×

We gebruiken cookies om LingQ beter te maken. Als u de website bezoekt, gaat u akkoord met onze cookiebeleid.

image

B Plus Podcast, The Road to Character 1

The Road to Character 1

سلام. این ایپزود شونزدهم پادکست بی پلاسه و در آذر نود و هفت منتشر می شه. آخرین اپیزود از فصل اول بی پلاس، پادکستی که در هر اپیزودش من علی بندری یک کتاب غیرداستانی رو به صورت خلاصه برای شما تعریف کردم.

در اپیزود شونزدهم رفتیم سراغ کتاب The Road To Character نوشتۀ آقای دیوید بروکس. آقای بروکس نویسنده است ستون نویس نیویورک تایمزه، چند تا کتاب پرفروش داره. این کتابش دربارۀ اینه که چطور خودب زندگی کنیم، یا شاید این تعریف خوبی نباشه. دربارۀ اینه که چند نفر از آدمایی که خوب زندگی کردن رو برداشته آورده داستان اینا رو بررسی کرده، آدمایی که آدمای خوبی بودن، کارای بزرگ کردن بعد بررسی کرده که اینا چه کار کردن که چنین شخصیتی شدن. می شه این طوری گفت به نظرم. چطوری جوری زندگی کنیم که یه چیزی از توش دربیاد. جاده ای به شخصیت منظور همینه. چطور شخصیتی درست کنیم برای خودمون.

ترجمۀ فارسیشم همین جادۀ شخصیته، اخیرا هم منتشر شده، فعلا فقط توی سایت خود ناشر می شه خریدش نسخۀ کاغذیش رو، جای دیگه نیست، ولی شنونده های بی پلاس می تونن چه نسخۀ کاغذی رو چه دیجیتالش رو همین الان از لینک هایی که در سایت بی پلاس پادکست دات کام و در توضیحات این اپیزود می گذاریم بخرن با تخفیف. نسخۀ کاغذی رو تا چند هفتۀ دیگه هیچ جای دیگه نمی شه خرید به جز سایت ناشر و یا از طریق لینکی که ما توی سایت خودمون گذاشتیم. Bpluspodcast.com سایت رو که ببینین فقط این کتابم نیست، کتاب های دیگری هم هست، اینا رو می شه خرید هم یه کمکی به پادکسته هم از اون مهم تر اینه که ما می بینیم اثر گذاشته معرفی کردنمون و این باعث خوشحالیه. واقعا این بیش از هر چیز دیگری خوشحالمون می کنه. اینکه اثر گذاشتیم، تونستیم معرفی کنیم یه کتابی رو. آدمایی رو این شوق رو درشون ایجاد کنیم که برن این کتاب رو بخرند و بخونن و امیدواریم که خوششون هم بیاد.

بریم سراغ کتاب. حالا آخر اپیزود من یک چند جمله ای هم به مناسبت اینکه آخرین اپیزود فصله حرف می زنم واسه اونایی که چند دقیقه ای بیشتر حوصله می کنن و می مونن تو سالن بعد از اینکه این خلاصه تموم بشه دیگه اینجا بیشتر صحبت نکنیم. بریم سراغ جادۀ شخصیت.

اول کتاب نویسنده می گه که من توجهم به این جلب شد که آدم ها چطوری خودشون رو توصیف می کنن. وقتی می خوان ویژگی هاشون رو بگن فضائلشون رو بگن چی می گن. یه سری از ویژگی های آدم هستن که اینا به درد CV می خورن به درد رزومۀ آدم می خورن. اینکه چه مهارت هایی داری، چه موفقیت هایی داشتی، می گه اینا فضیلت های رزومه ای هستن. یه سری دیگه اونایی هستن که توی مراسم ختم آدم درباره ش حرف می زنن. وقتی می خوان بگن که اون مرحوم آدم مهربونی بود. آدم مثلا آدم، مردم دار بود. می دونید این جور چیزها. می گه خیلی از ما می دونیم که این فضیلت های دوم مهم تر از اون اولیا هستن. ولی بازم زندگی مون بیشتر حول اون اولی ها چیده شده. تلاش داریم می کنیم برای اینکه اون اولیا رو بهتر کنیم. توی اون فضیلت ها جلوتر بریم. سیستم آموزشی مون و جامعه و فرهنگمون هم ما رو برای اون مدل اول بیشتر داره تربیت می کنه.

دربارۀ این دو جور فضیلت این دو دسته فضیلت حالا صحبت می کنیم توی کتاب. می گه نگاه که بکنیم به social media به شبکه های اجتماعی مون، به اینستاگرام، به فیسبوک به توئیتر، به هرجایی که فعالیتی داریم، پر از منه. آدما دارن همش خودشون رو ارائه می کنن. سلفی، صحبت دربارۀ نظرات من، غر زدن به این، شکایت از اون، کامنت دربارۀ خودم، ویدیو از خودم، آیینۀ جامعه هم هست دیگه. نشون می ده که واقعا در جامۀ ما هم همه چیز دربارۀ منه. هر کسی همش دربارۀ خودشه. هر کاری می کنه، هر چیزی می بینه، هرچی مصرف می کنه، یک طوری یک ترفیعیه و یه ترویجیه دربارۀ خودش. چیزی که خودش می خواد. همیشه ولی این وطری نبوده. یک روزهایی جامعه برای آدمایی که صداقت داشتنف فروتنی داشتن، وفاداری داشتن، این فضیلت ها رو داشتن ارزش بیشتری قائل می شد، فرد خیلی چیز خاص و مهمی نبود. و کسی دنبال این نبود که این طوری گسترش بده این طوری توسعه بده آدما رو. چطور این طور شد؟ اینو سعی می کنه تو این کتاب توضیح بده.

اولش ولی یه چیز دیگه بگیم. منظورمون از شخصیت بگیم چیه. شخصیت یا اون اصطلاح انگلیسی ای که استفاده کرده character خودشم خیلی راضی نیست از اصطلاح character ولی می گه که دیگه چیز بهتری پیدا نکردم. می گه این همونیه که وقتی نداریش ممکنه که بیای هوای نفس رو یا passion رو اینا رو رها کنی کنترل زندگی رو بگیره دستش. ولی خب عقلت رو اگر بیاری وسط که کنترل کنه مثلا امیالت رو، اون موقع داری یه کار دیگری می کنی. اون کار دیگری که می کنی شخصیت ساختنه. ساختن شخصیتته. خودسازیه. تمرین هم می خواد. همون طوری که می ریم باشگاه دمبل می زنیم واسۀ کول و سرشونه، این شخصیت رو هم باید ورزش داد. باید ساخت. با self-control با کنترل نفس، با احترام به خود، با این جور چیزها. باید روح و روانت رو بگذاری حتی گاهی تحت فشار برای اینکه عضله بیاره و برای اینکه تقویت بشه که بتونی بعدا ازش کارایی که لازم داری بکشی.

ایدۀ اصلی هم چیه؟ ایدۀ اصلی اینه کا آقا ما اصلا دو تا شخصیت داریم. چند جور شخصیت مختلف داریم ولی دو تا مدل اساسی داریم در شخصیتمون آقای بروکس می گه. آدم یک و آدم دو. یعنی اصلا فکر کنیم اینا دو تا آدمن در هر کدوم از ما. بعد بسته به اینکه فرهنگ غالب جامعۀ اطراف ما چی باشه، ممکنه که سر بخوریم به سمت یکی از این آدما. آدم اول برون گراست، شخصیت آلفا داره، برنده ست، جنگنده ست. توی فرهنگ هایی که خیلی دنبال موفقیت و پیشرفت و اینا هستن خیلی خوش می گذره به آدم یک. آدم دو نه، درون گراست. آدمیه که ممکنه بگیم اصلا به درد جامعۀ امروز نمی خوره. اینو زنده زنده می خورنش می ره. همش دربند اخلاقیاته، همش می خواد آدم بهتری بشه، فضائل بیشتری داشته باشه، کیفیت های آدم دو همون چیزیه که ما رو انسان می کنه، انسانیت رو بهمون می ده، مهربانی، شجاعت، صداقت، از خودگذشتگی این جور چیزا. اینا همه مال آدم دوئه.

حالا هر کسی هر دوی اینا رو داره دیگه ولی در هر کدوم ما یکی از این دو تا سایه می ندازه روی اون یکی. یکیش تحت الشعاع اون یکی قرار می گیره. جامعۀ آمریکا نویسنده می گه که در چند دهۀ اخیر از دنیای اخلاقی آدم دو بیشتر shift پیدا کرده به سمت دنیای فردمحور آدم یک. برای جوامع دیگر هم فکر می کنم که کمابیش این صادق هست. فرهنگ ما نویسنده می گه که به خاطر رقابت به خاطر تأثیر مدام با هم در ارتباط بودن، و به خاطر تمرکزی که جامعه روی مصرف کننده داره، میل داره که بیشتر الان شخصیت آدم یک رو پرورش بده. آدم مبارز، جنگجو، موفقیت، رقابت این جور چیزا. بعد می گه نمونه هم اگر که نگاه کنین، حالا نخوایم مطالعۀ عام داشته باشین، تک تکی هم نگاه کنین می شه شاخص های این تفاوت رو دید.

یه مثال می زنه می گه جورج بوش پدر، جورج دابلیو اچ بوش، که همین هفتۀ پیش هم مرد این آدم می گه که در دنیای آدم دو بزرگ شد دیگه. می گه ایشون حتی در کمپین انتخاباتیش به ندرت دربارۀ خودش حرف می زد. انقدر پرهیز داشت از اینکه واسه خودش تبلیغ بکنه که می گن همۀ ضمیرهای من رو از متن سخنرانی هاش خط می زد. یه بارم که به اصرار کارمنداش گفتن بابا داری تبلیغ انتخاباتی می کنی باید در مورد خودش حرف بزنی، یه دونه من رو نگه داشت، فرداشت مامانش زنگ زد که جورج باز داری منم منم می کنیا، رهاش کن بره، اینا رو بنداز، حذف کن از سخنرانیات.

این دنیا دنیای دیگری بود اون موقع. الان شما مقایسه کنین، الان مدام همه دربارۀ خودشون حرف می زنن، رئیس جمهور که هیچی، هر کسی که هیچ کاره ای هم نیست واقعا دستاوردی هم نداره، هیچی، اونم داره همش دربارۀ خودش حرف می زنه. این حکایت منو یاد یک چیزی انداخت. حالا خنده دارم هست من دارم این قصه رو می گم باز از خودم می خوام وسطش حرف بزنم. نشون می ده که وضع خودمون چقدر خرابه. ما جمله سازی که می کردیم دبستان، یه تکلیفی داشتیم، یک تمرینی داشتیم به اسم جمله سازی. می گفتن که جمله بسازید. با عنکبوت جمله بسازید، ما می گفتیم که من عنکبوتی را دیدم. یا اورست جمله بساز. می نوشتیم که من هرگز به اورست نرفتم. بعد خاله پوری من به من می گفتش که اصلا من ممنوعه، می گفت من نباید بگی. جمله با من نباید درست کنی. حساب نیست اصلا جمله ای که با من می گی. از ادب به دوره، مودبانه نیست همچین جمله ای. این دنیا دنیای آدم دوئه دیگه. دنیاییه که توش چیزای دیگری ارزشه. مامان بوش پدر هم چنین فازی داشته.

الان ولی شرایط عوض شده. یه مثال داره کتاب می گه هزار و نهصد و پنجاه نظرسنجی کردن از دبیرستانیا که خودتونو آدم خیلی مهمی می دونین یا نه. دوازده درصد گفتن بله ما آدم خیلی مهمی هستیم. دو هزار و پنج هشتاد درصد جوابشون مثبت بود. هشتاد درصد می گفتن ما آدمای خیلی مهمی هستیم. این از خود متشکر شدن ها زیاد شده، از اون طرف عطش شهرت هم یه چیزیه که در کنار این دست در گردن این داره همین طوری زیاد می شه دیگه. پنجاه سال پیش تو لیست چیزایی که آدما می خواستن شهرت از شونزده تا پونزدهمی بود. دو هزار و هفت، پنجاه و یه درصد از جوونا می گفتن که نه مشهور شدن جزو اهداف اصلی زندگی ماست. ظرف پنجاه سال از پایین ترین درجه های اهمیت رسیده بود به بالا. یا مثلا می گه از دخترا می پرسن دوست داری رئیس دانشگاه هاروارد بشین یا اینکه دوست دارین منشی جاستین بیبر بشین اونایی که دوست دارن منشی جاستین بیبر بشن دو برابر اونایی ان که می خوان رئیس هاروارد بشن. رئیس هاروارد. البته خود نویسنده می گه من به رئیس هارواردم بگم اونم می گه اتفاقا منم ترجیح می دم برم منشی جاستین بیبر بشم.

حرف اینه که چه توی اون توجه زیاد به خود و اینکه من آدم خیلی مهمی هستم و در کنارش این میل شدید به شهرت که اینم داره اونو تقویت می کنه این نکته هست که فرهنگ عامه رو که نگاه کنی پره از این پیام های اینکه تو خاصی، به خودت اعتماد کن، تو بهترینی، تو تربیت بچه هم این تغییر واضحه. دیگه تأکیدی روی آموزش فداکاری و افتادگی و این ها نیست خیلی برعکس بیشتر اینه که به خودت برس، به خودت بیشتر توجه کن، تو بهترینی، خودت رو بذار در مرکز تفکراتت، تو برگزیده ای، تو خاصی، از برنامه های پیکسار و دیزنی هم مدام بچه ها همین پیامو می شنون که آدم خاصی هستی، تو آدم مهمی هستی، یعنی بر خلاف قبل، جامعه داره به آدم یک به آدم برون گراتر به اون آدمی که به بیرون داره همش نگاه می کنه بیشتر اهمیت می ده. یعنی این چیزی که ما می گیم که دنیا خیلی جای بهتری شده، همون حرفی که رد اپیزود چهارده می زدیم که حرف درستی هم هست، طبعا هیچ کس نباید آرزوی برگشتن به اون دنیای سکسیت و نژادپرستی رو بکنه که چند دهه پیش ما داشتیم ولی این هم هست که اون موقع آدما فروتن تر بودن، آدما به امیال و آرزوهاشون با شک و تردید بیشتری نگاه می کردن، آدما از ضعف های خودشون بیشتر خبر داشتن.

مثلا از بیست و سه نفری که در کابینۀ آیزن هاور بودن فقط یه نفر یه وزیر کشاورزی بعدا خاطراتش رو چاپ کرد، یکی از وزرا. اونم خیلی دربارۀ خودش نبود می گن. ولی کابینۀ ریگان رو نگاه کنید دوازده نفر خاطرات چاگپ کردن همه شونم دارن خودشونو تبلیغ می کنن. یا نویسنده از دیوید فاستر والاس یه چیزی نقل می کنه اینکه آخه نگاه به جهان این طوریه که انگار همه چی در جهان دربارۀ ماست. می گه ما این طوری نگاه می کنیم الان همه این طوری نگاه می کنن که همۀ اخبار دنیا رو در رابطه خودشون می بینن. در ارتباط با خودشون می بینن و می سنجن. اینا همه نشونه هایی از تغییر این وضعیته.

یکی از چیزایی که تغییر کرده اینه که قببلاً جامعه تدکید داشت که آقا بشر نه تنها قوی نیست بلکه ضعیفه. این فضای مناسبیه برای پرورش آدم دو. فروتنی میاره با خودش دیگه. تواضع میاره. یه حکایت دیگری می گه، می گه که وقتی خبر کشته شدن بن لادن آمد امریکا خیلی از شهرا ملت ریختن بیرون جشن و پایکوبی و فلان و اینا. ساسات مدارا سلبریتی ها همه بی پرده شادی می کردن. ولی می گه اگه شما نگاه کنید به پیروزی قوای متفقین، پیروزی آمریکا و متحدانش در پایان جنگ جهانی دوم که خب اتفاق بسیار بزرگ تریه از اینکه یه نفر رفتن مثلا یه جایی گوشل پاکستان زدن. آمریکایی ها خیلی خوشحال بودن ولی جشن های پیروزی چه در سطح مردم و چه در زبان و بیان سیاست مداران و شخصیت های اجتماعی، خیلی جمع و جورتر بود بیان ها خیلی خوددارانه تر بود، خیلی متواضعانه تر بود.

چرا، اون موقع دنیا دنیای آدم دو بود الان دنیا بیشتر دنیای آدم یک شده. توی اون دنیای آدم دو اون فضاییه که مقامات مذهبی هم به اون همش دعوت می کنن دیگه. که تو گناهکاری، تو ضعیفی، تو پایینی. باید در جستجوی تکامل باشی، در جستجوی یه چیز بالاتری باشی. این سنت پذیرفتن ضعف ها و دعوت به پذیرفتن ضعف در مذهب هم خیلی دیده می شه. دیده هم می شد هنوز هم دیده می شه دیگه.

داستان آگوستین قدیس رو تعریف می کنه نویسنده. داستان آگوستین قدیس سنت آگوستین یکی از داستان های درخشان تولد دوباره ست به قول دکتر شروع. آدم بسیار مستعدی بود ایشون، خطیب زبردستی بود، حقوق دان بود، جوانیش رو به فساد و عشرت گذروند خیلی هم وکیل موفقی شده بود حالا کار نداریم چطور و کی و کجا. ولی یک زمانی متحول شد در یک بزنگاهی که خودشم داستان قشنگی داره، این آقا متحول شد. عوض شد اصلا. اون آدم یکش رو فرستاد عقب، آدم دو آمد جلو. آمد جلو، جلو آمدنی. اون آدمی که اولش اصلا مانوی بود و نبال چیزای دیگه بود و هرچی مادرش می گفت بیا به راه راست و فلان و این حرف ها نیم آمد، بعد جدا شد از اون زندگی قبلی و مدت ها دنبال چیزی می گشت که پیدا نمی کردف در جستجو بود، تا اینکه کم کم، کم کم رسید به یه جایی که شد یکی از قدیسین دنیای مسیحیت. بزرگ ترین مرجمع دینی کلیسای کاتولیک شد. آمد آدم اول رو رها کرد، آدم دوم رو آورد جلو و شد اون کسی که شد که یکی از درخشان ترین چهره های تاریخ مسیحیته.

چه در داستان آگوستین قدیس چه در داستان آدم های دیگری که تعریف می کنه، یکی دو تا دیگه شونو من می گم حالا یه خرده جلوتر، می گه یه چیزی که شما می بینی اینه که این مسیر نعل اسبی دارن. می گه اینا مسیر یو شکل دارن. یعنی یه خرده داشتن می رفتن بعد میفتن تو یه چاهی. میفتن ته یک چاه. روزهای بسیار سختی دارن. ته دره ان. بعد از اونجا تقلا می کنن خودشونو می کشن بالا. می جنگن تا خودشونو می کشن بالا. و بعد شما اون بالای قله می بینیشون. بعد یه تاریخچه ای تعریف می کنه از قصۀ ما با این دو تا آدم درونمون. آدم یک و آدم دو. می گه تا همین اواخر هم انسان شناسا سعی می کردن حواس ما رو جمع کنن روی محدودیت هایی که فهم ما داره به اینکه درک ما به همه جا نمی رسه. به این احساسات افتخارآمیز، به این تکبر ما خیلی با تردید نگاه می کردند.

چه بزرگان مذهبی چه انسان شناس ها اینجا حرفشون این جور بود که آقا خانم فردیت فردگرایی چیز اخلاقی ای نیست. چیز خوبی نیست. فضیلت نیست. اما در قرن هجدهم رمانتیسیسم آمد رو. رشد کرد. تغییر کرد. فضا بیشتر باز شد برای اینکه مدل آدم اول ایدۀ خوب بودن انسان، قدرت فردی اینا رواج پیدا کنه و بعد از این دوره دیگه کم کم می گه که دو تا مدل آدم یک و آدم دو کم و بیش در جامعه در تعادل بودن. بودن، بودن تا اواسط قرن بیستم. قرن بیستم اون اوائلش دشواری خیلی زیاد داشت دیگه. جنگ جهانی اول بود. دورۀ رکود بزرگ بود. بعد جنگ دوم بود. ولی این ها که تمام شد دیگه کم کم ملت آماده شدن که یک دلی از عزا در بیارن، یک کیف و حالی بکنن.

کم کم فقدان ها از دست دادن های مردم کمتر شد، شروع کردن یواش یواش ریلکس شدن از زندگی لذت بردن، در این راه تلاش برای زندگی راحت تر و جالب تر و بیشتر خوش گذروندن مصرف زیاد شد. و متناضر با افزایش مصرف تبلیغات در حجم گسترده massive advertisement هم قابل توجه رشد کرد، زیاد شد. جامعه می خواست خودشو از این غل و زنجیر محدودیت های فردی رها کنه بره دنبال یک روش جدید زندگانی خوشحال و مثبت. دهۀ هزار و نهصد و پنجاه، هزار و نهصد و شصت سال های توان مندسازی و سال های غرور بود. گروه های به حاشیه رانده شده، زن ها، اقلیت ها، اینا افتادن دنبال حقشون ولی توی همین سال های empowerment قدرت فردگرایی زیاد شد. می شد همین جا دید که امیال شخصی آدما دیگه داره اخلاقیات رو تحت الشعاع قرار می ده. هرچند که به ظاهر موضوع ممکنه خوب باشه اما حقیقت اینه که این رفتن به سمت فردیت، این گرفتار فردگرایی شدن، shift کردن از تمرکز روی انسانیت و حفظ نفس به تمرکز روی امیال شخصی، برای ما برای بشریت خیلی گرون تموم شده. حالا تعریف می کنیم که چرا، ولی نویسنده می گه که این عواقبی داشته که عواقب سنگینی بوده برای ما.

Learn languages from TV shows, movies, news, articles and more! Try LingQ for FREE