آسیا در برابر غرب (3)
اما چه شد که چین دست از فرزانگی کهن خود برداشت و کمونیسم را انتخاب کرد؟ شاید چون گمان میکرد کمونیسم به برون رفت چین از مشکلاتش کمک خواهد کرد و احتمالا به این دلیل که آنها کمونیسم را جلوهای از نیهیلیسم نمیدانستند و گرنه اینقدر راحت دست به نابودی حکمت کهنشان نمیزدند. همانقدر که غربزدگی ناشی از غفلت و ناآگاهی ما از تمدن غربی است حمله به غرب هم جلوهای دیگر از غربزدگی است.
به هر حال ما در جهانی زندگی میکنیم که گریزی از مدرنیته نیست. مثلا هند درگیر فقری فزاینده است و باید برای این فقر کاری انجام بده و این در حالیهکه میراث معنوی هند این فقر رو ترویج میکند، چون فقر و بدبختی در فرهنگ هندو نه بلای آسمانی بلکه باعث آزادی و رستگاری است. هند هم در نهایت ناگزیر خواهد شد میراث معنویاش را قربانی کند تا مردمش به سطح بالاتری از زندگی دست پیدا کنند.
معمولا ژاپن را نمونه موفقی از تمدنهای آسیایی میدانند که توانسته سنت و تکنیک را با هم آشتی بدهد. فرق ژاپن با بقیه کشورهای آسیایی در این بود که فهمید وارد کردن تکنولوژی مستلزم وارد کردن اندیشه هم هست برای همین همزمان با ورود تکنولوژی دانشجویانی برای یادگیری اندیشه غربی به غرب فرستاد. اما تعادلی که ژاپن برقرار کرده بسیار شکننده است ژاپنیها زندگی دوگانهای دارند و سعی میکنند در خلوت خانهها طبق سنتها زندگی کنند و در اجتماع غربی باشند که این اسکیزوفرنی فرهنگی در طولانی مدت مشکل ساز خواهد بود.
اما راهی که چین انتخاب کرد کمونیسم بود. نویسنده اذعان دارد که نباید منکر پیشرفتهای چین شد ممکن است چین در آینده بتواند مشکلات توتالیتاریسم و نیهیلیسم را برطرف کرده و راه جدیدی پیدا کند. در مقابل هند به رهبری گاندی سعی کرد تا راهی آسیایی و بر پایه سنت خود برای برون رفت از این بنبست پیدا کند که در نهایت شکست خورد و مجبور شد راهی مشابه بقیه کشورها اتخاذ کند.
نویسنده تشبیه خوبی بین گاندی و مائو بکار برده، تشبیه بین مجنون و عاقل که اولی به دنبال تغییر انسان از درون و دومی به دنبال تغییر انسان از بیرون است، اولی به باطن می پردازد و دومی به ظاهر، اولی باعث شکفتگی میشود ولی دومی به زور متوسل میشود. نبرد بین مجنون و عاقل نبرد بین معنویت آسیا و سیطره غرب است که شکست گاندی نشان داد که تاکنون غرب پیروز بوده است.
باید توجه کرد که غربزدگی منحصر به یک اقلیت یا طبقه خاص نیست و تودهها را درگیر کرده است، نویسنده در بخش غربزدگی جمعی در آسیا به جلوههای مختلف این غربزدگی اشاره میکند تا نشان دهد که فاصله گرفتن تمدنهای کهن آسیایی از هویت فرهنگیشان تا چه حد جدی، خطرناک و وسیع است.
اولین جلوه غربزدگی جمعی در آسیا ناسیونالیسم است، ناسیونالیسم سلاحی بود که کشورهای استعمارزده آسیایی علیه جهان متجاوز غرب به دست گرفتن و ملیت را جایگزین قومیت کردند. ظهور ناسیونالیسم به معنای مدرن در اروپا به دنبال جنبشهای عصر روشنگری و پیروزی بورژوازی در انقلاب فرانسه بود که به جمهوری فرانسه منتج شد.
با ظهور ناپلئون کشورهای اروپایی که همچنان با سیستم اشرافیت قدیم کار میکردند حیاتشان را در خطر دیدند و در اتحاد با هم ناپلئون را شکست دادند که البته تلاشی مذبوحانه بود چون کمتر از نیم قرن بعد موج آزادیخواهی و بورژوازی اروپا را درنوردید و مفاهیمی مثل آزادی فردی، حاکمیت ملی و استقلال اهدافی شدند که ملتها به دنبال آن بودند.
چنین سیری در تمدنهای آسیایی طی نشد اما ناسیونالیسم که با تاریخ و تمدنهای آسیایی همخوانی نداشت، پذیرفته شد. مرحوم شایگان درباره ایران مینویسند: «ابن سینا و غزالی پیش از آنکه ایرانی باشند، مسلمان بودند. ایرانیت صفتی بود که به این جوهر مشترک رنگ میداد، مشخص میکرد ولی آن را تعیین نمیکرد.
اسلام دایره بزرگی بود که همه را در برمیگرفت. هویت ایرانی، عرب و ترک حکم دایرههای کوچکتری را داشت که در دایره بزرگ با هم یکی میشدند و رنگ خاص خویش را نیز حفظ میکردند.»
جلوه دوم غربزدگی جمعی در آسیا در قیام تودهها جلوهگر شده. به وجود اومدن تودهها ادامه روندی بود که بعد از پیروزی بورژوازی در اروپا اتفاق افتاد.
هانا آرنت در کتاب خاستگاههای توتالیتاریسم تاریخچه نسبتا جامعی از پیدایش طبقه تودهها ارائه میدهد و میگوید گرچه بسیاری از متفکرین خطر بوجود آمدن جامعه تودهای را احساس کرده و خصوصیات تودهها را در آثارشان بیان کرده بودند اما تودهها به علت برابری روز افزون یا گسترش آموزش عمومی یا پایین آمدن سطح معیارهای آموزشی به وجود نیامدند، به زعم آرنت در آمریکا که میزان برابری و دسترسی به آموزش بیشتر بود جنبشهای تودهای به وجود نیامدند و بررسی این جنبشها نشان داد که نه تنها مردمان عادی بلکه نخبگان هم جذب این جنبشها شدند در حقیقت این جامعه ذرهای شده بود که باعث شد افرادی که به دلایل فردگرایانه جذب هیچ جنبش یا تعهد اجتماعی نشده بودن جذب جنبشهای توتالیتر بشوند.
ویژگی اصلی انسان تودهای انزوا و نداشتن روابط اجتماعی بهنجار بود نه سنگدلی و واپسگرایی. شایگان از قول رنه گنون عصر حکومت تودهها را مساوی با عصر کالی نزد هندوان میداند.
هندوان چهار طبقه نظام کاستی داشتند طبقه اول طبقه برهمنان بود که طبقه روحانیون و مظهر معرفت الهی بودند عصری که برهمنان حاکم بودن عصر زرین آغازین نام داشت که انسانها در این عصر در کمال معرفت زندگی می کردند و نظام کاستی وجود نداشت. طبقه دوم یا کشاتریا طبقه جنگاوران و مظهر آئین جوانمردی هستند عصر حاکمیت اینها دواپارا dvapara نامیده میشود که با کشمکش و جنگ اساطیری میان خیر و شر همراه بود.
این عصر مظهر آرمانهای جنگجویی و قهرمانی یا پهلوانی است. طبقه سوم وشیاها هستند که مظهر کار و تولیدند. حکومت اینها که به عصر ترتا treta معروف است مترادف است با عصر بورژوازی و ارزشهای آن مثل حرفه، پیشرفت فردی، ثروت و مواردی از این دست اما طبقه چهارم شودراها هستند که مترادف با توده مردم معنی شدند و حکومت تودهها مترادف با عصر کالی یا عصر تاریکی است و چیرگی قدرتهایی است که نه پیرو معرفتند و نه آرمانهای جوانمردی.
در توصیف این عصر گفته شده: «فساد بر همه چیز غالب خواهد بود، رذالت یگانه معیار همه ارزشها، شهوت یگانه پیوند میان زن و مرد، دروغ تنها راه موفقیت، نظام کاستی واژگون خواهد شد، برهمنان و جنگاوران از مقام خود فرو خواهند افتاد و آخرین طبقه یا شودرا حاکم مطلق روی زمین خواهد بود.»
ممکنه از شباهت عصر کالی با توتالیتاریسم شگفت زده بشویم اما باید توجه کرد که این عصر فقط معرف حکومتهای توتالیتر نیست بلکه چیزی فراتر را نشان میدهد چیزی که نیچه یکسان سازی همه کوهها با درهها و کامو ابزورد نامیدش.
این انسانهای تودهای با ذوق مبتذل خود همه چیز رو در سطح خودشان پایین میآورند و خواستشان را بر دیگران تحمیل و اقلیتها را نابود میکنند مشابه مفهوم قدرت فاسد شده در ادبیات آرنت. انسان تودهای در هر طبقهای پیدا میشود حتی در طبقه دانشمندان، کسانی که به رشته تخصصی خود علم دارند اما انسانهایی میان مایه در اموری هستند که به فرهنگ، تفکر و آرمانهای ممتاز بشریت مربوط میشود.
در برابر تودهها افرادی وجود دارند که به زعم شایگان بیگانگان تلخکام نامیده میشوند کسانی که خود را زیر فشار و حمله تودهها احساس میکنند، مثل مورسو در بیگانه که نمیخواهد اسیر قوانین پذیرفته شده جامعه باشد، قوانینی که توسط تودهها نوشته شده.
به زعم شایگان اکثریت مردمان ساکن در تمدنهای آسیایی هنوز تودهای نشدند اما این خطر وجود دارد که روز به روز به تعدادشان اضافه شود و همانطور که آرنت گفته بود جمعیت بسیار زیاد کشورهایی چون هند و چین زمینه بسیار مناسبی برای ایجاد جوامع توتالیتر فراهم میکند.
حکومتهای تودهای یا توتالیتر وحشتناکترین حکومتهایی بودند که بشر تا به امروز به خود دیده اما معتقد نیستم که عصر برهمنان یا جنگاوران هم اعصار ایدهآلی بودند. مثلا اگر دست به همین مشابه سازی بزنیم احتمالا قرون وسطی در اروپا مساوی بوده با عصر جنگاوران که آرمانهای شوالیهها برتری داشتند، آیا میشود آن عصر را که با جنگهای ویرانگر، قتل، غارت و بیماریهای همهگیری چون طاعون سیاه همراه بود، عصری بهتر از عصر فعلی دونست؟
وجه دیگر غربزدگی جمعی در آسیا توریسم، موزهگردی و فولکلور است. نویسنده در این بخش که یکی از خواندنیترین بخشهای این کتاب است، توریسم را به فرهنگ تودهای پیوند میزند و میگوید توریست زائر امروزی است، موزهها برای تودهها ساخته شده و هنرمند اصیل قربانی ذوق تودههاست.
اگر در گذشته ساخت مجسمه برای معبد بود و هنرمند پیکرتراش عابد، امروزه توریست برای عبادت به معبد نمیرود بلکه میرود تا از آثار هنری چیزی به خود اضافه کند، در حالیکه هنرمند عابد سعی میکرد با خلق اثر چیزی از خودش کم کند و به معبود نزدیکتر شود. توریست همه چیز را آماده میخواهد، همه چیز باید به سطح شعور و قد و قوارهی او پایین بیاید تا قابل فهمش شود.
او زمان و حوصله شاگردی کردن ندارد و میخواهد با دیدن معابد و آثار هنری سهمش را از حکمت و دانش بشری بردارد. این برخورد در مواجهه با فرهنگ بهتر خودش را نشان میدهد، توریست از فرهنگها فقط وجه سرگرم کنندهاش، یعنی فولکلور را میفهمد. در حقیقت فولکلور، فرهنگی است که تا حد سرگرمی تقلیل پیدا کرده.
در پایان این بخش نویسنده نتیجه میگیرد که ما نه تنها در برابر تکنولوژی غرب موضعی انفعالی داریم بلکه در برابر فرهنگ غرب هم که همراه این تکنولوژی وارد شده در انفعال بسر میبریم و انفعال یعنی تسلیم.
حالا که ما نه این هستیم نه آن، نه مدرن هستیم و تفکر غربی رو درست میشناسیم و نه دیگر با گذشته خودمان در پیوندیم، پس ما چه هستیم؟ نویسنده اذعان داره ما چیز تازه ای هستیم که قبل از این وجود نداشته، ما در آستانه تحولی هستیم که ممکن است به هیولای فرانکشتاین یا حتی انسانی برتر منجر بشود. مرحوم شایگان از لفظ موتاسیون فرهنگی که از زیست شناسی گرفته استفاده میکند، چیزی که این روزها به واسطه همهگیری کرونا زیاد میشنویم.
این جهشها ممکنه تبدیل به هیولای فرانکشتاین شود که از فرانکشتاین انتقام میگیرد چنان که شاید چین رو بشود اینطور دید، که تبدیل به ابرقدرتی شده که از اروپا و آمریکا انتقام میگیرد یا جامعه و مردمی سر بربیارند که بتوانند معضلات نیهیلیسم غربی که منجر به ابزورد و توتالیتاریسم شده را حل کنند. نویسنده این تحولات را در چهار سطح تفکر، هنر، رفتارهای ناهنجار اجتماعی و ظهور نوع خاصی از انسان پیگیری میکند.
مثلا در مورد جامعه ایران اشاره میکند که ما امروزه دو نوع تفکر داریم، یکی متعلق به جامعه روحانیت که هنوز بر طبق سنت ها عمل میکند و دیگری تفکری است که از قشر روشنفکر جامعه صادر میشود، قشری که از انقلاب مشروطه به این طرف به وجود آمده. روشنفکر مفهومی غربی است و مبتنی بر جهان بینی غرب که به استقلال فرد، قدرتی که از عقل به دست میآید و رسالت انسان در تغییر دادن عالم برای ساخت جهانی نو معتقد است.
به عبارتی روشنفکر آنطور که غرب از این کلمه مراد میکند در برابر هر چیز که مربوط به انسان و سرنوشت انسان است تعهدی ذاتی دارد. با این معیارها ما هنوز روشنفکر نداریم. چرا که روشنفکر، زمانی به تکلیف و وظیفه خودش آگاه میشود که رسالت پرومتهوار خود رو با همه عواقباش بپذیرد و ما این رو در کمتر روشنفکر ایرانی میبینیم.
روشنفکر غربی جویای علتهاست و همه چیز برایش جالب است و چون به همه چیز سرک میکشد و دربارهاش تحقیق میکند آنقدر رنگارنگ و جذاب به نظر میرسد. اما غالبا روشنفکران ما چیزی برای عرضه ندارند و قضاوتهاشان بیشتر در جهت رد عقاید پیشین یا اظهار نظرات نپخته و شتابزده است که بوی تقلید میدهد.
متفکر شرقی ارزشهای غربی را به عاریت میگیرد چون خودش فاقد ارزش سازی است و تحت هجوم تفکرات و مفاهیم غربی قرار گرفته و تفکرش از مدار خارج شده و قدرت زایندگی ندارد. تفکر میتواند به دو محور تکیه کند، محور اول بهرهمندی از خاطره قومی است که به معنای استفاده از دانستههای پیشین است، به عنوان مثال کسانی که کلی شعر حفظ هستند و در موقعیتهای مناسب از آن استفاده میکنند جز این دسته محسوب میشوند.
این نحوه استفاده از دانش از پیش موجود چیز جدیدی خلق نمیکند بلکه از ذخیره موجود دانش استفاده و بهره میبرد. محور دوم تفکر با اتکا به توانایی خلاق عقل ممکن است که همان تفکر انتقادی و تحلیلی استکه ویژگی تفکر غربی است. ما این تفکر تحلیلی و انتقادی را یاد نگرفیتم چون سیستم آموزشی ما سنتی است و بر مبنای یادگیری سینه به سینه.
مفاهیم تفکر غربی که باید از طریق تحلیل آموخته شوند حفظ میشوند و به این صورت نه حکمت گذشته را داریم چون معتقدیم باید علم جدید و غربی را آموخت و نه بلدیم چطور باید علم جدید را که بر پایه تفکر انتقادی و تحلیلی است بیاموزیم. این یکی از دلایلی است که تفکر ما امکان زایندگی و ارزشسازی ندارد.