×

Utilizziamo i cookies per contribuire a migliorare LingQ. Visitando il sito, acconsenti alla nostra politica dei cookie.

Black Friday Fino al 50% di sconto
image

B Plus Podcast, A Peace to End All Peace 5

A Peace to End All Peace 5

همۀ این ها دست به دست هم داد تا در نوامبر هزار و نهصد و هفده، در بیانیۀ بالفور، بریتانیا آمد رسماً حمایت خودش رو از ایدۀ صهیونیسم اعلام کرد. که آره ما از این به بعد دنبال اینیم که یهودی ها مهاجرت کنن به سرزمین مقدسشون. به شرطی که مزاحم حقوق بومیان فلسطینی نشن.

این بیانیۀ بالفور جرقۀ شروع این طولانی ترین درگیری منطقه است. یعنی اشغال فلسطین به دست اسرائیل. یا پدیده ای که بعداً اسمش شد اسرائیل. آخرین سال جنگ، بریتانیایی ها و اعراب متحدشون داشتن پیشروی می کردن. و دیگه نفس عثمانی به شماره افتاده بود. و واقعیت های دشوار خاورمیانۀ بعد از جنگ دیگه داشت یکی یکی معلوم می شد. اولین کسی که بریتانیایی ها آمدن بهش خیانت کردن همون خلیفۀ دست نشانده شون بود در عربستان. آقای حسین. گفتن این چموشی می کنه. برش داریم. پسرش فیصل رو بذاریم سر کار. که اون گوش به فرمان تره.

کردن این کار رو. همزمان رفتن، خیلی جالبه، همزمان رفتن سراغ یکی دیگه به اسم ابن سعود که شما بیا بشو رهبر این شبهه جزیرۀ عربستان. که بعداً همینا شدن حاکم عربستان و همون طور که می دونیم اصلاً فامیلیشون رو هم گذاشتن روی کشور که دیگه کسی نتونه ببره زیر سؤال ماجرا رو. عربستان سعودی. ولی خلاصه، اون موقع با چند نفر صحبت می کردن.

این دودره بازی وقتی گندش در اومد که در هزار و نهصد و هجده قوای متفقین آمدن شهر دمشق رو گرفتن. این موقع بود که بریتانیایی ها آمدن به فیصل گفتن آقا ما راستش اینه که سوریه رو قولش رو دادیم به فرانسه. به شما گفته بودیم مثلاً شما شاه اینجا می شی. در واقع به بابات. شاه اینجا می شی . بعد همۀ مناطق عربی میان اینا یادته؟ خوب، سوریه نمی شه. سوریه رو دادیم به فرانسه. بعد لنبان و فلسطین هم راستش اینه که چیزی ازش به شما نمی رسه. بعد یه خرده این اعتراض کرد و اینا. و دید دستش که به جایی نمی رسه. همینه که هست دیگه. بعد یه قرارداد متارکۀ جنگ بست عثمانی با بریتانیا. پایان نبرد رو اعلام کردن.

گفتن دیگه نیروهای اتفاق می تونن قسمت هایی از امپراطوری عثمانی رو بگیرن واسه خودشون. به مردم البته عثمانی ها نمی گفتن که ما تسلیم شدیم. می گفتن شرایط خوبی داشت این قراردادی که امضا کردیم. ما بردیم. از این حرف ها. تفسیر عجیب و غریبی می کردن عثمانی ها از این پایان جنگ. و دروغی می گفتن که ما بردیم و این حرف ها. این بیشتر شعله ور کرد آتش اعتراضات رو. و منجر شد به درگیری های داخلی و جنگ های استقلال ترکیه نهایتاً.

دو هفته بعد از تسلیم عثمانی، آلمان هم دستاش رفت بالا. و نیروهای بریتانیا دیگه وارد قسطنطنیه شدن. جنگ جهانی اول تمام شد. ولی درگیری در خاورمیانه هنوز ادامه داشت. دیگه از اینجاست که قدرت های غربی شروع کردن یکی یکی زدن زیر قول هاشون. و فضا شروع کرد به خیلی ناپایدار شدن.اولین مشکل مقاومت های محلی بود در برابر نیروهای متفقین. بعد از اون طرف در شبهه جزیرۀ عربستان این دو تا عروسک خیمه شب بازی ای که بریتانیایی ها علم کرده بودن، حسین و سعود، ابن سعود، اینا افتادن به جون هم.

گفتیم که به این سعود در طول جنگ کمک کرده بودن یه خرده بریتانیایی ها. ولی یهو به خودشون اومدن دیدن که این خیلی پیشروی کرده و اومده داره مناطق رو از دست حسین و نیروهاش می گیره کم کم، کم کم. و ما اینو دست کم گرفتیم. سال هزار و نهصد و بیست و شش اصلاً این آمد و حسین رو تبعید کرد. و در هزار و نهصد و سی و دو رسماً عربستان سعودی پایه گذاری شد. حالا معلوم نیست دیگه چقدرش رو بریتانیایی ها خودشون هل دادن. چقدرش رو خودشون نظاره گر این بودن که اون آقا اومده این یکی آقا رو هل داده اینا.

توی ترکیه با یک سوتی اطلاعاتی بزرگ باعث شد که بریتانیایی ها نفهمن چی به چیه و اشتباه کنن. در هزار و نهصد و بیست، یک سپاه سی هزار نفری به رهبری مصطفی کمال آتاتورک، زدن به یک لشکر کوچک فرانسوی در ترکیه و شکستشون دادن. بریتانیا یی ها کلاً متوجه شکل گیری و رشد این گروه نشده بودن. اینو که دیدن، سریع در قسطنطنیه دولت رو گرفتن دست خودشون. حکومت نظامی بر قرار کردن. و ترک ها هم دیدن که اینا دارن از اون طرف با اعراب محلی قول و قرار می ذارن. از این طرف هم که این طور حس ملی گرایی شون تقویت شد بیشتر. می خواستن شورش کنن. دیگه نریم توی جزئیات. آتاتورک تونست این قوای متفقین رو بندازه بیرون. از اون ناحیۀ مرکزی عثمانی یعنی ترکیۀ امروزی. و در هزار و نهصد و بیست و دو رسماً قسطنطنیه رو هم گرفت. و سلطان محمد ششم رو خلع کرد. و شش قرن حکومت عثمانی رو جمع کرد رفت.

همزمان سواحل شرقی مدیترانه یعنی شام هم داشت دستخوش مشکلات دیگری می شد کم کم. بریتانیا از سوریه آمد بیرون. و گفتن که آقا اصلاً این قراداد سایکس پیکو معنیش اینه که در واقع به جز عربستان سعودی هیچ کشور مستقلی در این منطقه وجود نخواهد داشت. فلسطین و عراق و مصر می رسه به بریتانیا. سوریه و لنبان هم مال فرانسه می شه. استقلالی واسه این کشورها در برنامۀ کوتاه مدت گفتن حداقل وجود نداره. بریتانیایی ها که از سوریه رفتن بیرون، فیصل که حاکم اونجا بود به یک توافقی رسید با فرانسوی ها. گفتش که آقا سوریه بیاد بشه مستقل. فرانسه نقش مشاور داشته باشه اینجا.

بعد نخست وزیر فرانسه عوض شد. کار گره خورد. هم در فرانسه مخالفت زیاد شد. نخست وزیر جدیده نمی خواست اون امتیازاتی رو که قبلی ها متعهد شده بودن به فیصل بده. از اون ور در مشق هم ملی گراهای عربی آمدن که می گفتن که همون امتیازاتی که فیصل داده هم زیاده. تو بیخود مذاکره کردی. برای چی نقش مشاور دادی به فرانسه اینجا؟ تا اینکه بعد از اینکه در هزار و نهصد و بیست آتاتورک استقلال ترکیه رو اعلام کرد، سوریه هم یک بیانیۀ استقلال صادر کرد. و گفت نه تنها ما مستقلیم، همۀ لبنان و فلسطین هم مال ماست.

فرانسه خوشش نیومد طبعاً. آمد و حمله کرد. و جنگیدن و نهایتاً فرانسه آمد اشغال کرد دمشق رو. و فیصل رو هم تبعید کرد. مشابه همین مقاومت رو بریتانیایی ها هم از فلسطینی ها دیدن. اونا البته رقابت داخلی شون زیاد بود. نتونستن مثل سوریه ای ها حرکت متحدی بکنن جلوی استعمارگرا. ولی بیشتر نخبه های فلسطینی حداقل سر مخالفت جدی و شدید با صهیونیسم اشتراک نظر داشتن.

صهیونیست ها ولی داشتن قوا جمع می کردن کم کم. درگیری های پراکنده شروع شده بود در بیت المقدس. و بریتانیایی ها فهمیدن که این مقاومت جدیه. و صهیونیست ها برای اینکه اینجا مستقر بشن گرفتاری خواهد داشت. اول سعی کردن منافع اقتصادی نشون بدن به رهبران فلسطینی. که آره برق میاد. درۀ اردن رو آبیاری می کنن. کار زیاد می ش. ما با صهیونیست ها توافق کردیم که این طوری نباشه که سرزمین یهودی ها بیاد به جای سرزمین فلسطینی ها. اونا میان تو دل سرزمین فلسطین.

ولی فلسطینی ها باور نمی کردن. می گفتن که حقوق ما داره نقض می شه. موجودیت فلسطین داره تهدید می شه با این پروژه و از این حرف ها. ادامه دادن ولی کار رو بریتانیایی ها. و سال هزار و نهصد و بیست و دو مجمع ملل، همون چیزی که بعداً شد سازمان ملل، حاکمیت بریتانیا بر فلسطین رو رسماً پذیرفت. و معلوم هم شد که حالا هر چند به شکل محدودی، ولی به هر حال صهیونیسم می شه سیاست رسمی این دولت جدید.

خلاصه اینکه حاکمیت فرانسه و بریتانیا در این سرزمین های جداشده از عثمانی در خاورمیانه از همون اول با کلی مشکل و مقاومت درونی مواجه شد. تا آخر سال بیست و دو، هزار و نهصد و بیست و دو، اینا مرزهای جدید خاورمیانه رو هم کشیدن. که همون مرزهایی هم هست که ما امروز داریم. مثل آمریکا و مثل آفریقا خاورمیانه رو هم به سبک همون کشورهای اروپایی تقسیم کردن. سوال ولی این بود که آیا این چیدمان کشورها، این نقشه ها، این مرزها دوام دارن یا نه؟ این موقع اشتهای زمان جنگ اروپایی هابرای سرزمین های خاورمیانه دیگه فروکش کرده بود. هزینۀ جنگ بالا رفته بود.

اروپایی ها دیگه توان این رو نداشتن که بیان تو خاورمیانه مستعمره داری کنن. اون جوری که قبلاً در آفریقا و آمریکا کرده بودن. مخصوصاً بریتانیایی ها اوضاع دیگه چندان بر وفق مرادشون نبود. اون طوری نبود که معماران سیاسی شون نقشه کشیده بودن. اون حمایت نپخته ای که از حسین و از پسرش فیصل کرده بودن که بشه رهبر خاورمیانۀ بعد از جنگ، نتیجه اش شده بود هرج و مرج. حسین تبعید شده بود. فیصل هم آخرش اصلاً بهش حکومت عراق رسید. نه سوریه. خیلی عجیبه. با اینا بازی کردن. یکی رو بردن اون ور. یکی رو آوردن این ور.

از اون طرف هرچند اینا صهیونیسم رو پذیرفتن به عنوان یک ایدۀ سیاسی که برن پیاده کنن. ولی بعد نخست وزیر بریتانیا که عوض شد، اینا هم یه خرده شل شدن در جلو بردن اون پروژه. شرایط در واقع این طوری شده بود که عثمانی این مرد پیر بیمار اروپا رفته بود. از صحنه محو شده بود. و دیگه نبود که این سرزمین های پهناور رو اداره کنه اون طور که قبل ها کرده بود. و سرزمین ها رو این اروپایی ها رندوم اومده بودن تیکه تیکه کرده بودن. و داشتن خود استعمارها اداره ش می کردن به نوعی. همراه با یه پادشاهی های لنگه به لنگه ای که هر کدوم رو از یه جا برده بودن یه جای دیگه نشونده بودن سر تخت. و اون گروه های مخالف به حاشیه رونده شده هم هر کدوم داشتن می جنگیدن. که صداشون رو برسونن وسط این میدون.

امروز هم صد سال بعد از این اتفاقات، منطقه داره از عواقب این جنگ ظاهراً ابدی هنوز می کشه. جنگ اعراب و اسرائیل، جنگ عراق، حتی جنگ داخلی سوریه رو می شه ریشه هاش رو توی همین قضایا دید واقعاً. تا هزار سال بعد از فروپاشی امپراطوری روم، اروپا عرصۀ تاخت و تاز و ویرانی بود. هزار سال. یه قدرت بزرگی رفته بود. اون چیزی که مونده بود داشتن می زدن تو سر هم ببینن چی میشه. اینجا هم به نظر می رسه که متأسفانه این بحران هایی که دهه ها پیش از شکست امپراطوری عثماین ایجاد شده، سال های سال ادامه خواهند داشت.

خلاصۀ ماجرا به یک بیانی اینهکه یک نظم کهنی در این منطقه وجود داشت. این بیان نویسندۀ کتابه توی پیشگفتارش، می گه یک نظم کهنی در این منطقه وجود داشت. بریتانیا آمد در هزار و نهصد و هجده این رو ویران کرد. و در هزار و نهصد و بیست و دو یک نظم جدیدی سعی کرد براش شکل بده. تصمیماتی گرفت برای نظم جدیدی. ولی مشکل اینه که بعداً خودش همون رو هم دنبال نکرد. احتمالاً اصلاً اعتقادش رو بهش از دست داد. می گه من می خواستم کتابی بنویسم. دربارۀ نقش اروپا در تغییرات خاورمیانه. کتاب که تموم شد، دیدم همون قدر که دربارۀ نقش اروپا در تغییرات خاورمیانه هست، دربارۀ تغییرات خود اروپا هم در این دوره هست. و تأثیرات متقابلش با تغییرات در خاورمیانه. این کتاب به قول نویسنده، صفر پیدایش خاورمیانۀ قرن بیستمه.

Learn languages from TV shows, movies, news, articles and more! Try LingQ for FREE