×

Usamos cookies para ayudar a mejorar LingQ. Al visitar este sitio, aceptas nuestras politicas de cookie.

image

آسیا در برابر غرب / Asia vs. the West, آسیا در برابر غرب (1)

آسیا در برابر غرب (1)

کتاب آسیا در برابر غرب وقتی در سال 1356 منتشر شد بسیار مورد توجه روشنفکران و البته اقبال انقلابیون قرار گرفت. چون بحث داغ اون روزها بحث غربزدگی و تقصیر غرب در عقب‌ماندگی ایران و آسیب‌شناسی تفکر غرب بود و مرحوم شایگان تحت تاثیر تفکرات هنری کربن و احمد فردید تلاش کرده بود در این کتاب به این مسائل بپردازد.

گرچه شایگان بعدتر و در اثر مهمی چون افسون‌زدگی جدید دیدی ملایمتر و آشتی‌جویانه با تفکر غربی پیدا کرد و از مفهومی به نام درهم‌آمیختگی فرهنگی و هویتی چهل تکه بحث به میان آورد اما ما در این کتاب شاهد ستیزی بین تفکر و تمدن غربی و تمدن‌های کهن آسیایی هستیم. ستیزی که به رد و تکفیر تفکر غربی منجر نمی‌شود اما حاوی دیدی انتقادی متاثر از نیچه و داستایفسکی و متفکران منتقد مدرنیته است.

شاید تصور شود پرداختن به کتابی که چهل و چهار سال پیش در فضای جامعه ایران نوشته شده محلی از اعراب نداشته باشد. نویسنده‌ای که چهار دهه قبل از ما و در این جامعه زندگی می‌کرده چه تصوری می‌توانسته از آینده داشته باشد آن هم در جامعه‌ای که نسل بعدی نسبت به نسل قبلی دچار نوعی عدم تفاهم شده است.

اما با این‌که مرحوم شایگان اذعان داشتند که این کتاب مشمول مرور زمان شده و بعضی مسائل آن الان مطرح نیستند اما به نظر من بسیاری از مسائلی که پیرامون آن‌ها در این کتاب بحث شده امروزه بهتر و بیشتر برای ما ملموس‌اند. مطرح شدن مسائلی مثل بی‌هویتی که امروز هویت ماست یا پیدایش و گسترش جامعه توده‌ای و ذره‌ای شده در ایران یا پذیرش فرهنگ غربی بدون هیچ تحلیلی، مسائلی‌اند که امروز هم قابل طرح و پرسش‌اند که دلیل نخست من برای پرداختن به این کتاب بود.

دلیل بعدی من برای پرداختن به این کتاب، خود مرحوم شایگان است. ما متاسفانه از لحاظ داشتن روشنفکر متفکر در مضیقه‌ایم، مرحوم شایگان از معدود روشنفکران متفکر معاصری بود که سعی داشت بدور از هیاهوهایی سیاسی دست به تبیین مسائلی بزند که دغدغه روز جامعه بود. متاسفانه برخوردی که با چنین متفکرانی شده برخوردی سلبی یا متعبدانه بوده است.

معمولا ما شاهدیم که به جای برقراری دیالوگ با نویسنده و نقدی اصولی و استخون‌دار بر اثر، نویسنده و اثر یا مورد هجمه و حمله قرار می‌گیرند یا بدون هیچ تحلیلی و متعصبانه پذیرفته می‌شوند. نقدی که بیشتر به فحاشی شبیه است، مسئله‌ای است که شایگان هم در این کتاب به اون اشاره کرده، این نقادی راه رو بر شروع هر دیالوگی که نتیجه‌اش رشد افراد و نویسنده است می‌بندد.

نقدهایی دراماتیک که با کلماتی مثل زباله همراهن بیشتر شبیه نظر شخصی و حمله به اثرند تا نقدی جدی و سازنده. کتاب آسیا در برابر غرب هم بی‌نصیب از این نقدها و البته پرستش‌های بی‌دلیل نبوده و شاید یکی از دلایلی که باعث شده شایگان از مفاهیمی که در این کتاب مطرح کرده با سرعت بیشتری عبور کند بدفهمی و ستایش بی‌موردی بوده که از کتاب صورت گرفته.

اما دلیل سوم پرداختنم به این کتاب شخصی است، من اولین بار حدودا هشت سال پیش کتاب آسیا در برابر غرب رو به پیشنهاد یکی از دوستانم خوندم، من در اون دوران مشغول تحقیق درباره انسان کامل در ادیان و فرهنگ‌های گوناگون بودم. با اینکه آسیا در برابر غرب اشاراتی به انسان کامل خصوصا در فرهنگ‌های آسیایی داره اما تاثیر کتاب بر من بیش از این‌ها بود، وقتی کتاب رو برای پادکست دست گرفتم متوجه شدم دلمشغولی‌هایی که به تاریخ معاصر ایران، جامعه‌شناسی و فلسفه پیدا کردم و علاقه‌ای که به نویسندگانی چون داستایفسکی، کامو و نیچه در من ایجاد شد تحت تاثیر این کتاب بوده.

به نظرم دغدغه اصلی شایگان در این کتاب نشان دادن سردرگمی روشنفکران و متفکران جوامع آسیایی بوده، سردرگمی‌ای که بواسطه رویارویی تمدن‌های آسیایی با تمدن غرب ایجاد شد، این سردرگمی تمدن‌های آسیایی رو دچار فترت نه این، نه آن کرده، به این معنا که این جوامع نه با میراث معنوی گذشته‌اشان ارتباط دارند نه از مواهب تفکر غربی برخوردار هستند. بخشی از این سردرگمی ناشی از نشناختن تفکر غربی و بخشی ناشی از جدا شدن تمدن‌های آسیایی از سنت‌هاشان است.

شاهد این مدعا هم منتقدان مدرنیته و تفکر غربی هستند که عمدتا متفکران غربی بودند، یعنی اگر متفکرانی مثل نیچه، داستایفسکی و مارکس نبودند و تفکر غربی را نقد نمی‌کردند، احتمالا هیچوقت مشکلات و معضلات مدرنیته توسط متفکران آسیایی درک نمی‌شد چون ساکنان تمدن‌های آسیایی عملا هیچ نقشی در تکوین تفکر غربی نداشته‌اند و تنها نظاره‌گر بوده‌اند. نظاره‌ای که از زبان عباس میرزا با بهت و سرخوردگی همراه است، آنجا که می‌گوید: «نمی‌دانم این قدرتی که شما اروپایی‌ها را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ … مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما می‌تابد تاثیرات مفیدش در سر ما کمتر از سر شماست؟ یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است خواسته‌ی شما را بر ما برتری می‌دهد؟» شایگان سعی دارد به شیوه خودش به این پرسش‌ها پاسخ بدهد، اما نه در مقام پاسخگو بلکه در مقام تبیین کننده تا بستری را برای پرسش‌های بیشتر فراهم کند.

شایگان معتقد است که تمدن های آسیایی از مرحله مواجهه با تمدنی پیشرفته‌تر و بهت ناشی از آن که نزد عباس‌میرزا مشهود بود گذر کرده‌اند و پذیرفته‌اندکه باید به راه تمدن غرب بروند ولی در عین حال نمی‌خواهند میراث فرهنگی و هویتی کهن خودشون رو از دست بدهند. این رویکرد شاید در برابر هجوم مغول‌ها یا ترک‌ها جوابگو بود اما در برابر تمدن غربی جوابگو نیست. علت اینکه تمدن‌های آسیایی حتی بعد از شکست از یک تمدن آسیایی دیگر می‌توانستند هویت خودشان را حفظ کنند این بوده که تمدن‌های آسیایی عموما ریشه‌های مشترکی داشتند و معتقدات‌شان تفاوت چندانی با هم نداشت به همین دلیل هم‌آمیزی این تمدن‌ها مشکل چندانی ایجاد نمی‌کرد اما تفکر غربی این‌طور نیست و به طور کلی در جهت نفی تمام این میراث فرهنگی قرار می‌گیرد که درهم‌آمیزی فرهنگ‌ها را ناممکن می‌کند.

تمدن های آسیایی دچار این توهمند که هم می‌توانند از مواهب تفکر و تکنولوژی غربی بهره‌مند شوند و هم میراث فرهنگی و قومی خودشان را حفظ کنند. نزد شایگان این توهم با عنوان توهم مضاعف مطرح می‌شود. به این معنا که مردم این سرزمین‌ها دچار این توهمند که از طرفی تفکر غربی یا مدرنیته رو به خوبی می‌شناسند، از طرف دیگه به میراث فرهنگی و قومی خود کاملا اشراف دارند و در نهایت می‌تونند جلوی تاثیرات مخرب تفکر غربی رو بر میراث فرهنگیشون بگیرند.

شایگان می‌گوید در این جوامع چون نه تفکر غربی درست شناخته شده و نه از میراث فرهنگی اطلاع دقیقی وجود دارد، نمیشود جلوی تاثیرات تفکر غربی رو بر میراث فرهنگی گرفت. اما تمدن‌های آسیایی نمی‌دانند که چنین کاری عملا امکان‌پذیر نیست و به این ندانستن هم جاهلند در نتیجه به توهم مضاعف گرفتارند. توهم مضاعفی که دو شکل پیدا می‌کند غربزدگی و بیگانگی از خود.

شایگان می‌گوید کسانی که به این توهم دچار بودند و فکر می‌کردند می‌توانند با وارد کردن تکنولوژی غربی هم از مواهب تمدن غربی منتفع بشوند و هم هویت قومی خودشان را حفظ کنند در نهایت متوجه شدند که یکی از این دو باید قربانی شود که عموما این میراث و خاطره قومی بود که از دست رفت.

پس چه باید کرد؟ آیا باید به کلی میراث فرهنگی‌ رو کنار گذاشت و تفکر و تکنولوژی غربی رو پذیرفت؟ کاری که مثلا چین کرد یا باید مثل گاندی راهی آسیایی و مطابق با سنت‌ها پیدا کرد، یا باید مثل ژاپنی‌ها فرهنگی دوگانه داشت، به این شکل که در بیرون از منزل مثل یک غربی رفتار کرد و درون خانه مثل یک ژاپنی اصیل؟

شایگان اذعان داره که گاندی شکست خورد و هند هم چاره‌ای جز وارد کردن مدرنیته نخواهد داشت، اسکیزوفرنی فرهنگی ژاپنی هم در طولانی مدت ممکن نیست. شکست هند و پیروزی چین سرنوشت تمدن‌های آسیایی را تغییر داد، به این معنا که گریزی از مدرنیته نیست.

پس چه باید کرد؟ پیشنهاد شایگان شناخت درست جایگاه خود در تاریخ است، این مهم با اطلاعی دقیق از میراث فرهنگی و شناختی درست از تفکر غربی میسر می‌شود. وقتی این دو به درستی شناخته شدند اونوقت می‌توان تصمیم گرفت که چه راهی انتخاب شود یا حداقل می‌شود آگاهانه در راه انتخاب شده گام برداشت.

به همین منظورکتاب آسیا در برابر غرب به دو بخش کلی تقسیم شده، بخش اول با عنوان نیهیلیسم و تاثیر آن بر تقدیر تاریخی تمدن‌های آسیایی، به آسیب‌شناسی و شناسایی تفکر غربی و نیهیلیسم اختصاص دارد و بخش دوم با عنوان موقعیت تمدن‌های آسیایی در برابر سیر تطور تفکر غربی، به بررسی چهار تمدن بزرگ آسیایی می‌پردازد و سعی می‌کند دیدی کلی از آن‌ها به دست دهد و نقاط اشتراک‌شان با هم و افتراق‌شان را با تفکر غربی بیان کند.

وقتی نیچه در اواخر قرن نوزدهم مرگ خدا را اعلام کرد و خبر از عصر نیهیلیسم ‌داد و وقتی داستایفسکی تیغ حمله خودش را سمت نیهیلیست‌ها گرفت و راه برون رفت از بی‌معنایی را رجوع دوباره به مذهب دانست، شاید کمتر کسی فکر می‌کرد نیهیلیسم تمام جنبه‌های زندگی ما را در بر بگیرد. نکته مهم در باب نیهیلیسم این است که ما در جوامع آسیایی بدون اینکه در ظهور و بروز این پدیده دخیل باشیم در معرضش قرار گرفتیم و به زعم مرحوم شایگان داریم میراث معنوی‌مان یا به عبارتی هویتمان رو از دست می‌دهیم.

مرحوم شایگان در ادامه بحث جالبی رو درباره چگونگی سیر تفکر غربی آغاز می‌کند و نشان میدهد چه عواملی باعث شد که تفکر غربی در نهایت به نیهیلیسم رسید. نیچه نیهیلیسم رو بی ارزش شدن ارزش‌ها تعریف کرده، در حقیقت نیهیلیسم قدرت نفی و نابودی است و همه چیز را نابود می‌کند.

البته به یک معنا نیهیلیسم در شرق هم وجود داشته اما تفاوت نیهیلیسم شرقی با غربی در این است که بیشتر در عرفان‌های شرقی وجود دارد و نفی به معنای نابودی همه چیز حتی وجود انسان در راه رسیدن به مبدا و معبود است. اما نیهیلیسم غربی همه چیز را نفی می‌کند تا به دنیا برسد و در نهایت دنیا را هم نفی می‌کند تا به ابزورد برسد.

دو ملتی که روی نیهیلیسم کار کردن روس‌ها و آلمان‌ها بودند. نیچه نیهیلیسم رو سیر نزولی تاریخ تفکر غربی می‌دانست و پیش بینی کرده بود که تاریخ دویست سال آینده اروپا با سلطه و غلبه نیهیلیسم همراه خواهد بود. مرحوم شایگان هم به تاسی از نیچه و در قیاس با تمدن‌های آسیایی، سیر تفکر غربی را نزولی می‌دانست.

نیهیلیسم محصول دیدی دوگانه به مبدا بود، دوگانگی‌ای که در سیر تفکر غربی با تقابل مسیحیت و یونانیت بوجود آمده و باعث پویایی تفکر غربی بود. متفکران مسیحی در تلاش بودند تا بین معتقدات مسیحی به مبدا و میراث فکری‌ای که از یونان به ارث رسیده بود ارتباط برقرار کنندکه نتیجه آن دنیایی شدن مبدا و خدا بود که در قدم اول با اسطوره‌زدایی تدریجی از پدیده‌ها رخ داد.

در نتیجه این اقدامات، ارزش‌ها به تدریج به ضد ارزش تبدیل شدند تا جایی که نیچه از اون به مرگ خدا تعبیر کرد. نیچه سقراط را آغازگر سیر نزولی تفکر غربی می‌دانست چرا که سقراط معتقد بود هر حقیقتی را با روش عقلی می‌توان به دست آورد و به این ترتیب جهان اسطوره نابود و به تدریج تفکر انسان جایگزین وحی الهی شد.

Learn languages from TV shows, movies, news, articles and more! Try LingQ for FREE