا و رضا و توکل در اسلام دید.

مشترکا در همه این تمدن‌ها با اینکه احساس می‌شود که تمدن ایرانی و هندی به هم نزدیک‌ترند و از آن طرف چینی‌ها و ژاپنی‌ها هم همینطور، اما به زعم نویسنده نقاط مشترکی وجود دارد که این تمدن‌ها را به هم متصل می‌کند مثل اینکه همه به دنبال رهایی و رستگاری بودند و از طریق نوعی اشراق و عرفان قصد داشتند به این رهایی دست پیدا کنند، نکته مشترک دوم توانایی وحدت بخشی این تمدن‌ها بوده و نوع نگاهشان به مبدا، طبیعت و انسان که نوعی یگانگی در آن دیده می‌شود یعنی همه این تمدن‌ها مبدا، طبیعت و انسان را در هم تنیده می‌دیدند.

که در غرب این سه مقوله از هم جدا هستند. به قول نویسنده آن‌چه تمدن‌های آسیایی را از تفکر غربی جدا کرد از میان رفتن تجربه مبدا نزد تفکر غربی بود. یعنی دیدی که انسان شرقی و حتی یونانی پیش از سقراط از خداوند داشت بیشتر بر بینش اساطیری بود اما با ظهور فلسفه همه چیز به پرسش کشیده شد و کسی که پرسش می‌کند، نسبت به چیزی که از آن سئوال می‌کند فاصله می‌گیرد.

بی‌دلیل نبود که نیچه در غروب بت‌ها حمله‌اش را از سقراط آغاز می‌کند چرا که با سقراط وجود آدمی به فضیلت یا ارزش‌های اخلاقی تقلیل پیدا کرد و عقل انسان این قدرت را پیدا کرد که هر حقیقتی را کشف کند. به همین دلیلنیچه تاریخ تفکر غرب را دروغی دو هزار و پونصد ساله خواند. اما در مقابل تفکر آسیایی وجود انسان را به هیچ صفتی تقلیل نمی‌دهند.

و به عقل اعتباری مطلق نمی‌دادند و همچنین قدرت ناخودآگاه را نادیده نمی گرفتند. آن‌ها تعادل را قانون طلایی هستی می‌دانستند، تعادلی که بین انسان و طبیعت و درون و بیرون وجود داشت. این تعادل به صورت جمع اضداد جلوه می کرد مثل نماد معروف یین و یانگ در چین باستان. تلاشی که این تمدن‌ها جهت لگام زدن به غرایز انجام دادند نشون میدهد که آن‌ها به خوبی از اثرات آزاد کردن غرایز اطلاع داشتند.

در مقابل اما تمدن غربی کاملا در تضاد با این تمدن‌های آسیایی قرار می‌گیرد هر چقدر تمدن‌های آسیایی به وحدت، اعتدال و طبیعت توجه داشتند، تمدن غربی دیدی انتقادی به پدیده‌ها داشت و خودرای بود و از طبیعت فاصله گرفته بود.

Learn languages from TV shows, movies, news, articles and more! Try LingQ for FREE