دولت و انقلاب در ایران (1)
انقلاب 57 ایران، یک اتفاق مهم هم در عرصه بین المللی و هم در داخل ایران بود. فروپاشی حکومتی نزدیک به غرب در وسط جنگ سرد و در همسایگی شوروی کمونیستی و برقراری حکومت اسلامی در ایران برای بسیاری از تحلیلگران سیاسی، مبارزین، دولتها و حتی افراد درگیر در انقلاب، اتفاقی غیر قابل هضم بود.
رشد تحلیلهایی که بیشتر مبتنی بر توهم توطئه بودند و سعی داشتند دست پنهان قدرتهای بزرگ را در وقوع این انقلاب ببینند از همین غیر قابل هضم بودن انقلاب ناشی میشود، که حتی محمدرضاشاه را هم برای توضیح علل انقلاب به سمت تئوری توطئه سوق داد. حتی روندی که انقلاب طی کرد تا به جمهوری اسلامی برسد نیز خالی از افسانهپردازی نیست، بعضیها معتقدند که مردم ایران فریب داده شدند، بعضیها معتقدند انقلاب دزدیده یا منحرف شد و بعضیها با اشاره به تحولات بین المللی و منطقهای، انقلاب در ایران را ناگزیر میدیدند.
چیزی که در این تحلیلهای دیده نمیشود یا اهمیتی ندارد نقش دولت و طبقات اجتماعی در انقلابه. زمینههایی که نویسنده این کتاب سعی کرده به بعضی از آنها بپردازد.
کتابی که در این قسمت سراغش رفتم کتابی است نوشته حسین بشیریه با عنوان دولت و انقلاب در ایران که با عنوان زمینههای اجتماعی انقلاب ایران هم ترجمه شده و در بازار موجوده.
این کتاب تز دکترای دکتر بشیریه بوده که در سال 1363 نوشته شده، اما برای اولین بار حدودا 3 دهه بعد یعنی در سال 1393 ترجمه شده، کتاب با اینکه از لحاظ تحلیلی بسیار کتاب ارزندهای است اما از لحاظ سندیت تاریخی کتاب کم اشکالی نیست که بعضی از این اشکالات به دلیل در اختیار نبودن اسناد در زمان نوشتن کتاب و بعضی بخاطر استناد به اسناد زرد شایعات بوده. که من سعی میکنم به بعضی از آنها در طول پادکست اشاره کنم.
پدیده انقلاب پدیده عجیبیه، اینکه چه عواملی باعث میشود که به یکباره نظم موجود فرو بریزد و نظم جدیدی مستقر شود، ذهن بسیاری از متفکرین و جامعهشناسان را درگیر کرده.
نظریههای متعددی درباره چگونگی شکلگیری انقلابها ارائه شده و نویسنده هم در ابتدای کتاب به این نظریهها اشاره کرده و سعی کرده ناکارآمدی آنها را در تحلیل انقلاب ایران نشان دهد که گفتن از این نظریهها و نقد نویسنده بر این نظریهها با توجه به قدیمی بودن کتاب خارج از بحث ماست، همینقدر بدانیم که مبنای تحلیل نویسنده بر دو موضوع استوار است اول طبقات اجتماعی که در موازنه قدرت نقش داشتند، و دوم تحول دولت از عصر مشروطه به این طرف.
به طور خلاصه کتاب در فصلهای اول و دوم با بررسی تحول دولت در ایران شروع میشود یعنی در فصل اول به بررسی تحولات دولت در ایران از مشروطه تا سال 1342 میپردازد و در فصل دوم ماهیت رژیم سلطنتی را بین سالهای 1342 تا 1357 بررسی میکند.
نویسنده در فصل دوم سعی کرده بنیانهای قدرتی که رژیم محمدرضاشاه بر آنها استوار بوده را نشون بده. این بنیانهای قدرت اینها بودند: «ثروت نفتی، ثبات اقتصادی، همکاری میان دولت و طبقه بالا، سرکوب و حمایت سیاسی آمریکا» نویسنده اذعان دارد با فروپاشی این بنیانها، رژیم شاه نیز از هم پاشید.
کتاب در فصلهای 3، 4 و 5 علل شکلگیری انقلاب را توضیح میدهد که این علل هم به صورت تیتروار اینها هستند: یک «گسترش ایدئولوژی انقلابی» که جامعه بهتری را نسبت به جامعه موجود در زمان شاه نوید میداد. دو «بحران اقتصادی سالهای 1351 تا 1357» که اعتراض و نارضایتی به همراه آورد.
سه «بروز برخی تضاد منافع اساسی در میان دولت و بورژوازی بالا» چهار «از دست رفتن حمایت خارجی رژیم» پنج «بسیج انقلابی تودهها از طریق شبکهای از سازمانهای بسیجگر» و شش «اتحاد سیاسی میان نیروهای مختلف مخالف با نظام سلطنتی». در فصلهای شش و هفت هم نویسنده ادامه مسیر انقلاب تا انحصار قدرت در دست روحانیون را پی میگیرد.
اما قبل از شروع بحث کتاب لازمه که به دو نکته اشاره کنم، نکته اول اینکه نویسنده از بین الگوهای موجود انقلابها الگوی کلاسیک انقلاب فرانسه را در مورد انقلاب ایران صادق میداند.
الگوی کلاسیک انقلاب فرانسه چهار مرحله دارد، مرحله اول حکومت میانهروهاست؛ یعنی با فروپاشی رژیم قدیم، میانهروها که عمدتا از طبقات بالا هستند قدرت را به دست میگیرند. میانهروها به انقلاب سیاسی قانعاند و قصد ندارند ساختار قدرت رژیم سابق را دگرگون کنند.
آنها که از حمایت تودهها برخوردار نیستند توسط تندروها که توانایی بسیج مردمی را دارند کنار زده میشوند که به مرحله دوم انقلاب یعنی پیروزی تندروها منجر میشود. با انحصار قدرت در دست تندروها مرحله سوم انقلاب یعنی دوران ترور و فضیلت آغاز میشود و در نهایت انقلاب در یک ترمیدور که همان نهادینه شدن انقلاب و انتقال قدرت به طبقه یا گروه جدید است خاتمه پیدا میکند.
نکته دوم بحث طبقات اجتماعی در این کتاب است. طبقات اجتماعی در این کتاب صرفا بر مبنای تقسیمبندی سیاسی یا اقتصادی نیست، بلکه هر طبقه اجتماعی ویژگیهای اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی خاص خودش را دارد.
به این ترتیب در دوره بعد از مشروطه طبقات بالا اینها بودند اشراف زمیندار، بورژوازی بالا و روحانیون برجسته. طبقات متوسط هم اینها بودند خرده بورژوازی بازاری سنتی و خرده بورژوازی جدید و طبقات پایین هم شامل کارگران و دهقانان بودند.
طبقات بالا و متوسط سازمانها و ایدئولوژی خاص خود را داشتند که به موازات ارتش و دربار بلوکهای قدرت را تشکیل میدادند و طبقات پایین بیشتر در معرض بسیج تودهای بودند و ایدئولوژی خاصی را طرح ریزی نکرده بودند.
بعد از انقلاب مشروطه طبقات بالا از مشروطهگرایی لیبرال حمایت میکردند به این معنا که طرفدار حکومتی بودند که پارلمانی قوی و قوه مجریه ضعیف داشته باشد، طبقه متوسط خرده بورژوازی جدید از دموکراسی، اصلاحات و صنعتی شدن حمایت میکرد، طبقه متوسط خرده بورژوازی بازاری سنتی در پیوند با روحانیون رده پایینتر از بنیادگرایی ضد لیبرال یا اسلام سیاسی حمایت میکرد که دیدگاههایی به شدت ناسیونالیستی و ضد امپریالیستی داشتند و در نهایت روشنفکران رادیکال بودند که در پیوند با طبقه کارگر از سوسیالیسم عامه پسند حمایت میکردند.
ایران در قرن نوزدهم میلادی شاهد زوال تدریجی حکومت قبیلهای بود. شاهان قاجار تحت فشار قدرتهای خارجی مجبور بودند ارتشی منظم و مجهز به تسلیحات روز داشته باشند تا بتوانند حکومت خود را در ایران حفظ کنند.
ارتش منظم و خرید تسلیحات و در مواردی راهاندازی کارخانههای اسلحهسازی به پول نیاز داشت و درآمد ایران در عصر قاجار خصوصا تا اواسط قرن نوزدهم به واسطه بیماریها، قحطیها، جنگ با روسیه و عدم وجود راههای مناسب برای تجارت به شدت تحلیل رفته بود.
کمبود نقدینگی باعث شد که حکومت که تا آن زمان تمامی زمینها را متعلق به خود میدانست و از طریق فروش تیول درآمد کسب میکرد، زمینهای زراعی را به خریداران واگذار کند. در نتیجه این اقدام طبقه قدرتمند زمیندار بوجود آمد که عمدتا هم از اشراف قاجاری بودند.
گسترش تجارت که عمدتا با روسیه انجام میشد هم به رشد طبقه بورژوازی ملی بازار منجر شد که البته با ورود بانکهای خارجی ضربه سختی خورد. روحانیون شیعه هم که در زمان صفویه با حکومت رابطه نزدیکی داشتند در دوران قاجار روز به روز از حکومت بیشتر فاصله میگرفتند.
ضعف قاجار در برابر قدرتهای بزرگ خارجی یکی از عوامل این فاصله گرفتن بود. روحانیون انتظار داشتند شاه در برابر نفوذ بیگانگان از اسلام و مسلمین دفاع کند که این خواسته با توجه به شکستهای نظامی مکرر قاجارها اجابت نمیشد.
همچنین نیاز شاهان قاجار به تکنولوژی روز باعث رشد روزافزون امتیازات خارجی شد که هم روحانیون، هم بازاریان و هم زمینداران را ناراضی کرده بود. روحانیون به خاطر نفوذ فرهنگی غرب در ایران و بازاریان و زمینداران به دلایل اقتصادی.
در این شرایط روحانیون در پیوند با بازار هوادار نوعی ناسیونالیسم بومی شدند که در قالب اسلام عرضه میشد. به این معنا که برای حفظ ایران و منافع اقتصادی ایرانیها باید جلوی ورود بیرویه خارجیها را گرفت.
قرن نوزدهم و مواجهه با فرنگ طبقه کم تعداد اما با نفوذ روشنفکران سکولار را هم ایجاد کرد که چالشی دیگر برای نظم موجود بود. اتحاد بین بازاریان، زمینداران، روحانیون و روشنفکران انقلاب مشروطه را رقم زد.
بازاریان و زمینداران بخاطر نفوذ اقتصادی فرنگ ناراضی بودند، روحانیون بخاطر نفوذ فرهنگی فرنگیها و روشنفکران بخاطر عدم انجام اصلاحات و بیقانونی در کشور. در واقع با ادبیات تافلر تنها روشنفکران و طبقه کوچک خورده بورژوازی جدید بودند که نمایندگان موج دوم محسوب میشدند.
این اتحاد شکننده بعدتر اثر خود را در قانون اساسی ایران گذاشت و قانون اساسی ایران ترکیبی شد از قوانین سکولار و اسلامی که گاهی حتی متناقض هم بودند. ترکیب مجلس اول به خوبی نشانگر تقسیم قدرت بین طبقات مختلف ایران بود.
21 درصد نمایندگان مجلس اول از زمینداران بودند، 37 درصد از اصناف بازار، 17 درصد از روحانیون و 25 درصد هم کارمندان دولت و مشاغل دیگر. این درصدها با الغای نظام تیولداری و به رسمیت شناختن مالکیت خصوصی زمین تغییر کرد و سهم زمینداران در دورههای بعدی مجلس از 21 درصد به پنجاه درصد افزایش پیدا کرد، نمایندگان اصناف به 5 و روحانیون به 13 درصد کاهش پیدا کردند و نمایندههای حرفههای گوناگون به 31 درصد افزایش پیدا کردند.
عوامل متعددی که خارج از بحث ماست باعث شد که مجلس موسسان اول سلسله قاجاریه را منقرض و سلسله پهلوی را تاسیس کند.
رضاشاه در دوران حکومتش نفوذ روحانیون را کاهش داد یعنی علاوه بر انحصار آموزش که قبلتر با تاسیس دارالفنون و مدارس جدید از دست روحانیون خارج شده بود، با تاسیس دادگستری به انحصار قضاوت روحانیون پایان داد و ناسیونالیسمی را رواج داد که مبتنی بر شکوه ایران پیش از اسلام بود.
طبقه زمین داران هم با اینکه از لحاظ اقتصادی جایگاه خودشان را حفظ کردند اما از لحاظ سیاسی تابع ارتش شدند. اصناف بازار هم سرکوب شدند و با گسترش ادارات و بوروکراسی طبقه متوسط شهری آرام آرام شروع به رشد کرد. خواسته روشنفکران صدر مشروطه و نسل بعد از آنها عملا در دوران رضاشاه به ثمر نشست.
روشنفکران صدر مشروطه که معروفترینشان، میرزا ملکمخان، فتحعلی آخوندزاده و آقاخان کرمانی بودند و پیروان بعدی آنها مثل سید حسن تقیزاده، به دنبال اصلاحات به سبک فرنگ و بازگشت به ایران قبل از اسلام بودند. البته موضع کسی مثل ملکمخان کمی متفاوت بود و در آثار او اثری از نوستالژی نسبت به ایران قبل از اسلام دیده نمیشد.
اکثر اقدامات رضاشاه در راستای علایق این دسته از روشنفکران بود، مثل تاسیس راهآهن، گسترش راهها، ساخت دولت مدرن، تاسیس ارتش مدرن، ترویج ناسیونالیسم سکولار، آموزش همگانی، زبان رسمی و رواج صنعت. البته رضاشاه در بعضی از اصلاحاتش شدت عمل به خرج داد مثل دستوراتی که درباره حجاب زنان و پوشش مردان داد که من در ویدئویی در یوتیوب پیرامون این قضیه صحبت خواهم کرد.
اما با مطلقه شدن حکومت رضاشاه اکثر همین روشنفکران همسو با اصلاحات رضاشاه یا کشته شدند، یا زندانی یا خانهنشین. این اقدامات باعث تضعیف ایدئولوژی ناسیونالیسم سکولار و قدرت گرفتن ایدئولوژیهای رقیب یعنی ایدئولوژی چپ و ناسیونالیسم اسلامی شد.
توجه به خاستگاه روشنفکران نسل اول که عمدتا با تشویق و حمایت خانواده به فرنگ رفته و تحصیل کرده بودند احتمالا کمک کننده باشد. روشنفکران نسل اول عمدتا در خانوادههایی برخوردار به دنیا آمده بودند که پدر خانواده اعتقاد خود را نسبت به نظم موجود از دست داده بود.
به همین دلیل فرزندانشان را برای تحصیل به اروپا میفرستاد تا تحت تربیت علم روز و فرنگی قرار بگیرند. اما نسلهای بعدی خصوصا محصلانی که در زمان رضاشاه به اروپا فرستاده شدند چنین خاستگاهی نداشتند و اکثر محصلین از قشرهای کمتر برخوردار بودند و عمدتا خاستگاهی مذهبی داشتند.
ارمغان این محصلان به ایران یا ایدئولوژی چپ بود یا لیبرالیسم یا گسترش ناسیونالیسم اسلامی، که هر سه برای حکومت مطلقه رضاشاه خطرناک بود.
این جریانهای فکری که در زمان رضاشاه مجالی برای بروز پیدا نکردند بعد از سقوط رضاشاه پر و بال گرفتند و علیرغم فایدههایی که اعزام محصلین به خارج برای ایران داشت، عواقب انجام اینکار دامن محمدرضاشاه را گرفت.