×

We use cookies to help make LingQ better. By visiting the site, you agree to our cookie policy.


image

The English Job | کار کار انگلیسی هاست, The English Job 1

«حافظه ملی بریتانیایی‌ها آکنده از پیروزی و افتخار است. اگر شکستی بوده یا آن را از صفحه خاطرات ملت پاک کرده‌ایم مثل شکست در جنگ استقلال آمریکا یا آن را تبدیل به یک حماسه و نمودگاری از اراده ملی کردیم مثل نبرد دانکرک. اما در مورد ملت ایران این مسئله متفاوت است. ذهن این مردم انباشته از خاطرات تلخ مقابل خارجی‌ها به ویژه بریتانیا است و البته همین حس یکی از عناصر بنیادین تفکر شیعه به شمار می‌رود.»

اونطور که جک استراو در مقدمه کتاب اشاره کرده، هدفش از نوشتن این کتاب رفع یکسری کژفهمی ها و سو تفاهم ها درباره ایرانه چنانچه می نویسه: “با این کتاب می خواستم ایران را به همه بشناسانم. ایران حسی قوی از استثناپنداری و هویت ملی دارد. کشوری مسلمان است اما عرب نیست، شیعه است نه سنی. و سیستم حکومتی ویژه ای دارد که چنان متکثر است که گویا از احزاب دست راستی تی پارتی و دست چپی برنی سندرز بخواهیم همزمان کشور را اداره کنند. علی رغم تجربیات ناخوشایندی که من و همسرم به همراه دو دوست صمیمی مان در اکتبر 2015 در ایران گذراندیم، من علاقه زیادی به مردم ایران دارم.

جک استراو به منظور دادن این شناسایی با تاریخ و مذهب ایران شروع می کنه. چون منابع معتبرتری برای تحقیق پیرامون تاریخ و مذهب ایران وجود داره من خیلی کوتاه فقط به چند نکته که از دید استراو مهم بودن اشاره میکنم و خیلی وارد جزئیات نمیشم، چون دلیل علاقمندی من به این کتاب نگاه نسبتا متفاوتی بود که استراو به مسائل ایران خصوصا بعد از ورود بریتانیا به عرصه سیاست ما داشته. استراو تاریخ رو تا کوروش عقب میبره تا نشون بده منشا حس استثناپنداری ایرانی ها ریشه های مستحکم تاریخی داره و تمدن قبل از اینکه به اروپا برسه قدمهای اولیهاش رو در این محیط جغرافیایی برداشته، استراو با اشاره به منشور کوروش اذعان می کنه که حدی از رواداری و به گونه ای اولین اعلامیه حقوق بشر در دوران پادشاهی کوروش به وجود اومده. ایرانیان با این سابقه تاریخی حتی بعدها که مورد تاخت و تاز اقوام مختلف قرار گرفتن سعی کردن هویت خودشون رو حفظ کنن، حتی بعد از فتح ایران توسط اعراب، ایران تنها کشوری بود که زبان خودش رو حفظ کرد و هنوز هم بعضی از مناسبت‌های زرتشتی مثل عید نوروز رو نگه داشته.

استراو اعتقاد داره این غرور ایرانی ها در تار و پود مذهب شیعه هم تنیده شده و همین حس استثناپنداری پایه‌هایی برای قوام و گسترش شیعه در ایران بوده. صفویه برای مقابله با عثمانی‌های سنی به وحدت مذهب نیاز داشتن و درسته که استراو تبدیل شدن ایران به کشوری شیعی مذهب رو از دوران صفوی به این طرف می دونه اما باید ریشه های این تغییر مذهب رو هم در نظر گرفت، به نظر من هیچ کشوری یک شبه و با استقرار یک حکومت تغییر مذهب نمی ده و احتمالا این خواست از قبل در ایران وجود داشته و صفویه به این خواست رسمیت داده. به زعم استراو اگر بخوایم شناخت درستی از روحیات ایرانی ها به دست بیاریم لازمه که شناخت درستی از مذهب شیعه داشته باشیم. شیعه مذهبیه با انگاره‌های مسیحایی و منجی باور که شهادت در اون بسیار مهمه.

در مذهب تشیع جایگاهی شبیه به جایگاه پاپ وجود نداره اما مجتهدانی وجود دارند شبیه مقام کاردینال در کلیسای کاتولیک. همونطور که کلیسای کاتولیک در امور سیاسی و اجتماعی نفوذ داشت، روحانیون هم از دوران صفویه به این طرف در امور سیاسی و اجتماعی ایران صاحب نفوذن. سه چیز دیگه هم در بدنه کلیسای کاتولیک هست که مشابهش رو میشه در مذهب شیعه پیدا کرد اول آموزه تقیه است که طبق اون مومنان مجازن در مواقعی که خطر تهدیدشون می کنه اعتقادات قلبی خودشون رو پنهان کنن. این آموزه در پیروان اهل سنت هم وجود داره اما چندان اهمیتی نداشته چون اون ها تقریبا هیچ وقت مثل شیعه در اقلیت و در معرض سرکوب نبودن.

دومین مورد اسلام سیاسی است که آیت‌الله خمینی بنیان‌گذارش بود. اسلام سیاسی به زعم استراو شبیه جنبش‌های آزادی‌بخش کاتولیک در آمریکای لاتینه. این جنبش‌ها معتقد بودن که وظیفه کلیسا بهبودی وضع معیشت و سطح زندگی مردم و اعطای حقوق شهروندی به قاطبه اون‌هاست.

اما سومین وجه تشابه که به اعتقاد استراو مهمترین‌شون هم هست اینه که روحانیون در دل جامعه زیست می‌کنن و با مردم ارتباط تنگاتنگی دارن. استراو این رابطه رو شبیه ارتباط کشیش‌های کاتولیک ایرلندی با مردمشون می‌دونه. به همین دلیل روحانیون از یک اقبال عمومی و نفوذ طبیعی بین توده‌های مردم برخوردارن که در نتیجه اون ها رو از اواخر قرن نوزدهم میلادی تبدیل به نیرویی مهم در سیاست کرده.

اولین برخورد و ارتباط بریتانیا با ایران به عهد صفویه برمی‌گرده، فردی به نام آنتونی جِنکینسون در سال 1561 به ایران اومد و با سردی در دربار شاه تهماسب پذیرفته شد. جنکینسون به ایران اومده بود تا باب تجارت پارچه رو با ایران باز کنه و نامه‌ای از ملکه بریتانیا آورده بود که به زبان‌های لاتین، انگلیسی، ایتالیایی و عبری نوشته شده بود که طبیعتا ایرانی‌ها این زبان‌ها رو نمی‎‌دونستن. اما جنکینسون که کمی ترکی بلد بود، تونست کار خودش رو در دربار ایران راه بندازه و منظورش رو به شاه ایران بفهمونه. اونطور که جنکینسون در خاطراتش نوشته مجبورش کردن کفش‌هاش رو دربیاره و کفش‌های ایرانی بپوشه چون اجازه نداشت با کفش‌های خودش بر زمین مقدس شاه قدم بگذاره. شاه در جواب درخواست جنکینسون گفته بود ما هیچ نیازی به دوستی با کفار نداریم.

البته به نظر استراو دلیل این سردی مسائل مذهبی نبوده و دلایل سیاسی در کار بوده، چرا که شاه تهماسب به تازگی با امپراطوری عثمانی صلح کرده بود و دوست نداشت ارتباطش با بریتانیا، باعث حساسیت عثمانی‌ها بشه و شاهدی که برای ادعاش میاره اینه که چهار سال بعد شاه ایران مجوز ارتباط تجاری با شرکت جنکینسون رو صادر کرد. البته به نظر نمیرسه دلیل استراو چندان درست باشه چون پیمان صلح شش سال قبل از ورود جنکینسون بسته شده بود.

اما مهم‌ترین ارتباط با بریتانیا در جریان آزادسازی بندر عباس اتفاق افتاد که تحت اشغال پرتغالی‌ها بود، ایران با کمک ناوگان بریتانیا تونست خلیج فارس رو از پرتغالی‌ها پس بگیره.

کمپانی هند شرقی در عوض کمک نظامی به ایران این حق رو به دست آورد که در جنوب ایران استحکامات لازم برای تجارت بنا کنه و این چنین بود که بندر بوشهر به وجود اومد. در ابتدا منافع هند شرقی فقط بر محور تجارت استوار بود ولی با مستعمره کردن هند و اینکه روس‌ها و فرانسوی‌ها ایران رو دروازه پنهان هندوستان می‌دیدند، سیاست بریتانیا بر این شد که این رقیبان رو از صحنه کنار بزنه و از هندوستان محافظت کنه.

از این تاریخ به بعد سیاست بریتانیا در قبال ایران بر پایه محافظت از هندوستان استوار بود و این وضعیت تا دو قرن بعد همچنان ادامه داشت.

شاید بشه گفت اولین دخالت جدی بریتانیا در امور داخلی ایران در ماجرای هرات اتفاق افتاد، شهر مهمی که از یک طرف بخاطر نزدیک بودن به خراسان از لحاظ نژاد، زبان و مذهب خویشاوند ایران محسوب می‌شد و از طرف دیگه شاهراه ارتباطی بین هند، ایران، چین، غرب و شمال بود. هرات به مدت 200 سال تحت کنترل صفویان بود اما در اوایل قرن هجدهم میلادی با ضعیف شدن قدرت صفویه به دست افغان‌ها افتاد.

در 1798، قدرت زمان شاه، حاکم هرات به قدری بود که خطر حمله‌اش به پنجاب وجود داشت. لرد ولزلی حاکم نظامی هندوستان، جان مَلکم نماینده کمپانی هند شرقی در بوشهر رو به تهران فرستاد تا فتحعلی‌شاه رو برای حمله به هرات راضی کنه. اما در این بین اتفاقاتی افتاد و خبر رسید که ناپلئون قصد داره از طریق خاک ایران به هندوستان حمله کنه. در نتیجه مَلکم پیشنهادهای رنگین‌تری به فتحعلی‌شاه داد از جمله کمک نظامی برای ارتش ایران تا هم جلوی حمله فرانسوی‌ها رو بگیره و هم راحت‌تر هرات رو تسخیر کنه.

فتحعلی شاه این پیشنهادات رو قبول کرد و با حمایت از محمود شاه برادر زمان شاه کمک کرد هرات به ایران برگرده، اما بریتانیایی‌ها با چرخشی در سیاستشون نه تنها از ایران تقدیر نکردن بلکه محکومش کردن که چرا این‌کار رو انجام داده و هزینه‌هایی که ایران متحمل شده بود رو نپرداختن. با این نقض عهد توسط بریتانیا، ناپلئون از فرصت استفاده کرد و فتحعلی‌شاه رو ترغیب به امضای عهدنامه فینکنشتاین کرد، در این عهدنامه فرانسه متعهد می‌شد به ایران کمک کنه تا گرجستان روی که توسط روسیه اشغال شده بودن به ایران برگردونه و به مجهز کردن ارتش ایران کمک کنه. در مقابل ایران باید همه انگلیسی‌ها رو از خاک خودش اخراج می‌کرد و به بریتانیا اعلان جنگ می‌داد. اما هنوز دو ماه نگذشته بود که فرانسه با روسیه قرارداد صلح امضا کرد و عملا ایران رو در برابر روسیه تنها گذاشت. ایران که خطر روسیه رو بسیار نزدیک می‌دید دوباره سراغ بریتانیایی‌ها رفت و قراردادی دفاعی باهاشون بست تا در جنگ جلوی روسیه به ایران کمک کنن. اما بریتانیا بعد از شکست ناپلئون از روسیه، طرف روسیه رو گرفت و هیچ تمایلی به برهم زدن دوستی ایجاد شده با روسیه نداشت. نتیجه همه این‌ها عهدنامه گلستان بود که باعث جدا شدن قطعی سرزمین‌هایی شد که در اشغال روسیه بود. جنگ دوم ایران و روس هم به عهدنامه ترکمانچای(تلفظ) منتهی شد که طی اون ایران همه سرزمین‌های شمال رود ارس رو از دست داد. در بستن هر دو این قراردادها، بریتانیا نقش پررنگی داشت. استراو می‌گه اگه ما بدونیم ایرانی‌ها چه حسی نسبت به این قراردادها دارن و از اون ها به عنوان فجایع تاریخشون یاد می‌کنن، متوجه نفرت ایرانی ها از بریتانیا می شیم. که البته به نظر می‌رسه استراو اینجا مغلطه کرده، چون واقعا اثر چندانی از بریتانیا در این قراردادها دیده نمیشه یا حداقل تو حافظه تاریخی ایرانیا چیز چندان باقی نمونده.

این اتفاقات و جنگ‌های ایران و روس باعث شد که ایران از مسئله هرات غافل بشه، محمود شاه تقریبا تا سی سال بعد ازفتح هرات، تحت حمایت پادشاه ایران بر هرات و قندهار حکومت کرد. با مرگ محمود شاه، پسرش کامران میرزا حاکم هرات شد و بنای استقلال از ایران رو گذاشت.

عباس میرزا در آخرین سال عمرش، محمد میرزا رو برای بازپس‌گیری هرات فرستاد و باعث اولین جنگ بین ایران و بریتانیا شد، بریتانیا در پاسخ به محاصره هرات، جزیره خارک رو اشغال کرد و به ایران اولتیماتوم داد که اگر دست از هرات برنداره نیروهاش رو وارد خاک ایران می‌کنه. ایران که توان مقابله با بریتانیا رو نداشت از فتح هرات دست برداشت. حدود 18 سال بعد در زمان ناصرالدین شاه دوباره فکر بازپس گیری هرات به ذهن شاه افتاد و این شهر رو به خاک ایران برگردوند. ناصرالدین شاه فکر می کرد که بریتانیا بخاطر درگیر بودنش در جنگ کریمه، واکنش خاصی به این اقدام نشون نمیده اما بریتانیا به ایران اعلان جنگ داد و این‌بار علاوه بر اشغال خارک وارد خاک ایران هم شد و بندر بوشهر رو تصرف کرد. قشونی از ایران با ارتش بریتانیا در نزدیکی‌های برازجان درگیر شد و ارتش بریتانیا عقب‌نشینی کرد اما قشون ایران تلفات سنگینی داد. بریتانیایی‌ها در برابر مجاهدین تنگستانی و دشتستانی هم به مشکل خوردن اما به دلیل ضعف تسلیحاتی مجاهدین و علی‌رغم از خودگذشتگی‌های اون ها بریتانیا پیروز شد.

بعد از این نبردها که حدودا پنج ماه طول کشید، معاهده صلح پاریس بین ایران و بریتانیا امضا و زمینه‌ساز جدایی افغانستان از ایران شد. با این قرارداد بریتانیا نفوذ خودش رو در ایران افزایش داد به حدی که شمار کنسول‌گری‌های بریتانیا در ایران به 23 رسید و به قول استراو این میزان از نفوذ در کشوری که حدودا 5 میلیون جمعیت داشت بسیار زیاد بود. طبق معاهده پاریس بریتانیا حق کاپیتولاسیون رو هم از ایران گرفت.

شکست ایران از بریتانیا و روسیه باعث شد تا سیاستمداران ایرانی در مواجهه با این دو ابرقدرت زمانه، سیاست دیگه ای رو در پیش بگیرن و تلاش کنن تا ضمن حفظ استقلال و تمامیت ارضی به روش دیگه ای با این همسایگان شمالی و جنوبی رفتار کنن و حتی مواقعی روسیه و بریتانیا رو به جون هم بندازن، اما این حفظ استقلال ظاهری و مستعمره نشدن بهای سنگینی برای ایران داشت.

منفعت بریتانیا و روسیه در اون زمان بر این بود که ایران عقب مانده باقی بمونه و حکومت مرکزی ضعیفی داشته باشه، به همین منظور از پیشرفت و توسعه ایران خصوصا توسعه راه‌ها جلوگیری می‌کردن، چون در نبود راه مناسب حکومت مرکزی نمی تونست قدرتش رو در کل کشور تسری بده.

ناصرالدین شاه با سفرهایی که به اروپا کرده بود لزوم اصلاحات و پیشرفت رو درک کرده بود اما منابعی برای این‌کار در اختیار نداشت و گمان می کرد تنها راه پیشرفت کشور ورود سرمایه خارجیه، در کنار این‌ها گمان می‌کرد اگر بریتانیا سرمایه‌گذاری بلندمدت در ایران انجام بده میزان تعهدش به ایران افزایش پیدا می‌کنه و دیگه به عنوان یک مهره بین بریتانیا و روسیه قلمداد نمی‌شه. نتیجه این رویکرد و البته حکومت استبدادی شاه که فکر می‌کرد بهتر و بیشتر از همه می‌فهمه امتیازاتی بود که حتی به قول استراو به تاراج ایران منجر شد.

اولین امتیاز به رویتر اعطا شد، رویتر یک یهودی آلمانی بود که به انگلستان مهاجرت کرده بود. بعد از گسترش تلگراف متوجه شد که از طریق این ابزار میشه اخبار و اطلاعات بازار سهام لندن، پاریس و اخبار مهم کشورها رو منتقل کنه. اینطوری بود که خبرگزاری رویترز تاسیس شد و ثروت هنگفتی رو براش رقم زد. تلگراف ده سال بعد از معرفی اون در اروپا و آمریکا در ایران توسعه پیدا کرد. بریتانیا بدنبال شورش هندوستان در سال 1857 که به بهای جان بیش از 15 هزار هندی و هزاران بریتانیایی تموم شد، نیاز داشت برای جلوگیری از اتفاقی مشابه در هندوستان، خیلی سریع از اتفاقات باخبر بشه. یکی از مقرهای اصلی بریتانیا در اون زمان بغداد بود و می بایست از طریق خاک ایران تلگراف رو از هندوستان به بغداد برسونن. به همین منظور ابتدا باید شاه و درباریان رو برای لزوم داشتن تلگراف توجیه می‌کردن چون گسترش تلگراف توسط انگلیسی ها ترس افزایش نفوذ بریتانیا رو به همراه داشت، همینطور باید روحانیون محافظه‌کار که مخالف ورود تکنولوژی غربی بودن و خان‌های محلی که گسترش این تکنولوژی از آزادی عملشون کم می‌کرد رو راضی کنن. بریتانیا بالاخره تونست همه رو قانع کنه. در سال 1860 تلگراف در ایران راه اندازی شد و تا سال 1931 هم در اختیار بریتانیا بود. تلگرافی که یکی از ابزارهای مهم در پیروزی جنبش مشروطه و تنباکو شد.

با گسترش تلگراف نظر رویتر به ایران جلب شد و گویا با رشوه‌ای که به چند نفر از متنفذین ایرانی از جمله سپهسالار صدراعظم ایران داد تونست امتیازی رو به دست بیاره که به معنای واقعی کلمه ایران رو به مدت 70 سال تبدیل به مستعمره می‌کرد، اون هم نه مستعمره بریتانیا بلکه مستعمره یک شخص. مفاد این قرارداد اونقدر وسیع بود که صدای انگلیسی‌ها رو هم درآورد. به عنوان مثال لرد کرزن که خودش بعدها نقش موثری در قراداد 1919 داشت در جایی نوشته: «این امتیاز به معنای تسلیم تمام و کمال تمامی منابع صنعتی یک کشور، به دستان یک اجنبی است که در خیال هم نمی‌گنجد.»

ایرادی که اینجا به استراو وارده اینه که جریانات رو خیلی یک طرفه دیده و باید به تفکرات سپهسالار هم توجه می کرد، همونطور که قبل‌تر اشاره کردم به دلیل نبود منابع و دانش فنی امکان پیشرفت کشور جز توسط خارجی‌ها ممکن نبود، قرارداد رویتر هم در همین راستا بسته شد، تنها ایراد این قرارداد وسعت و اختیاراتی بود که به یک فرد داده می‌شد و اشتباه سپهسالار این بود که گمان می‌کرد این قرارداد باعث تعهد بریتانیا نسبت به ایران می‌شه اما این‌طور نبود و بریتانیا خودش رو کاملا از قرارداد کنار کشیده بود.

مخالفت روسیه با این قرارداد و عدم حمایت بریتانیا از زیاده‌خواهی رویتر و همچنین اعتراضات روحانیون و مردم باعث شد که ناصرالدین شاه دستور به لغو قرارداد بده. تنها بندی که می‌شد با استناد به اون قرارداد رو لغو کرد بندی بود که رویتر ملزم می‌شد ظرف 15 ماه کار احداث راه آهن رو شروع کنه، رویتر هم کارهایی کرده بود اما اونقدری نبود که بشه به عنوان شروع احداث راه‌آهن به حسابشون آورد. در نتیجه قرارداد لغو شد اما رویتر تسلیم نشد و تصمیم گرفت قرارداد رو به تزار روسیه بفروشه که طبق قرارداد این حق رو داشت.

بریتانیا که تا اینجا خودش رو از این قرارداد کنار کشیده بود احساس کرد فریب خورده و ایران داره تبدیل به مستعمره روسیه می شه. پس وارد بازی شد و ایران رو تحت فشار گذاشت که به مفاد قراردادش با رویتر پابند نبوده و باید قرارداد دیگه ای با رویتر ببنده. تا به این وسیله رویتر رو راضی کنه که قرارداد رو به تزار نفروشه. این قرارداد جدید مثل قبلی سخاوتمندانه نبود اما عملا چیزی شبیه بانک مرکزی تحت انحصار رویتر در ایران تاسیس می‌شد.

رویتر مشاوری داشت به اسم هنری وولف که وزیر مختار انگلیس در ایران بود، فردی تند و جسور که فقط منافع آنی بریتانیا رو مدنظر داشت و به گفته استراو اقدامات تندش باعث شد به اعتبار بریتانیا در ایران لطمات بسیاری وارد بشه. در زمان هنری وولف بود که سیل سرمایه‌گذاران بریتانیایی به ایران سرازیر شد و وولف در انعقاد قراردادهای تالبوت و دارسی هم نقش پررنگی داشت

استراو ادعا می‌کنه این اقدامات یعنی قراردادهایی این‌چنینی، باعث تحرک روحانیت در ایران شد که 90 سال بعد به انقلاب اسلامی منجر شد.

اما امتیازی که به رویتر داده شد خیلی در زندگی قاطبه مردم تاثیری نداشت، لطمه اصلی به اعتبار بریتانیا در ماجرای انحصار تنباکو اتفاق افتاد، تنباکو مورد مصرف اکثریت قریب به اتفاق ایرانی‌ها بود و هزاران نفر در این صنعت فعال بودن و زندگیشون به اون وابسته بود. در نتیجه این امتیاز تاثیری مستقیم در زندگی عامه مردم داشت. این امتیاز انحصار خرید و فروش تنباکو رو به مدت 50 سال به تالبوت واگذار می کرد.

سید جمال الدین اسدآبادی نامه‌ای سرگشاده به میرزای شیرزای نوشت و با شمردن یک به یک خیانت‌هایی که ناصرالدین شاه کرده و ایران رو به اجنبی فروخته اذعان کرد: «پادشاه ایران سست‌عنصر و بدسیرت گشته، مشاعرش ضعیف شده، بدرفتاری را پیش گرفته، خودش از اداره کشور و حفظ منافع عمومی عاجز است.» شورش‌هایی در اقصی نقاط ایران در اعتراض به قرارداد تالبوت شروع شد مخصوصا جاهایی که کشت تنباکو رونق داشت و حکومت ایران این شورش‌ها رو سرکوب کرد که به کشته شدن عده‌ای منجر شد.

به دنبال این شورش ها و نامه های اعتراض آمیز دیگه‌ای که به نجف ارسال شد، میرزای شیرزای فتوای تحریم تنباکو رو صادر کرد. اعتراضات مردمی بالا گرفت و تحریم تنباکو حتی تا حرمسرای ناصرالدین شاه هم رفت و سوگلی شاه انیس الدوله دستور داد قلیان‌ها رو از حرمسرا جمع کنن. جنبش تنباکو در نهایت پیروز شد و امتیاز لغو شد اما در حین جنبش می‌رفت که با فشار بیشتر همه امتیازها لغو بشه ولی اعتراضات محدود به تنباکو باقی موند، علل زیادی وجود داره که چرا این جنبش که می‌تونست گسترده‌تر بشه محدود باقی موند اما چیزی که جدید بود حضور روحانیت و مردم به عنوان نیرویی تاثیر گذار در سیاست ایران بود.

اینجا هم استراو به نظر دچار اشتباه شده، در این دوران روحانیت به صورت طبقه وارد مبارزات سیاسی نشده بود بعضی روحانیان مبارزات سیاسی می‌کردن اما نمیشه این‌ها رو به کل طبقه روحانیت تسری داد.

با الغای قرارداد تالبوت، دربار برای پرداخت ضرر و زیان این قرارداد تحت فشار قرار گرفت و چاره‌ای برای ناصرالدین شاه نموند جز قرض گرفتن از بانک شاهنشاهی رویتر. رویتر بهره شش درصدی بر وام ایران بست و دربار ملزم شد سالانه 30 هزار پوند قسط پرداخت کنه که بازپرداخت وام رو تا 40 سال افزایش می داد، برای تضمین وام هم گمرکات خلیج فارس گرو گذاشته شد.

بعد از ترور ناصرالدین شاه، و در زمان مظفرالدین شاه و به خاطر دیدی منفی که نسبت به بریتانیا وجود داشت، با استقراض از روسیه وام بریتانیا تسویه شد و عملا به جای بریتانیا روسیه نشست. مظفرالدین شاه مثل پدرش مابقی وام رو در خوشگذرانی‌های اروپا خرج کرد. بریتانیا که خودش رو از میدان به در شده می‌دید سعی کرد شاه رو دوباره به طرف خودش متمایل کنه. به همین منظور در سفری که مظفرالدین شاه به بریتانیا کرده بود، سعی داشتن بالاترین نشان اشرافی بریتانیا رو به شاه تقدیم کنن اما در این بین ملکه ویکتوریا مرد و ادوارد هفتم به پادشاهی رسید و گفت این نشان رو فقط به مومنان مسیحی خواهد داد. مظفرالدین شاه از این اقدام رنجید و دیگه روی خوشی به بریتانیا نشون نداد.

و با واگذاری گمرکات به نوز بلژیکی که تحت حمایت روس ها بود اوضاع رو بدتر کرد، نوز با افزایش گمرکات طبقه بازاریان رو تحت فشار گذاشت، بازاری‌ها هم دست به دامن روحانیون شدن و این‌طوری بود که مقدمات انقلاب مشروطه فراهم شد. چیزی که برای من تو این کتاب جالب بود اشاره استراو به تقارن انقلاب مشروطه ایران با انقلابی مشابه در روسیه تزاری بود. یک سال قبل از انقلاب مشروطه ایران و در پی شکست روسیه از ژاپن شورشی در روسیه به خاطر اوضاع بد اقتصادی و سیاسی پا گرفت که در نهایت به تاسیس دوما ختم شد. ایرانی ها هم که این پیروزی رو برای مردم همسایه شمالی دیده بودن دلشون قرص شد که بتونن مشابه همچین کاری رو در ایران هم انجام بدن.

بریتانیا در پیروزی نهضت مشروطه نقش پررنگی بازی کرد و با پناه دادن به معترضین و تلاش جهت برقراری مشروطه به بازسازی چهره و نقش خودش در ایران کمک کرد. بریتانیا در کنار بازسازی وجهه خودش به دنبال تحت فشار گذاشتن مظفرالدین شاه و همچنین کاهش نفوذ شوروی در ایران بود. اما این بهبود چهره بریتانیا دوام چندانی نداشت و توسط خودشون از بین رفت.

مجلس که تشکیل شد در اولین اقدام با گرفتن وام مشترک از بریتانیا و روسیه مخالفت کرد، و در عمل این دو قدرت رو در نبرد با مشروطه دارای منافع مشترکی کرد. بریتانیا بعد از جنگ بوئر علاقه‌ای به لشکرکشی نداشت و هنوز خطر حمله روسیه به هندوستان وجود داشت پس ترجیح داد با یک توافق سیاسی کم‌خرج مشکلاتش رو برطرف کنه. نتیجه این توافق کم‌خرج قرارداد معروف 1907 بود که ایران رو به دو منطقه نفوذ روسیه و بریتانیا تقسیم می‌کرد.

به قول استراو متن این قرارداد چنان گرم و گیرا و محبت آمیز بود که اگر به دست ایرانی ساده‌ دلی می‌رسید فورا نتیجه می گرفت که دولت‌های بریتانیا و روسیه هیچ دغدغه‌ای جز سعادت و بهروزی ملت ایران ندارن. اما ایرانی‌ها فریب این قرارداد رو نخوردن و به گفته ادوارد براون: «بیشتر ایرانیان، حتی به این فکر افتادند که بریتانیا با این کار می‌خواهد از گسترش تفکر انقلاب مشروطه به دیگر کشورهای آسیایی جلوگیری کند. چون یک طرف هندوستان را داشتند و طرف دیگر مصر. ایران باید ضعیف می‌شد و چند پاره و در بند همان شرایط دشوار خود می‌ماند و دست و پا می‌زد تا از آن استان‌های مجاور هندوستان گزندی به این کشور نرسد.»

منطقی مشابه مواجهه با جنبش ملی کردن صنعت نفت، استدلال بریتانیا در اون زمان این بود که اگه ملی شدن پذیرفته بشه، منافع شرکت های نفتی در تمام دنیا به خطر میوفته.

متاسفانه در تاریخ معاصر ایران بارها شاهد شروع یک جریان بودیم که به شدت و به بهانه جلوگیری از گسترش اون به سایر کشورها توسط ابرقدرت ها سرکوب شده و عقیم مانده. اونقدر که کشورهایی که بعد از ایران و با تاسی از ایران دست به این مبارزات زدن به خواسته هاشون رسیدن. ایران که شروع کننده این جریان ها بوده خیلی بعدتر به خواسته هاش رسیده.

با روی کار اومدن استبداد صغیر محمدعلی شاه که از حمایت روسیه برخوردار بود، دو سال باید می گذشت تا مبارزان مشروطه بتونن محمدعلی شاه رو از سلطنت خلع و پسرش احمد شاه رو جانشینش کنن.

چیزی که در گیر و دار مشروطه از چشم آزادی‌خواهان دور موند مساله نفت بود. استراو تاریخچه جالبی از اکتشاف نفت در ایران و چگونگی تشکیل شرکت نفت ایران و انگلیس می‌گه که با توجه به اینکه من در قسمت‌های مختلف پادکست در این‌باره صحبت کردم، تکرار دوباره اشون رو لازم نمی دونم. با شروع جنگ جهانی اول با اینکه ایران اعلام بی‌طرفی کرده بود اما شمال توسط روسیه، جنوب توسط بریتانیا و غرب توسط عثمانی اشغال شد. طبق قرارداد سری 1915 که بین روسیه و بریتانیا بسته شده بود این دولت‌ها اجازه داشتن نیروی نظامی خودشون رو در مناطق تحت نفوذشون ایجاد کنن. به همین منظور روسیه بدون اجازه ایران واحدهای قزاق رو در تبریز، گرگان، رشت، اصفهان، کرمانشاه، همدان، ارومیه و مشهد تشکیل داد و بریتانیا هم پلیس جنوب رو ایجاد کرد که متشکل از ده هزار سرباز ایرانی بودند که زیر نظر افسران بریتانیایی مشغول به کار بودن. جالبه که هزینه این نیروهای نظامی رو هم باید ایران می‌پرداخت. مفاد این قرارداد تا انقلاب بلشویکی 1917 مخفی بود.

بعد از انقلاب بلشویکی روسیه خاک ایران رو ترک کرد اما دوره چهارساله اشغال ایران یکی از فاجعه‌بارترین دوره‌های تاریخ معاصر ایرانه که کمتر در موردش حرفی زده شده. درسته که میشه به این دوران طوری نگاه کرد که انگار ایران کاملا در اختیار بریتانیا و روسیه بوده اما واقعیت این‌طور نبود، در جنوب مقاومت‌های دلیران تنگستان به رهبری رئیس‌علی دلواری وجود داشت، در کازرون مقاومت ناصرلشکر و در خوزستان نبرد جهاد به رهبری عرب‌های خوزستان. در تهران هم تلاش بر این بود تا ایران به حمایت از آلمان و عثمانی علیه روسیه و بریتانیا وارد جنگ بشه، این تلاش‌ها روسیه و بریتانیا رو به این باور رسوند که در تهران کودتایی آلمانی در حال وقوعه، در نتیجه نیروهاشون رو به سمت تهران روانه کردند. در مقابل دولت ایران تصمیم گرفت پایتخت رو به اصفهان منتقل کنه اما وزیران مختار روسیه و بریتانیا شاه رو قانع کردن که قصد ورود به تهران رو ندارن. در نهایت جمعی از رجال سیاسی به کرمانشاه مهاجرت کردن و در اونجا گارد ملی و دولت موقت مهاجرین رو تشکیل دادن.

در طول چهار سال جنگ جهانی اول، ایرانی‌های بسیاری توسط ارتش‌های روسیه، بریتانیا و عثمانی کشته شدن. از جمله نسل‌کشی‌هایی که عثمانی در آذربایجان انجام داد و دهکده‌های آشوری نشین ایران رو غارت و ویران کرد.

در کنار این‌ها قحطی بزرگ که بواسطه خشکسالی و مصرف ارتش‌های روس و بریتانیا بوجود اومده بود جان بسیاری از ایرانی‌ها رو گرفت، گفته می‌شه احمدشاه خودش یکی از محتکران بزرگ گندم در اون روزها بوده و گندمش رو جز به قیمت روز نمی‌فروخته. در سال آخر جنگ در کنار همه‌گیری وبا و مالاریا، همه‌گیری آنفولانزای اسپانیایی کشته‌های زیادی رو بر جا گذاشت که دلیل عمده‌اش نبود امکانات بهداشتی و محدود بودن دامنه قدرت حکومت مرکزی بود. برآورد می‌شه که بین یک تا سه میلیون نفر در طول این چهار سال در ایران کشته شدن که با توجه به جمعیت تقریبا ده میلیونی ایران رقم بزرگی بود.

بعد از جنگ ایران تلاش کرد تا بخاطر فجایعی که جنگ مسببش بود و نقض بی‌طرفی ای که توسط روسیه، بریتانیا و عثمانی صورت گرفته بود غرامت بگیره، اما با دخالت بریتانیا هیئت ایرانی رو به کنفرانس صلح پاریس راه ندادند. هیئت ایرانی تصمیم گرفت به بریتانیا بره و شکایتش رو به دربار و مجلس این کشور عرضه کنه اما با دخالت وزیر خارجه وقت، لرد کرزن، هیئت ایرانی رو به خاک بریتانیا هم راه ندادند. این‌همه توهین و تحقیر کافی نبود بلکه باید قرارداد 1919 رو هم با رشوه دادن به احمد شاه، وثوق الدوله، فیروز میرزا و اکبر میرزا صارم الدوله به ایران تحمیل می‌کردن که طبق اون ایران رسما مستعمره بریتانیا می‌شد. من در مورد این قرارداد و زمینه‌های اون کمی در اپیزود اختناق ایران توضیح دادم که برای اطلاعات بیشتر می تونید به اون اپیزود مراجعه کنید. اینجا استراو واقعیت دیگه‌ای رو هم اضافه می‌کنه و یکی از دلایل شکست این قرارداد رو در شکست ارتش بریتانیا در شمال ایران توسط بلشویک‌ها میدونه و جراتی به سیاستمداران ایرانی داد تا راحت تر از شر این قرارداد خلاص شن.

آنچه از ارتش بریتانیا در شمال ایران باقی مونده بود در قزوین مستقر شد تا جلوی حمله احتمالی بلشویک ها به هند رو بگیرن، این ارتش تحت فرماندهی ژنرال آیرونساید قرار داشت که بعدتر فرماندهی بریگاد قزاق رو هم به دست گرفت. بریگاد قزاق در نبود فرماندهانشون که بعضی به روسیه برگشته بودن و بعضی دستگیر شده بودن، وضعیتی اسفبار داشت، نه اسلحه داشتن و نه یونیفرم. اما مشکل اصلی در نبودن فرماندهان، انتخاب فردی مناسب برای فرماندهی بود. در همین احوالات بریگادی از تبریز رسید که بر خلاف قبلی‌ها بسیار مرتب و سرحال بودن، فرمانده این‌ها رضاخان بود. آیرونساید می‌گه تصمیم گرفتیم رضاخان رو فرمانده قزاق‌ها کنیم ببینیم چه اتفاقی می افته. رضاخان موفق میشه نظم و نسقی به بریگاد قزاق بده و خیال آیرونساید رو از بابت وجود فرمانده ای لایق راحت می کنه. ارتش بریتانیا در آستانه ترک ایران بود، ایرانی سراسر آشوب، ناامنی و هرج و مرج. آیرونساید در آستانه خروج از ایران از رضاخان دو قول می گیره یک اینکه مزاحم خروج نیروهای انگلیسی نشه و دوم اینکه هیچ اقدام خشونت آمیزی برای برداشتن شاه انجام نده و جلوی دیگران رو برای انجام این کار بگیره. آیرونساید در خاطراتش می‌نویسه: «به چشمم مردی شجاع و قدرتمندی آمد که حب وطن را در عمق جان خویش نشانده است. به زعم من ایران به رهبری نیاز دارد که بتواند در شرایط صعب، این کشور را به پیش راهبری کند و این همان مرد، بی‌شک همه این ارزش‌ها را در خود گرد آورده بود.» بعد از رفتن آیرونساید رضاخان به همراه بریگاد قزاق تهران رو در سوم اسفند 1299 اشغال و سید ضیا رو نخست وزیر کرد.

آیرونساید در خاطراتش می‌نویسه: «خوشم می‌آید از این‌که می‌بینم اینجا همه خیال می‌کنند من کودتا را طراحی کردم. من هم وانمود می‌کنم حق با آنهاست.» همونطور که استراو استدلال می‌کنه این کودتا کار بریتانیا نبود، البته کمک‌ها و حمایت‌هایی از طرف سفارت بدون اطلاع وزارت خارجه انجام شده بود اما در کل حرکتی داخلی بود. رضاخان تلاش کرد اصلاحاتی شبیه به آتاتورک در ایران اجرا کنه اما جامعه ایران بر خلاف ترکیه این آمادگی رو نداشت. به زعم استراو رضاخان مثل آتاتورک وطن پرست و ملی‌گرا بود و به دنبال استقلال کشور. رضاشاه از چند جهت مواضع بریتانیا رو در ایران تضعیف کرد اول اینکه در سال 1306 بانک ملی رو تاسیس کرد و جلوی انحصار بانک رویتر رو گرفت، دوم تلگرافخانه ایران رو راه انداخت که تلگرافخانه قبلی رو در خودش هضم کرد و در نهایت دامنه نفوذ کنسول‌گری‌ها رو محدود کرد. اما نتونست قرارداد دارسی رو ملغی کنه یا قرارداد بهتری ببنده. استراو مرتبا ادعا می‌کنه رضا شاه استقلال ایران رو حفظ کرد و بریتانیا در این سال ها دخالتی در امور داخلی ایران نمی‌کرد، اما نمی‌گه چرا کشوری که تا اون روز از انواع دخالت‌ها و نفوذها در ایران فروگذاری نکرده بود چطور شد که به یکباره دست از اعمال نفوذ برداشت؟ این اوضاع ادامه داشت تا در شهریور 20 فاجعه جنگ جهانی اول تکرار شد و ایران این‌بار هم به بهانه وجود آلمان‌ها در ایران اشغال شد تا به پل پیروزی متفقین تبدیل بشه. با استعفای رضاشاه و اشغال ایران توسط متفقین، خلا قدرت باعث شورش و قحطی در ایران شد. باز هم شاهد سو استفاده مقامات ایرانی در انبار کردن مایحتاج مردم و بردن سودهای کلان هستیم.

بعد از جنگ و با خروج نیروهای بریتانیا و آمریکا، شوروی در ایران موند تا امتیاز نفت شمال رو به دست بیاره، من درباره این امتیاز، غائله آذربایجان و اتفاقاتی که به ملی شدن صنعت نفت منجر شد در اپیزودهای مختلف پادکست صحبت کردم و اینجا دوباره تکرارشون نمی کنم. فقط من به نکاتی اشاره می‌کنم که خودم در جاهای دیگه ندیدم، مثلا استراو اشاره ای داره به سازمان جاسوسی گسترده شرکت نفت ایران و انگلیس که اسنادش تا امروز حتی در اختیار محققان بریتانیایی هم قرار نگرفته. یا اشاره به سندی از اسناد وزارت خارجه بریتانیا در ژوئن 1951 می کنه که در اون گفته شده باید حسین مکی رو بخریم تا پشت مصدق رو خالی کنه و ادامه میده در این سند نیومده که این‌کار رو کردن یا نه اما از شواهد چنین برمیاد.

استراو در پایان روایتش از جنبش ملی شدن صنعت نفت ادعا می کنه مصدق قربانی استبدادش شد، گرچه من اعتقاد دارم سیستم فکری مصدق چیزی شبیه حاکم خیرخواه بود، اما مستبد بودنش با واقعیت نمی‌خونه، تمام اختیاراتی که از مجلس گرفت من باب اصلاحاتی بود که باید به سرعت انجام می‌شد و ما کمتر دوره تاریخی رو از نظر آزادی مطبوعات و اجتماعات سراغ داریم که شبیه دوران حکومت مصدق باشه. روزنامه‌ها خصوصا نشریات حزب توده علنا به دولت حمله می کردن و اجتماعات طوری بود که صدای هواداران مصدق رو هم بلند کرده بود که نباید اینقدر آزادی وجود داشته باشه. پس این ادعای استراو، ادعایی غلطه و با واقعیت‌های تاریخی همخوان نیست. همینطوراستراو در مورد استعفای نماینده‌های طرفدار مصدق از مجلس هفدهم هم اشتباه می کنه و میگه این استعفا انجام نشده و به همین دلیل مصدق رفراندوم انحلال مجلس رو برگزار کرد، در حالی که با اعلام مصدق دو سوم نماینده‌های مجلس استعفا کرده بودن و مجلس از اکثریت افتاده بود.

در نهایت هم که کودتای 28 مرداد با همکاری بریتانیا و آمریکا انجام شد و دولت ملی مصدق رو سرنگون کرد. این کودتا اثرات زیادی داشت اولا که نقشه راهی شد برای آمریکاییها تا در دیگر کشورهایی که دولتش باب میل آمریکا نیست کودتا کنه که آخریش همین چند وقت پیش در بولیوی و بر سر منابع لیتیوم این کشور انجام شد، کودتایی که ایلان ماسک هم در توییتی از اون حمایت کرد. دومین تاثیر نهضت ملی و سرنگونی اش توسط کودتا، به راه انداختن موجی از ملی گرایی در کشورهای منطقه بود که به نفوذ غربی ها خصوصا بریتانیا در منطقه پایان داد.

استراو با اشاره به اینکه رسیدن به نهادهای دموکراتیک فرآیندی زمانبر و طولانی است اذعان میکنه که ایران از انقلاب مشروطه به این طرف فرصت رسیدن به نهادهای دموکراتیک رو نداشت. و هر وقت که به سمت دموکراتیک شدن حرکت کرد با دخالت های خارجی خصوصا بریتانیا این امر ناکام موند که مهمترین و بزرگترین اون ها همین کودتای 28 مرداد در زمان نخست وزیری چرچیل بود.

با برگشت شاه آرام آرام دیکتاتوری 25 ساله شروع شد، شاهی که به زعم استراو فقط پارانویا و بدبینی رو از پدرش به ارث برده بود. شاه گمان میکرد موجودی برگزیده و نظر کرده است و وظیفه داره ایران رو تبدیل به تمدنی عظیم کنه. با اینکه با کودتا برگشته بود فکر می کرد مردم واقعا دوستش دارن و هیچ درکی از وضعیت مردمش نداشت. دیکتاتوری 25 ساله محمدرضا شاه با حمایت و چشم پوشی غربیها از فجایعی که در ایران اتفاق می افتاد همراه بود، گرچه این بار بریتانیا جای خودش رو به آمریکا داده بود. بعد از جنگ جهانی دوم و بعد از کودتای 28 مرداد دوران امپراطوری بریتانیا در جهان به سر رسیده بود و استراو اشاره به لطیفه ای می کنه و میگه «ایران تنها کشوری است که هنوز گمان می کند بریتانیا یک ابرقدرت است.» واقعیت اینه که از این تاریخ به بعد نقش بریتانیا در تاریخ ایران کم رنگ تر و نقش آمریکا پر رنگ ترمی شه. استراو اعتراف می کنه که هیچ کس، حتی اون ها که کارشون رصد وضعیت ایران بود نتونستن انقلاب 57 رو پیش بینی کنن و دلیلش این بود که به خاطر رضایت شاه تماسشون رو با مخالفین حکومت قطع کرده بودن.


«حافظه ملی بریتانیایی‌ها آکنده از پیروزی و افتخار است. „Das britische Nationalgedächtnis ist voller Sieg und Ruhm. "The British national memory is full of victory and glory. «حافظه ملی بریتانیایی‌ها آکنده از پیروزی و افتخار است. "La mémoire nationale britannique est pleine de victoire et de gloire. اگر شکستی بوده یا آن را از صفحه خاطرات ملت پاک کرده‌ایم مثل شکست در جنگ استقلال آمریکا یا آن را تبدیل به یک حماسه و نمودگاری از اراده ملی کردیم مثل نبرد دانکرک. If there was a defeat, we either erased it from the memory of the nation, like the defeat in the American War of Independence, or turned it into an epic and a symbol of national will, like the Battle of Dunkirk. S'il y a eu une défaite, soit nous l'avons effacée de la mémoire de la nation, comme la défaite de la guerre d'indépendance américaine, soit nous en avons fait une épopée et un symbole de la volonté nationale, comme la bataille de Dunkerque. اما در مورد ملت ایران این مسئله متفاوت است. But in the case of the Iranian nation, this issue is different. Mais dans le cas de la nation iranienne, cette question est différente. ذهن این مردم انباشته از خاطرات تلخ مقابل خارجی‌ها به ویژه بریتانیا است و البته همین حس یکی از عناصر بنیادین تفکر شیعه به شمار می‌رود.» The minds of these people are filled with bitter memories against foreigners, especially Britain, and of course this feeling is considered one of the fundamental elements of Shiite thought. L'esprit de ces personnes est rempli de souvenirs amers contre les étrangers, en particulier la Grande-Bretagne, et bien sûr ce sentiment est considéré comme l'un des éléments fondamentaux de la pensée chiite.

اونطور که جک استراو در مقدمه کتاب اشاره کرده، هدفش از نوشتن این کتاب رفع یکسری کژفهمی ها و سو تفاهم ها درباره ایرانه چنانچه می نویسه: “با این کتاب می خواستم ایران را به همه بشناسانم. As Jack Straw mentioned in the introduction of the book, the purpose of writing this book is to remove some misunderstandings and misunderstandings about Iran, as he writes: "With this book, I wanted to introduce Iran to everyone. ایران حسی قوی از استثناپنداری و هویت ملی دارد. Iran has a strong sense of exceptionalism and national identity. کشوری مسلمان است اما عرب نیست، شیعه است نه سنی. A country is Muslim but not Arab, it is Shia, not Sunni. و سیستم حکومتی ویژه ای دارد که چنان متکثر است که گویا از احزاب دست راستی تی پارتی و دست چپی برنی سندرز بخواهیم همزمان کشور را اداره کنند. And it has a special government system that is so diverse that it is as if we are asking the right-wing parties of the Tea Party and the left-wing parties of Bernie Sanders to run the country at the same time. علی رغم تجربیات ناخوشایندی که من و همسرم به همراه دو دوست صمیمی مان در اکتبر 2015 در ایران گذراندیم، من علاقه زیادی به مردم ایران دارم. Despite the unpleasant experiences my wife and I had with two of our best friends in Iran in October 2015, I am very fond of the Iranian people.

جک استراو به منظور دادن این شناسایی با تاریخ و مذهب ایران شروع می کنه. In order to give this identification, Jack Straw starts with the history and religion of Iran. چون منابع معتبرتری برای تحقیق پیرامون تاریخ و مذهب ایران وجود داره من خیلی کوتاه فقط به چند نکته که از دید استراو مهم بودن اشاره میکنم و خیلی وارد جزئیات نمیشم، چون دلیل علاقمندی من به این کتاب نگاه نسبتا متفاوتی بود که استراو به مسائل ایران خصوصا بعد از ورود بریتانیا به عرصه سیاست ما داشته. Because there are more reliable sources for researching the history and religion of Iran, I will very briefly mention only a few points that are important from Straw's point of view, and I will not go into too much detail, because the reason I was interested in this book was a relatively different view that Straw had on Iran's issues, especially After the entry of Britain into our politics. چون منابع معتبرتری برای تحقیق پیرامون تاریخ و مذهب ایران وجود داره من خیلی کوتاه فقط به چند نکته که از دید استراو مهم بودن اشاره میکنم و خیلی وارد جزئیات نمیشم، چون دلیل علاقمندی من به این کتاب نگاه نسبتا متفاوتی بود که استراو به مسائل ایران خصوصا بعد از ورود بریتانیا به عرصه سیاست ما داشته. استراو تاریخ رو تا کوروش عقب میبره تا نشون بده منشا حس استثناپنداری ایرانی ها ریشه های مستحکم تاریخی داره و تمدن قبل از اینکه به اروپا برسه قدمهای اولیهاش رو در این محیط جغرافیایی برداشته، استراو با اشاره به منشور کوروش اذعان می کنه که حدی از رواداری و به گونه ای اولین اعلامیه حقوق بشر در دوران پادشاهی کوروش به وجود اومده. Strau takes the history back to Cyrus to show that the origin of Iranians' sense of exceptionalism has strong historical roots and civilization took its first steps in this geographical environment before it reached Europe. Strau, referring to Cyrus' charter, admits that there is a limit of tolerance. And in this way, the first declaration of human rights was created during the reign of Cyrus. ایرانیان با این سابقه تاریخی حتی بعدها که مورد تاخت و تاز اقوام مختلف قرار گرفتن سعی کردن هویت خودشون رو حفظ کنن، حتی بعد از فتح ایران توسط اعراب، ایران تنها کشوری بود که زبان خودش رو حفظ کرد و هنوز هم بعضی از مناسبت‌های زرتشتی مثل عید نوروز رو نگه داشته. With this historical background, Iranians tried to preserve their identity even after being invaded by different ethnic groups, even after the conquest of Iran by the Arabs, Iran was the only country that preserved its language, and still some Zoroastrian events such as He kept Nowruz.

استراو اعتقاد داره این غرور ایرانی ها در تار و پود مذهب شیعه هم تنیده شده و همین حس استثناپنداری پایه‌هایی برای قوام و گسترش شیعه در ایران بوده. Straw believes that this pride of Iranians is woven into the fabric of Shia religion, and this sense of exceptionalism is the basis for the consistency and expansion of Shia in Iran. صفویه برای مقابله با عثمانی‌های سنی به وحدت مذهب نیاز داشتن و درسته که استراو تبدیل شدن ایران به کشوری شیعی مذهب رو از دوران صفوی به این طرف می دونه اما باید ریشه های این تغییر مذهب رو هم در نظر گرفت، به نظر من هیچ کشوری یک شبه و با استقرار یک حکومت تغییر مذهب نمی ده و احتمالا این خواست از قبل در ایران وجود داشته و صفویه به این خواست رسمیت داده. The Safavids needed religious unity in order to confront the Sunni Ottomans, and it is true that Straw knows Iran's transformation into a Shiite country since the Safavid era, but the roots of this change of religion should also be considered. In my opinion, no country is a It is not possible to change one's religion with the establishment of a quasi-government, and probably this desire already existed in Iran and the Safavids gave formality to this desire. به زعم استراو اگر بخوایم شناخت درستی از روحیات ایرانی ها به دست بیاریم لازمه که شناخت درستی از مذهب شیعه داشته باشیم. According to Strau, if we want to get a correct understanding of the Iranians' mentality, it is necessary to have a correct understanding of the Shia religion. شیعه مذهبیه با انگاره‌های مسیحایی و منجی باور که شهادت در اون بسیار مهمه.

در مذهب تشیع جایگاهی شبیه به جایگاه پاپ وجود نداره اما مجتهدانی وجود دارند شبیه مقام کاردینال در کلیسای کاتولیک. In the Shia religion, there is no position similar to the position of the Pope, but there are mujtahids, similar to the position of cardinal in the Catholic Church. همونطور که کلیسای کاتولیک در امور سیاسی و اجتماعی نفوذ داشت، روحانیون هم از دوران صفویه به این طرف در امور سیاسی و اجتماعی ایران صاحب نفوذن. Just as the Catholic Church had influence in political and social affairs, the clergy have had influence in the political and social affairs of Iran since the Safavid era. سه چیز دیگه هم در بدنه کلیسای کاتولیک هست که مشابهش رو میشه در مذهب شیعه پیدا کرد اول آموزه تقیه است که طبق اون مومنان مجازن در مواقعی که خطر تهدیدشون می کنه اعتقادات قلبی خودشون رو پنهان کنن. There are three other things in the body of the Catholic Church that can be found in the Shia religion. The first is the doctrine of taqiyyah, according to which believers are allowed to hide their heartfelt beliefs when they are threatened by danger. این آموزه در پیروان اهل سنت هم وجود داره اما چندان اهمیتی نداشته چون اون ها تقریبا هیچ وقت مثل شیعه در اقلیت و در معرض سرکوب نبودن. This doctrine is also present in the followers of Sunnis, but it is not very important because they are almost never in the minority and subject to oppression like the Shiites.

دومین مورد اسلام سیاسی است که آیت‌الله خمینی بنیان‌گذارش بود. The second case is political Islam, which was founded by Ayatollah Khomeini. اسلام سیاسی به زعم استراو شبیه جنبش‌های آزادی‌بخش کاتولیک در آمریکای لاتینه. According to Strau, political Islam is similar to Catholic liberation movements in Latin America. این جنبش‌ها معتقد بودن که وظیفه کلیسا بهبودی وضع معیشت و سطح زندگی مردم و اعطای حقوق شهروندی به قاطبه اون‌هاست. These movements believe that the duty of the church is to improve the living conditions and living standards of the people and to grant citizenship rights to them.

اما سومین وجه تشابه که به اعتقاد استراو مهمترین‌شون هم هست اینه که روحانیون در دل جامعه زیست می‌کنن و با مردم ارتباط تنگاتنگی دارن. But the third similarity, which according to Straw is the most important, is that clerics live in the heart of society and have close relationships with people. استراو این رابطه رو شبیه ارتباط کشیش‌های کاتولیک ایرلندی با مردمشون می‌دونه. Straw considers this relationship similar to the relationship of Irish Catholic priests with their people. به همین دلیل روحانیون از یک اقبال عمومی و نفوذ طبیعی بین توده‌های مردم برخوردارن که در نتیجه اون ها رو از اواخر قرن نوزدهم میلادی تبدیل به نیرویی مهم در سیاست کرده. For this reason, clerics have a general popularity and natural influence among the masses of people, which has turned them into an important force in politics since the end of the 19th century.

اولین برخورد و ارتباط بریتانیا با ایران به عهد صفویه برمی‌گرده، فردی به نام آنتونی جِنکینسون در سال 1561 به ایران اومد و با سردی در دربار شاه تهماسب پذیرفته شد. The first contact and communication of Britain with Iran goes back to the Safavid era, a person named Anthony Jenkinson came to Iran in 1561 and was received coldly in the court of Shah Tahmasab. جنکینسون به ایران اومده بود تا باب تجارت پارچه رو با ایران باز کنه و نامه‌ای از ملکه بریتانیا آورده بود که به زبان‌های لاتین، انگلیسی، ایتالیایی و عبری نوشته شده بود که طبیعتا ایرانی‌ها این زبان‌ها رو نمی‎‌دونستن. Jenkinson had come to Iran to open the chapter of cloth trade with Iran and brought a letter from the British Queen which was written in Latin, English, Italian and Hebrew, which naturally Iranians do not know these languages. اما جنکینسون که کمی ترکی بلد بود، تونست کار خودش رو در دربار ایران راه بندازه و منظورش رو به شاه ایران بفهمونه. But Jenkinson, who knew a little Turkish, was able to launch his business in the Iranian court and make the Shah of Iran understand what he meant. اونطور که جنکینسون در خاطراتش نوشته مجبورش کردن کفش‌هاش رو دربیاره و کفش‌های ایرانی بپوشه چون اجازه نداشت با کفش‌های خودش بر زمین مقدس شاه قدم بگذاره. As Jenkinson wrote in his memoirs, he was forced to take off his shoes and wear Iranian shoes because he was not allowed to step on the holy ground of the king with his own shoes. شاه در جواب درخواست جنکینسون گفته بود ما هیچ نیازی به دوستی با کفار نداریم. In response to Jenkinson's request, Shah had said that we have no need to be friends with infidels.

البته به نظر استراو دلیل این سردی مسائل مذهبی نبوده و دلایل سیاسی در کار بوده، چرا که شاه تهماسب به تازگی با امپراطوری عثمانی صلح کرده بود و دوست نداشت ارتباطش با بریتانیا، باعث حساسیت عثمانی‌ها بشه و شاهدی که برای ادعاش میاره اینه که چهار سال بعد شاه ایران مجوز ارتباط تجاری با شرکت جنکینسون رو صادر کرد. Of course, in Straw's opinion, the reason for this coldness was not religious issues, but political reasons, because Shah Tehamasab had recently made peace with the Ottoman Empire and he did not like his relationship with Britain to cause the Ottomans to be sensitive, and the evidence he brings for his claim is that four years Later, the Shah of Iran issued a license for commercial relations with Jenkinson Company. البته به نظر نمیرسه دلیل استراو چندان درست باشه چون پیمان صلح شش سال قبل از ورود جنکینسون بسته شده بود. Of course, Straw's reason does not seem to be very correct because the peace treaty was concluded six years before Jenkinson's arrival, so there must be other reasons for starting this relationship.

اما مهم‌ترین ارتباط با بریتانیا در جریان آزادسازی بندر عباس اتفاق افتاد که تحت اشغال پرتغالی‌ها بود، ایران با کمک ناوگان بریتانیا تونست خلیج فارس رو از پرتغالی‌ها پس بگیره. But the most important connection with Britain happened during the liberation of Bandar Abbas, which was occupied by the Portuguese, Iran was able to take back the Persian Gulf from the Portuguese with the help of the British fleet.

کمپانی هند شرقی در عوض کمک نظامی به ایران این حق رو به دست آورد که در جنوب ایران استحکامات لازم برای تجارت بنا کنه و این چنین بود که بندر بوشهر به وجود اومد. In exchange for military aid to Iran, the East India Company obtained the right to build fortifications necessary for trade in the south of Iran, and this is how the port of Bushehr came into existence. در ابتدا منافع هند شرقی فقط بر محور تجارت استوار بود ولی با مستعمره کردن هند و اینکه روس‌ها و فرانسوی‌ها ایران رو دروازه پنهان هندوستان می‌دیدند، سیاست بریتانیا بر این شد که این رقیبان رو از صحنه کنار بزنه و از هندوستان محافظت کنه. At first, the interests of East India were based only on trade, but with the colonization of India and the fact that the Russians and French saw Iran as India's hidden gate, the British policy was to remove these rivals from the scene and protect India.

از این تاریخ به بعد سیاست بریتانیا در قبال ایران بر پایه محافظت از هندوستان استوار بود و این وضعیت تا دو قرن بعد همچنان ادامه داشت. From this date onwards, the British policy towards Iran was based on the protection of India, and this situation continued for the next two centuries.

شاید بشه گفت اولین دخالت جدی بریتانیا در امور داخلی ایران در ماجرای هرات اتفاق افتاد، شهر مهمی که از یک طرف بخاطر نزدیک بودن به خراسان از لحاظ نژاد، زبان و مذهب خویشاوند ایران محسوب می‌شد و از طرف دیگه شاهراه ارتباطی بین هند، ایران، چین، غرب و شمال بود. It can be said that the first serious involvement of Britain in Iran's internal affairs happened in Herat, an important city that was considered a relative of Iran due to its proximity to Khorasan in terms of race, language, and religion, and on the other hand, it was a communication highway between India, Iran, China was the west and the north. هرات به مدت 200 سال تحت کنترل صفویان بود اما در اوایل قرن هجدهم میلادی با ضعیف شدن قدرت صفویه به دست افغان‌ها افتاد.

در 1798، قدرت زمان شاه، حاکم هرات به قدری بود که خطر حمله‌اش به پنجاب وجود داشت. In 1798, the power of Zaman Shah, the ruler of Herat, was so great that there was a danger that he would attack Punjab. لرد ولزلی حاکم نظامی هندوستان، جان مَلکم نماینده کمپانی هند شرقی در بوشهر رو به تهران فرستاد تا فتحعلی‌شاه رو برای حمله به هرات راضی کنه. اما در این بین اتفاقاتی افتاد و خبر رسید که ناپلئون قصد داره از طریق خاک ایران به هندوستان حمله کنه. در نتیجه مَلکم پیشنهادهای رنگین‌تری به فتحعلی‌شاه داد از جمله کمک نظامی برای ارتش ایران تا هم جلوی حمله فرانسوی‌ها رو بگیره و هم راحت‌تر هرات رو تسخیر کنه.

فتحعلی شاه این پیشنهادات رو قبول کرد و با حمایت از محمود شاه برادر زمان شاه کمک کرد هرات به ایران برگرده، اما بریتانیایی‌ها با چرخشی در سیاستشون نه تنها از ایران تقدیر نکردن بلکه محکومش کردن که چرا این‌کار رو انجام داده و هزینه‌هایی که ایران متحمل شده بود رو نپرداختن. Fath Ali Shah accepted these proposals and helped Herat return to Iran with the support of Mahmoud Shah, Zaman Shah's brother, but the British, with a twist in their policy, not only did not appreciate Iran, but also condemned it, why it did this and the costs incurred by Iran. non-payment با این نقض عهد توسط بریتانیا، ناپلئون از فرصت استفاده کرد و فتحعلی‌شاه رو ترغیب به امضای عهدنامه فینکنشتاین کرد، در این عهدنامه فرانسه متعهد می‌شد به ایران کمک کنه تا گرجستان روی که توسط روسیه اشغال شده بودن به ایران برگردونه و به مجهز کردن ارتش ایران کمک کنه. With this violation of the treaty by Britain, Napoleon took the opportunity and encouraged Fath Ali Shah to sign the Finkenstein Treaty, in this treaty, France committed to help Iran to return Georgia, which was occupied by Russia, to Iran and to equip the Iranian army. help در مقابل ایران باید همه انگلیسی‌ها رو از خاک خودش اخراج می‌کرد و به بریتانیا اعلان جنگ می‌داد. اما هنوز دو ماه نگذشته بود که فرانسه با روسیه قرارداد صلح امضا کرد و عملا ایران رو در برابر روسیه تنها گذاشت. ایران که خطر روسیه رو بسیار نزدیک می‌دید دوباره سراغ بریتانیایی‌ها رفت و قراردادی دفاعی باهاشون بست تا در جنگ جلوی روسیه به ایران کمک کنن. Iran, seeing the danger of Russia very close, went to the British again and made a defense contract with them to help Iran in the war against Russia. اما بریتانیا بعد از شکست ناپلئون از روسیه، طرف روسیه رو گرفت و هیچ تمایلی به برهم زدن دوستی ایجاد شده با روسیه نداشت. But after the defeat of Napoleon from Russia, Britain took the side of Russia and had no desire to disrupt the friendship established with Russia. نتیجه همه این‌ها عهدنامه گلستان بود که باعث جدا شدن قطعی سرزمین‌هایی شد که در اشغال روسیه بود. The result of all this was the Golestan Treaty, which caused the definitive separation of the lands that were occupied by Russia. جنگ دوم ایران و روس هم به عهدنامه ترکمانچای(تلفظ) منتهی شد که طی اون ایران همه سرزمین‌های شمال رود ارس رو از دست داد. در بستن هر دو این قراردادها، بریتانیا نقش پررنگی داشت. Britain played a prominent role in concluding both of these agreements. استراو می‌گه اگه ما بدونیم ایرانی‌ها چه حسی نسبت به این قراردادها دارن و از اون ها به عنوان فجایع تاریخشون یاد می‌کنن، متوجه نفرت ایرانی ها از بریتانیا می شیم. Straw says that if we know how Iranians feel about these agreements and they refer to them as the tragedies of their history, we will understand the Iranians' hatred of Britain. که البته به نظر می‌رسه استراو اینجا مغلطه کرده، چون واقعا اثر چندانی از بریتانیا در این قراردادها دیده نمیشه یا حداقل تو حافظه تاریخی ایرانیا چیز چندان باقی نمونده. Of course, it seems that Straw made a mistake here, because there really isn't much effect of Britain in these agreements, or at least there is not much left in Iran's historical memory.

این اتفاقات و جنگ‌های ایران و روس باعث شد که ایران از مسئله هرات غافل بشه، محمود شاه تقریبا تا سی سال بعد ازفتح هرات، تحت حمایت پادشاه ایران بر هرات و قندهار حکومت کرد. These events and the wars between Iran and Russia caused Iran to ignore the issue of Herat. Mahmud Shah ruled Herat and Kandahar under the support of the king of Iran for almost thirty years after the conquest of Herat. با مرگ محمود شاه، پسرش کامران میرزا حاکم هرات شد و بنای استقلال از ایران رو گذاشت. With the death of Mahmud Shah, his son Kamran Mirza became the ruler of Herat and laid the foundations of independence from Iran.

عباس میرزا در آخرین سال عمرش، محمد میرزا رو برای بازپس‌گیری هرات فرستاد و باعث اولین جنگ بین ایران و بریتانیا شد، بریتانیا در پاسخ به محاصره هرات، جزیره خارک رو اشغال کرد و به ایران اولتیماتوم داد که اگر دست از هرات برنداره نیروهاش رو وارد خاک ایران می‌کنه. ایران که توان مقابله با بریتانیا رو نداشت از فتح هرات دست برداشت. حدود 18 سال بعد در زمان ناصرالدین شاه دوباره فکر بازپس گیری هرات به ذهن شاه افتاد و این شهر رو به خاک ایران برگردوند. ناصرالدین شاه فکر می کرد که بریتانیا بخاطر درگیر بودنش در جنگ کریمه، واکنش خاصی به این اقدام نشون نمیده اما بریتانیا به ایران اعلان جنگ داد و این‌بار علاوه بر اشغال خارک وارد خاک ایران هم شد و بندر بوشهر رو تصرف کرد. Naseruddin Shah thought that Britain would not show a special reaction to this action due to its involvement in the Crimean War, but Britain declared war on Iran and this time, in addition to occupying Khark, it also entered Iran's territory and captured Bushehr port. قشونی از ایران با ارتش بریتانیا در نزدیکی‌های برازجان درگیر شد و ارتش بریتانیا عقب‌نشینی کرد اما قشون ایران تلفات سنگینی داد. A force from Iran clashed with the British army near Barazjan and the British army retreated, but the Iranian force suffered heavy casualties. بریتانیایی‌ها در برابر مجاهدین تنگستانی و دشتستانی هم به مشکل خوردن اما به دلیل ضعف تسلیحاتی مجاهدین و علی‌رغم از خودگذشتگی‌های اون ها بریتانیا پیروز شد. The British faced difficulties against the Mojahedin of Tungistan and Dashtestani, but due to the weakness of the Mojahedin's weapons and despite their sacrifices, Britain won.

بعد از این نبردها که حدودا پنج ماه طول کشید، معاهده صلح پاریس بین ایران و بریتانیا امضا و زمینه‌ساز جدایی افغانستان از ایران شد. After these battles, which lasted for about five months, the Paris Peace Treaty was signed between Iran and Great Britain and became the basis for the separation of Afghanistan from Iran. با این قرارداد بریتانیا نفوذ خودش رو در ایران افزایش داد به حدی که شمار کنسول‌گری‌های بریتانیا در ایران به 23 رسید و به قول استراو این میزان از نفوذ در کشوری که حدودا 5 میلیون جمعیت داشت بسیار زیاد بود. With this agreement, Britain increased its influence in Iran to the extent that the number of British consulates in Iran reached 23, and according to Straw, this amount of influence in a country with a population of about 5 million was very high. طبق معاهده پاریس بریتانیا حق کاپیتولاسیون رو هم از ایران گرفت.

شکست ایران از بریتانیا و روسیه باعث شد تا سیاستمداران ایرانی در مواجهه با این دو ابرقدرت زمانه، سیاست دیگه ای رو در پیش بگیرن و تلاش کنن تا ضمن حفظ استقلال و تمامیت ارضی به روش دیگه ای با این همسایگان شمالی و جنوبی رفتار کنن و حتی مواقعی روسیه و بریتانیا رو به جون هم بندازن، اما این حفظ استقلال ظاهری و مستعمره نشدن بهای سنگینی برای ایران داشت. The defeat of Iran by Britain and Russia caused Iranian politicians to adopt a different policy in the face of these two superpowers of the time and to try to deal with these northern and southern neighbors in a different way while maintaining independence and territorial integrity. Sometimes Russia and Britain clashed, but this preservation of apparent independence and non-colonization had a heavy price for Iran.

منفعت بریتانیا و روسیه در اون زمان بر این بود که ایران عقب مانده باقی بمونه و حکومت مرکزی ضعیفی داشته باشه، به همین منظور از پیشرفت و توسعه ایران خصوصا توسعه راه‌ها جلوگیری می‌کردن، چون در نبود راه مناسب حکومت مرکزی نمی تونست قدرتش رو در کل کشور تسری بده. The interest of Britain and Russia at that time was that Iran would remain backward and have a weak central government, for this purpose they prevented the progress and development of Iran, especially the development of roads, because in the absence of a suitable road, the central government could not exercise its power in general. Spread the country.

ناصرالدین شاه با سفرهایی که به اروپا کرده بود لزوم اصلاحات و پیشرفت رو درک کرده بود اما منابعی برای این‌کار در اختیار نداشت و گمان می کرد تنها راه پیشرفت کشور ورود سرمایه خارجیه، در کنار این‌ها گمان می‌کرد اگر بریتانیا سرمایه‌گذاری بلندمدت در ایران انجام بده میزان تعهدش به ایران افزایش پیدا می‌کنه و دیگه به عنوان یک مهره بین بریتانیا و روسیه قلمداد نمی‌شه. With his trips to Europe, Naseruddin Shah understood the need for reforms and progress, but he did not have the resources to do so, and he thought that the only way for the country to progress was through foreign investment. Besides, he thought that if Britain made long-term investments in Iran, His commitment to Iran increases and he is no longer considered as a link between Britain and Russia. نتیجه این رویکرد و البته حکومت استبدادی شاه که فکر می‌کرد بهتر و بیشتر از همه می‌فهمه امتیازاتی بود که حتی به قول استراو به تاراج ایران منجر شد. The result of this approach and of course the autocratic rule of the Shah, who thought he understood the best and most of all, were concessions that even led to the plunder of Iran, according to Straw.

اولین امتیاز به رویتر اعطا شد، رویتر یک یهودی آلمانی بود که به انگلستان مهاجرت کرده بود. The first prize was awarded to Reuter, a German Jew who had immigrated to England. بعد از گسترش تلگراف متوجه شد که از طریق این ابزار میشه اخبار و اطلاعات بازار سهام لندن، پاریس و اخبار مهم کشورها رو منتقل کنه. After the expansion of the telegraph, he realized that through this tool he could transmit the news and information of the stock market of London, Paris and important news of the countries. اینطوری بود که خبرگزاری رویترز تاسیس شد و ثروت هنگفتی رو براش رقم زد. This is how the Reuters news agency was founded and made him a huge fortune. تلگراف ده سال بعد از معرفی اون در اروپا و آمریکا در ایران توسعه پیدا کرد. Telegraph was developed in Iran ten years after its introduction in Europe and America. بریتانیا بدنبال شورش هندوستان در سال 1857 که به بهای جان بیش از 15 هزار هندی و هزاران بریتانیایی تموم شد، نیاز داشت برای جلوگیری از اتفاقی مشابه در هندوستان، خیلی سریع از اتفاقات باخبر بشه. Following the Indian rebellion in 1857, which cost the lives of more than 15,000 Indians and thousands of British, Britain needed to know about the events very quickly to prevent a similar incident in India. یکی از مقرهای اصلی بریتانیا در اون زمان بغداد بود و می بایست از طریق خاک ایران تلگراف رو از هندوستان به بغداد برسونن. One of the main headquarters of Britain at that time was Baghdad, and they had to send the telegraph from India to Baghdad through Iran. به همین منظور ابتدا باید شاه و درباریان رو برای لزوم داشتن تلگراف توجیه می‌کردن چون گسترش تلگراف توسط انگلیسی ها ترس افزایش نفوذ بریتانیا رو به همراه داشت، همینطور باید روحانیون محافظه‌کار که مخالف ورود تکنولوژی غربی بودن و خان‌های محلی که گسترش این تکنولوژی از آزادی عملشون کم می‌کرد رو راضی کنن. For this purpose, the king and the courtiers must first be justified for the need to have a telegraph, because the expansion of the telegraph by the British brought about the fear of increasing British influence, as well as the conservative clerics who were against the introduction of western technology and the local khans who believed that the expansion of this technology was a violation of their freedom of action. It was difficult to satisfy him. بریتانیا بالاخره تونست همه رو قانع کنه. Britain was finally able to convince everyone. در سال 1860 تلگراف در ایران راه اندازی شد و تا سال 1931 هم در اختیار بریتانیا بود. In 1860, the telegraph was launched in Iran and it was in the hands of Britain until 1931. تلگرافی که یکی از ابزارهای مهم در پیروزی جنبش مشروطه و تنباکو شد.

با گسترش تلگراف نظر رویتر به ایران جلب شد و گویا با رشوه‌ای که به چند نفر از متنفذین ایرانی از جمله سپهسالار صدراعظم ایران داد تونست امتیازی رو به دست بیاره که به معنای واقعی کلمه ایران رو به مدت 70 سال تبدیل به مستعمره می‌کرد، اون هم نه مستعمره بریتانیا بلکه مستعمره یک شخص. مفاد این قرارداد اونقدر وسیع بود که صدای انگلیسی‌ها رو هم درآورد. The provisions of this contract were so broad that it made the British voice as well. به عنوان مثال لرد کرزن که خودش بعدها نقش موثری در قراداد 1919 داشت در جایی نوشته: «این امتیاز به معنای تسلیم تمام و کمال تمامی منابع صنعتی یک کشور، به دستان یک اجنبی است که در خیال هم نمی‌گنجد.» For example, Lord Curzon, who later played an effective role in the 1919 treaty, wrote somewhere: "This concession means surrendering all the industrial resources of a country to the hands of an unimaginable stranger."

ایرادی که اینجا به استراو وارده اینه که جریانات رو خیلی یک طرفه دیده و باید به تفکرات سپهسالار هم توجه می کرد، همونطور که قبل‌تر اشاره کردم به دلیل نبود منابع و دانش فنی امکان پیشرفت کشور جز توسط خارجی‌ها ممکن نبود، قرارداد رویتر هم در همین راستا بسته شد، تنها ایراد این قرارداد وسعت و اختیاراتی بود که به یک فرد داده می‌شد و اشتباه سپهسالار این بود که گمان می‌کرد این قرارداد باعث تعهد بریتانیا نسبت به ایران می‌شه اما این‌طور نبود و بریتانیا خودش رو کاملا از قرارداد کنار کشیده بود. The problem with Straw here is that he saw the currents very one-sided and he should have paid attention to the thoughts of Sephesalar as well. As I mentioned before, due to the lack of resources and technical knowledge, it was not possible for the country to progress except by foreigners. Rasta was closed, the only problem with this agreement was the scope and powers given to one person, and Sephesalar's mistake was that he thought that this agreement would make Britain commit to Iran, but it was not so and Britain had completely withdrawn from the agreement.

مخالفت روسیه با این قرارداد و عدم حمایت بریتانیا از زیاده‌خواهی رویتر و همچنین اعتراضات روحانیون و مردم باعث شد که ناصرالدین شاه دستور به لغو قرارداد بده. Russia's opposition to this contract and Britain's lack of support for Reuter's extravagance, as well as the protests of clerics and people, made Naser al-Din Shah order to cancel the contract. تنها بندی که می‌شد با استناد به اون قرارداد رو لغو کرد بندی بود که رویتر ملزم می‌شد ظرف 15 ماه کار احداث راه آهن رو شروع کنه، رویتر هم کارهایی کرده بود اما اونقدری نبود که بشه به عنوان شروع احداث راه‌آهن به حسابشون آورد. The only clause that could be canceled based on that contract was the clause that Reuter was required to start the construction of the railway within 15 months. در نتیجه قرارداد لغو شد اما رویتر تسلیم نشد و تصمیم گرفت قرارداد رو به تزار روسیه بفروشه که طبق قرارداد این حق رو داشت. As a result, the contract was canceled, but Reuter did not give up and decided to sell the contract to the Tsar of Russia, which he had the right to do according to the contract.

بریتانیا که تا اینجا خودش رو از این قرارداد کنار کشیده بود احساس کرد فریب خورده و ایران داره تبدیل به مستعمره روسیه می شه. Britain, which had withdrawn from this agreement until now, felt cheated and that Iran is becoming a Russian colony. پس وارد بازی شد و ایران رو تحت فشار گذاشت که به مفاد قراردادش با رویتر پابند نبوده و باید قرارداد دیگه ای با رویتر ببنده. So he entered the game and put pressure on Iran that it was not bound by the provisions of its contract with Reuters and that it should sign another contract with Reuters. تا به این وسیله رویتر رو راضی کنه که قرارداد رو به تزار نفروشه. In order to convince Reuter not to sell the contract to the tsar. این قرارداد جدید مثل قبلی سخاوتمندانه نبود اما عملا چیزی شبیه بانک مرکزی تحت انحصار رویتر در ایران تاسیس می‌شد. This new contract was not as generous as the previous one, but practically something like Central Bank under Reuters monopoly was established in Iran.

رویتر مشاوری داشت به اسم هنری وولف که وزیر مختار انگلیس در ایران بود، فردی تند و جسور که فقط منافع آنی بریتانیا رو مدنظر داشت و به گفته استراو اقدامات تندش باعث شد به اعتبار بریتانیا در ایران لطمات بسیاری وارد بشه. Reuter had an advisor named Henry Wolfe, who was British minister plenipotentiary in Iran, a sharp and bold person who only considered Britain's immediate interests, and according to Straw, his sharp actions caused a lot of damage to Britain's reputation in Iran. در زمان هنری وولف بود که سیل سرمایه‌گذاران بریتانیایی به ایران سرازیر شد و وولف در انعقاد قراردادهای تالبوت و دارسی هم نقش پررنگی داشت It was during Henry Wolfe's time that a flood of British investors poured into Iran, and Wolfe played a prominent role in concluding the Talbot and Darcy contracts.

استراو ادعا می‌کنه این اقدامات یعنی قراردادهایی این‌چنینی، باعث تحرک روحانیت در ایران شد که 90 سال بعد به انقلاب اسلامی منجر شد. Straw claims that these actions, i.e. contracts like this, caused the movement of the clergy in Iran, which led to the Islamic Revolution 90 years later.

اما امتیازی که به رویتر داده شد خیلی در زندگی قاطبه مردم تاثیری نداشت، لطمه اصلی به اعتبار بریتانیا در ماجرای انحصار تنباکو اتفاق افتاد، تنباکو مورد مصرف اکثریت قریب به اتفاق ایرانی‌ها بود و هزاران نفر در این صنعت فعال بودن و زندگیشون به اون وابسته بود. But the privilege that was given to Reuters did not have much impact on the lives of the people, the main damage to Britain's reputation happened in the case of the tobacco monopoly, tobacco was consumed by the vast majority of Iranians and thousands of people were active in this industry and their lives depended on it. . در نتیجه این امتیاز تاثیری مستقیم در زندگی عامه مردم داشت. As a result, this privilege had a direct impact on the lives of the common people. این امتیاز انحصار خرید و فروش تنباکو رو به مدت 50 سال به تالبوت واگذار می کرد. This franchise gave the monopoly of buying and selling tobacco to Talbot for 50 years.

سید جمال الدین اسدآبادی نامه‌ای سرگشاده به میرزای شیرزای نوشت و با شمردن یک به یک خیانت‌هایی که ناصرالدین شاه کرده و ایران رو به اجنبی فروخته اذعان کرد: «پادشاه ایران سست‌عنصر و بدسیرت گشته، مشاعرش ضعیف شده، بدرفتاری را پیش گرفته، خودش از اداره کشور و حفظ منافع عمومی عاجز است.» شورش‌هایی در اقصی نقاط ایران در اعتراض به قرارداد تالبوت شروع شد مخصوصا جاهایی که کشت تنباکو رونق داشت و حکومت ایران این شورش‌ها رو سرکوب کرد که به کشته شدن عده‌ای منجر شد. Seyed Jamaluddin Asadabadi wrote an open letter to Mirzai Shirzai and by counting one by one the betrayals that Naseruddin Shah committed and sold Iran to foreigners, he admitted: "The king of Iran has become weak and ill-tempered. The country is unable to protect public interests. Riots started in all parts of Iran in protest of the Talbot Agreement, especially in the places where tobacco cultivation flourished, and the Iranian government suppressed these riots, which led to the death of some people.

به دنبال این شورش ها و نامه های اعتراض آمیز دیگه‌ای که به نجف ارسال شد، میرزای شیرزای فتوای تحریم تنباکو رو صادر کرد. Following these riots and other protest letters sent to Najaf, Mirzai Shirzai issued a fatwa banning tobacco. اعتراضات مردمی بالا گرفت و تحریم تنباکو حتی تا حرمسرای ناصرالدین شاه هم رفت و سوگلی شاه انیس الدوله دستور داد قلیان‌ها رو از حرمسرا جمع کنن. Public protests rose and the tobacco embargo even reached the harem of Naseruddin Shah, and Sugli Shah Anis al-Daulah ordered to collect the hookahs from the harem. جنبش تنباکو در نهایت پیروز شد و امتیاز لغو شد اما در حین جنبش می‌رفت که با فشار بیشتر همه امتیازها لغو بشه ولی اعتراضات محدود به تنباکو باقی موند، علل زیادی وجود داره که چرا این جنبش که می‌تونست گسترده‌تر بشه محدود باقی موند اما چیزی که جدید بود حضور روحانیت و مردم به عنوان نیرویی تاثیر گذار در سیاست ایران بود.

اینجا هم استراو به نظر دچار اشتباه شده، در این دوران روحانیت به صورت طبقه وارد مبارزات سیاسی نشده بود بعضی روحانیان مبارزات سیاسی می‌کردن اما نمیشه این‌ها رو به کل طبقه روحانیت تسری داد. Here too, Straw seems to have made a mistake. During this era, the clergy did not engage in political struggles as a class. Some clergymen engaged in political struggles, but this cannot be extended to the entire clergy class.

با الغای قرارداد تالبوت، دربار برای پرداخت ضرر و زیان این قرارداد تحت فشار قرار گرفت و چاره‌ای برای ناصرالدین شاه نموند جز قرض گرفتن از بانک شاهنشاهی رویتر. With the cancellation of Talbot's contract, the court was under pressure to pay the losses of this contract, and Naseruddin Shah had no choice but to borrow from Reuter's Shahshahi Bank. رویتر بهره شش درصدی بر وام ایران بست و دربار ملزم شد سالانه 30 هزار پوند قسط پرداخت کنه که بازپرداخت وام رو تا 40 سال افزایش می داد، برای تضمین وام هم گمرکات خلیج فارس گرو گذاشته شد. Reuter paid six percent interest on Iran's loan and the court was required to pay 30,000 pounds a year in installments, which extended the repayment of the loan to 40 years, and the customs of the Persian Gulf were also pledged to guarantee the loan.

بعد از ترور ناصرالدین شاه، و در زمان مظفرالدین شاه و به خاطر دیدی منفی که نسبت به بریتانیا وجود داشت، با استقراض از روسیه وام بریتانیا تسویه شد و عملا به جای بریتانیا روسیه نشست. After the assassination of Nasir al-Din Shah, and during the time of Muzaffar al-Din Shah and because of the negative view of Britain, Britain's loan was settled by borrowing from Russia, and Russia actually took the place of Britain. مظفرالدین شاه مثل پدرش مابقی وام رو در خوشگذرانی‌های اروپا خرج کرد. Muzaffaruddin Shah, like his father, spent the rest of the loan on European pleasures. بریتانیا که خودش رو از میدان به در شده می‌دید سعی کرد شاه رو دوباره به طرف خودش متمایل کنه. Britannia, seeing herself out of the field, tried to sway the king to her side again. به همین منظور در سفری که مظفرالدین شاه به بریتانیا کرده بود، سعی داشتن بالاترین نشان اشرافی بریتانیا رو به شاه تقدیم کنن اما در این بین ملکه ویکتوریا مرد و ادوارد هفتم به پادشاهی رسید و گفت این نشان رو فقط به مومنان مسیحی خواهد داد. For this reason, during the trip that Muzaffaruddin Shah made to Britain, they tried to present the highest British aristocratic badge to the Shah, but in the meantime, Queen Victoria died and Edward VII became king and said that he would only give this badge to Christian believers. مظفرالدین شاه از این اقدام رنجید و دیگه روی خوشی به بریتانیا نشون نداد. Muzaffaruddin Shah was offended by this action and did not show a happy face to Britain anymore.

و با واگذاری گمرکات به نوز بلژیکی که تحت حمایت روس ها بود اوضاع رو بدتر کرد، نوز با افزایش گمرکات طبقه بازاریان رو تحت فشار گذاشت، بازاری‌ها هم دست به دامن روحانیون شدن و این‌طوری بود که مقدمات انقلاب مشروطه فراهم شد. And by handing over the customs to the Belgian Nouz, which was supported by the Russians, it made the situation worse. By increasing the customs, the Nouz put pressure on the market class, and the market people also joined the clergy, and this is how the preparations for the constitutional revolution were made. چیزی که برای من تو این کتاب جالب بود اشاره استراو به تقارن انقلاب مشروطه ایران با انقلابی مشابه در روسیه تزاری بود. یک سال قبل از انقلاب مشروطه ایران و در پی شکست روسیه از ژاپن شورشی در روسیه به خاطر اوضاع بد اقتصادی و سیاسی پا گرفت که در نهایت به تاسیس دوما ختم شد. A year before Iran's constitutional revolution and after Russia's defeat by Japan, a rebellion broke out in Russia due to the bad economic and political situation, which eventually ended in the establishment of the State Duma. ایرانی ها هم که این پیروزی رو برای مردم همسایه شمالی دیده بودن دلشون قرص شد که بتونن مشابه همچین کاری رو در ایران هم انجام بدن. The Iranians, who saw this victory for the people of the northern neighbor, were heartbroken that they could do the same thing in Iran.

بریتانیا در پیروزی نهضت مشروطه نقش پررنگی بازی کرد و با پناه دادن به معترضین و تلاش جهت برقراری مشروطه به بازسازی چهره و نقش خودش در ایران کمک کرد. Britain played a prominent role in the victory of the constitutional movement and helped rebuild its image and role in Iran by sheltering the protesters and trying to establish the constitution. بریتانیا در کنار بازسازی وجهه خودش به دنبال تحت فشار گذاشتن مظفرالدین شاه و همچنین کاهش نفوذ شوروی در ایران بود. Along with rebuilding its own image, Britain sought to put pressure on Mozaffaruddin Shah and also reduce Soviet influence in Iran. اما این بهبود چهره بریتانیا دوام چندانی نداشت و توسط خودشون از بین رفت. But this improvement of Britain's image did not last long and was destroyed by themselves.

مجلس که تشکیل شد در اولین اقدام با گرفتن وام مشترک از بریتانیا و روسیه مخالفت کرد، و در عمل این دو قدرت رو در نبرد با مشروطه دارای منافع مشترکی کرد. The Parliament that was formed, in the first act, opposed the taking of a joint loan from Britain and Russia, and in effect made these two powers have common interests in the struggle against the constitution. بریتانیا بعد از جنگ بوئر علاقه‌ای به لشکرکشی نداشت و هنوز خطر حمله روسیه به هندوستان وجود داشت پس ترجیح داد با یک توافق سیاسی کم‌خرج مشکلاتش رو برطرف کنه. After the Boer War, Britain was not interested in military campaigns, and there was still a risk of a Russian attack on India, so it preferred to resolve its problems with a low-cost political agreement. نتیجه این توافق کم‌خرج قرارداد معروف 1907 بود که ایران رو به دو منطقه نفوذ روسیه و بریتانیا تقسیم می‌کرد. The result of this low-cost agreement was the famous agreement of 1907, which divided Iran into two spheres of influence of Russia and Britain.

به قول استراو متن این قرارداد چنان گرم و گیرا و محبت آمیز بود که اگر به دست ایرانی ساده‌ دلی می‌رسید فورا نتیجه می گرفت که دولت‌های بریتانیا و روسیه هیچ دغدغه‌ای جز سعادت و بهروزی ملت ایران ندارن. According to Straw, the text of this agreement was so warm, captivating and affectionate that if it reached the hands of a simple-minded Iranian, he would immediately conclude that the governments of Britain and Russia have nothing to worry about except the happiness and well-being of the Iranian nation. اما ایرانی‌ها فریب این قرارداد رو نخوردن و به گفته ادوارد براون: «بیشتر ایرانیان، حتی به این فکر افتادند که بریتانیا با این کار می‌خواهد از گسترش تفکر انقلاب مشروطه به دیگر کشورهای آسیایی جلوگیری کند. But the Iranians were not deceived by this agreement and according to Edward Brown: "Most Iranians even thought that Britain wanted to prevent the spread of the constitutional revolution to other Asian countries. چون یک طرف هندوستان را داشتند و طرف دیگر مصر. Because they had India on one side and Egypt on the other. ایران باید ضعیف می‌شد و چند پاره و در بند همان شرایط دشوار خود می‌ماند و دست و پا می‌زد تا از آن استان‌های مجاور هندوستان گزندی به این کشور نرسد.» "Iran should have been weakened and remained fragmented and trapped in the same difficult conditions and struggling so that the sting of those neighboring provinces of India does not reach this country."

منطقی مشابه مواجهه با جنبش ملی کردن صنعت نفت، استدلال بریتانیا در اون زمان این بود که اگه ملی شدن پذیرفته بشه، منافع شرکت های نفتی در تمام دنیا به خطر میوفته. Similar logic to the movement to nationalize the oil industry, the British argument at that time was that if nationalization was accepted, the interests of oil companies around the world would be jeopardized.

متاسفانه در تاریخ معاصر ایران بارها شاهد شروع یک جریان بودیم که به شدت و به بهانه جلوگیری از گسترش اون به سایر کشورها توسط ابرقدرت ها سرکوب شده و عقیم مانده. Unfortunately, in the contemporary history of Iran, we have seen many times the beginning of a trend that was severely suppressed and sterile by the superpowers under the pretext of preventing its spread to other countries. اونقدر که کشورهایی که بعد از ایران و با تاسی از ایران دست به این مبارزات زدن به خواسته هاشون رسیدن. So much so that the countries that started these struggles after Iran and with the help of Iran have achieved their demands. ایران که شروع کننده این جریان ها بوده خیلی بعدتر به خواسته هاش رسیده. Iran, which was the initiator of these flows, reached its demands much later.

با روی کار اومدن استبداد صغیر محمدعلی شاه که از حمایت روسیه برخوردار بود، دو سال باید می گذشت تا مبارزان مشروطه بتونن محمدعلی شاه رو از سلطنت خلع و پسرش احمد شاه رو جانشینش کنن. With the rise of the minor tyranny of Muhammad Ali Shah, who had the support of Russia, two years had to pass before the constitutional fighters could depose Muhammad Ali Shah from the throne and replace him with his son Ahmed Shah.

چیزی که در گیر و دار مشروطه از چشم آزادی‌خواهان دور موند مساله نفت بود. The thing that remained out of the eyes of the freedom seekers in the grip of the constitution was the oil issue. استراو تاریخچه جالبی از اکتشاف نفت در ایران و چگونگی تشکیل شرکت نفت ایران و انگلیس می‌گه که با توجه به اینکه من در قسمت‌های مختلف پادکست در این‌باره صحبت کردم، تکرار دوباره اشون رو لازم نمی دونم. Straw tells an interesting history of oil exploration in Iran and how the Iran-UK oil company was formed, which, considering that I have talked about it in different parts of the podcast, I do not consider it necessary to repeat it. با شروع جنگ جهانی اول با اینکه ایران اعلام بی‌طرفی کرده بود اما شمال توسط روسیه، جنوب توسط بریتانیا و غرب توسط عثمانی اشغال شد. At the beginning of World War I, although Iran declared neutrality, the north was occupied by Russia, the south by Britain, and the west by Ottomans. طبق قرارداد سری 1915 که بین روسیه و بریتانیا بسته شده بود این دولت‌ها اجازه داشتن نیروی نظامی خودشون رو در مناطق تحت نفوذشون ایجاد کنن. به همین منظور روسیه بدون اجازه ایران واحدهای قزاق رو در تبریز، گرگان، رشت، اصفهان، کرمانشاه، همدان، ارومیه و مشهد تشکیل داد و بریتانیا هم پلیس جنوب رو ایجاد کرد که متشکل از ده هزار سرباز ایرانی بودند که زیر نظر افسران بریتانیایی مشغول به کار بودن. جالبه که هزینه این نیروهای نظامی رو هم باید ایران می‌پرداخت. مفاد این قرارداد تا انقلاب بلشویکی 1917 مخفی بود.

بعد از انقلاب بلشویکی روسیه خاک ایران رو ترک کرد اما دوره چهارساله اشغال ایران یکی از فاجعه‌بارترین دوره‌های تاریخ معاصر ایرانه که کمتر در موردش حرفی زده شده. After the Bolshevik revolution, Russia left Iran, but the four-year period of occupation of Iran is one of the most disastrous periods in Iran's contemporary history, which is rarely talked about. درسته که میشه به این دوران طوری نگاه کرد که انگار ایران کاملا در اختیار بریتانیا و روسیه بوده اما واقعیت این‌طور نبود، It is true that you can look at this period as if Iran was completely under the control of Britain and Russia, but the reality was not like that. در جنوب مقاومت‌های دلیران تنگستان به رهبری رئیس‌علی دلواری وجود داشت، در کازرون مقاومت ناصرلشکر و در خوزستان نبرد جهاد به رهبری عرب‌های خوزستان. In the south, there was the resistance of the brave men of Tungistan led by Rais Ali Delwari, in Kazerun the resistance of Naser Lashkar and in Khuzestan the battle of Jihad led by the Arabs of Khuzestan. در تهران هم تلاش بر این بود تا ایران به حمایت از آلمان و عثمانی علیه روسیه و بریتانیا وارد جنگ بشه، این تلاش‌ها روسیه و بریتانیا رو به این باور رسوند که در تهران کودتایی آلمانی در حال وقوعه، در نتیجه نیروهاشون رو به سمت تهران روانه کردند. در مقابل دولت ایران تصمیم گرفت پایتخت رو به اصفهان منتقل کنه اما وزیران مختار روسیه و بریتانیا شاه رو قانع کردن که قصد ورود به تهران رو ندارن. In contrast, the Iranian government decided to move the capital to Isfahan, but the Russian and British ministers convinced the Shah that they did not intend to enter Tehran. در نهایت جمعی از رجال سیاسی به کرمانشاه مهاجرت کردن و در اونجا گارد ملی و دولت موقت مهاجرین رو تشکیل دادن.

در طول چهار سال جنگ جهانی اول، ایرانی‌های بسیاری توسط ارتش‌های روسیه، بریتانیا و عثمانی کشته شدن. از جمله نسل‌کشی‌هایی که عثمانی در آذربایجان انجام داد و دهکده‌های آشوری نشین ایران رو غارت و ویران کرد.

در کنار این‌ها قحطی بزرگ که بواسطه خشکسالی و مصرف ارتش‌های روس و بریتانیا بوجود اومده بود جان بسیاری از ایرانی‌ها رو گرفت، گفته می‌شه احمدشاه خودش یکی از محتکران بزرگ گندم در اون روزها بوده و گندمش رو جز به قیمت روز نمی‌فروخته. در سال آخر جنگ در کنار همه‌گیری وبا و مالاریا، همه‌گیری آنفولانزای اسپانیایی کشته‌های زیادی رو بر جا گذاشت که دلیل عمده‌اش نبود امکانات بهداشتی و محدود بودن دامنه قدرت حکومت مرکزی بود. برآورد می‌شه که بین یک تا سه میلیون نفر در طول این چهار سال در ایران کشته شدن که با توجه به جمعیت تقریبا ده میلیونی ایران رقم بزرگی بود.

بعد از جنگ ایران تلاش کرد تا بخاطر فجایعی که جنگ مسببش بود و نقض بی‌طرفی ای که توسط روسیه، بریتانیا و عثمانی صورت گرفته بود غرامت بگیره، اما با دخالت بریتانیا هیئت ایرانی رو به کنفرانس صلح پاریس راه ندادند. هیئت ایرانی تصمیم گرفت به بریتانیا بره و شکایتش رو به دربار و مجلس این کشور عرضه کنه اما با دخالت وزیر خارجه وقت، لرد کرزن، هیئت ایرانی رو به خاک بریتانیا هم راه ندادند. The Iranian delegation decided to go to Britain and present its complaint to the court and parliament of this country, but with the intervention of the then foreign minister, Lord Curzon, the Iranian delegation was not allowed to enter the British territory. این‌همه توهین و تحقیر کافی نبود بلکه باید قرارداد 1919 رو هم با رشوه دادن به احمد شاه، وثوق الدوله، فیروز میرزا و اکبر میرزا صارم الدوله به ایران تحمیل می‌کردن که طبق اون ایران رسما مستعمره بریتانیا می‌شد. All these insults and humiliations were not enough, but they had to impose the 1919 agreement on Iran by bribing Ahmad Shah, Tawaq al-Dawlah, Firoz Mirza and Akbar Mirza Sarem al-Dawlah, according to which Iran would officially become a British colony. من در مورد این قرارداد و زمینه‌های اون کمی در اپیزود اختناق ایران توضیح دادم که برای اطلاعات بیشتر می تونید به اون اپیزود مراجعه کنید. I explained a little about this contract and its context in the episode of Choking Iran, which you can refer to for more information. اینجا استراو واقعیت دیگه‌ای رو هم اضافه می‌کنه و یکی از دلایل شکست این قرارداد رو در شکست ارتش بریتانیا در شمال ایران توسط بلشویک‌ها میدونه و جراتی به سیاستمداران ایرانی داد تا راحت تر از شر این قرارداد خلاص شن.

آنچه از ارتش بریتانیا در شمال ایران باقی مونده بود در قزوین مستقر شد تا جلوی حمله احتمالی بلشویک ها به هند رو بگیرن، این ارتش تحت فرماندهی ژنرال آیرونساید قرار داشت که بعدتر فرماندهی بریگاد قزاق رو هم به دست گرفت. بریگاد قزاق در نبود فرماندهانشون که بعضی به روسیه برگشته بودن و بعضی دستگیر شده بودن، وضعیتی اسفبار داشت، نه اسلحه داشتن و نه یونیفرم. In the absence of their commanders, some of whom had returned to Russia and others had been arrested, the Cossack brigade was in a miserable situation, having neither weapons nor uniforms. اما مشکل اصلی در نبودن فرماندهان، انتخاب فردی مناسب برای فرماندهی بود. But the main problem in the absence of commanders was choosing a suitable person for command. در همین احوالات بریگادی از تبریز رسید که بر خلاف قبلی‌ها بسیار مرتب و سرحال بودن، فرمانده این‌ها رضاخان بود. In the same circumstances, a brigade arrived from Tabriz, which, unlike the previous ones, was very orderly and cheerful, the commander of which was Reza Khan. آیرونساید می‌گه تصمیم گرفتیم رضاخان رو فرمانده قزاق‌ها کنیم ببینیم چه اتفاقی می افته. Ironside says we decided to make Reza Khan the commander of the Cossacks and see what happens. رضاخان موفق میشه نظم و نسقی به بریگاد قزاق بده و خیال آیرونساید رو از بابت وجود فرمانده ای لایق راحت می کنه. Reza Khan manages to bring order to the Cossack brigade and relieves Ironside of having a worthy commander. ارتش بریتانیا در آستانه ترک ایران بود، ایرانی سراسر آشوب، ناامنی و هرج و مرج. آیرونساید در آستانه خروج از ایران از رضاخان دو قول می گیره یک اینکه مزاحم خروج نیروهای انگلیسی نشه و دوم اینکه هیچ اقدام خشونت آمیزی برای برداشتن شاه انجام نده و جلوی دیگران رو برای انجام این کار بگیره. On the eve of leaving Iran, Ironside takes two promises from Reza Khan, one is not to interfere with the departure of the British forces, and the second is not to take any violent action to remove the Shah and stop others from doing so. آیرونساید در خاطراتش می‌نویسه: «به چشمم مردی شجاع و قدرتمندی آمد که حب وطن را در عمق جان خویش نشانده است. Ironside writes in his memoirs: "I saw a brave and powerful man who has planted patriotism deep in his soul. به زعم من ایران به رهبری نیاز دارد که بتواند در شرایط صعب، این کشور را به پیش راهبری کند و این همان مرد، بی‌شک همه این ارزش‌ها را در خود گرد آورده بود.» بعد از رفتن آیرونساید رضاخان به همراه بریگاد قزاق تهران رو در سوم اسفند 1299 اشغال و سید ضیا رو نخست وزیر کرد. In my opinion, Iran needs a leader who can lead this country forward in difficult circumstances, and this man undoubtedly had all these values in himself." After the departure of Ironside, Reza Khan along with the Cossack Brigade occupied Tehran on March 3, 1299 and made Seyyed Zia Prime Minister.

آیرونساید در خاطراتش می‌نویسه: «خوشم می‌آید از این‌که می‌بینم اینجا همه خیال می‌کنند من کودتا را طراحی کردم. Ironside writes in his memoirs: "It pleases me to see that everyone here thinks I planned the coup. من هم وانمود می‌کنم حق با آنهاست.» همونطور که استراو استدلال می‌کنه این کودتا کار بریتانیا نبود، البته کمک‌ها و حمایت‌هایی از طرف سفارت بدون اطلاع وزارت خارجه انجام شده بود اما در کل حرکتی داخلی بود. I also pretend that they are right." As Straw argues, this coup was not the work of Britain, of course, assistance and support from the embassy was done without the knowledge of the Ministry of Foreign Affairs, but overall it was an internal move. رضاخان تلاش کرد اصلاحاتی شبیه به آتاتورک در ایران اجرا کنه اما جامعه ایران بر خلاف ترکیه این آمادگی رو نداشت. به زعم استراو رضاخان مثل آتاتورک وطن پرست و ملی‌گرا بود و به دنبال استقلال کشور. رضاشاه از چند جهت مواضع بریتانیا رو در ایران تضعیف کرد اول اینکه در سال 1306 بانک ملی رو تاسیس کرد و جلوی انحصار بانک رویتر رو گرفت، دوم تلگرافخانه ایران رو راه انداخت که تلگرافخانه قبلی رو در خودش هضم کرد و در نهایت دامنه نفوذ کنسول‌گری‌ها رو محدود کرد. Reza Shah weakened Britain's positions in Iran in several ways. First, he established the National Bank in 1306 and stopped the monopoly of Reuter Bank. Second, he started the Iran Telegraph Office, which absorbed the previous telegraph office, and finally, the scope of the consulates' influence. limited اما نتونست قرارداد دارسی رو ملغی کنه یا قرارداد بهتری ببنده. استراو مرتبا ادعا می‌کنه رضا شاه استقلال ایران رو حفظ کرد و بریتانیا در این سال ها دخالتی در امور داخلی ایران نمی‌کرد، اما نمی‌گه چرا کشوری که تا اون روز از انواع دخالت‌ها و نفوذها در ایران فروگذاری نکرده بود چطور شد که به یکباره دست از اعمال نفوذ برداشت؟ But it doesn't say why a country that had not stopped all kinds of interference and influence in Iran until that day suddenly stopped exerting influence? این اوضاع ادامه داشت تا در شهریور 20 فاجعه جنگ جهانی اول تکرار شد و ایران این‌بار هم به بهانه وجود آلمان‌ها در ایران اشغال شد تا به پل پیروزی متفقین تبدیل بشه. This situation continued until the disaster of World War I was repeated in September 20, and this time Iran was occupied under the pretext of the presence of Germans in Iran in order to become a bridge of victory for the Allies. با استعفای رضاشاه و اشغال ایران توسط متفقین، خلا قدرت باعث شورش و قحطی در ایران شد. باز هم شاهد سو استفاده مقامات ایرانی در انبار کردن مایحتاج مردم و بردن سودهای کلان هستیم. Again, we see the abuse of the Iranian authorities in storing people's necessities and making huge profits.

بعد از جنگ و با خروج نیروهای بریتانیا و آمریکا، شوروی در ایران موند تا امتیاز نفت شمال رو به دست بیاره، من درباره این امتیاز، غائله آذربایجان و اتفاقاتی که به ملی شدن صنعت نفت منجر شد در اپیزودهای مختلف پادکست صحبت کردم و اینجا دوباره تکرارشون نمی کنم. After the war and with the withdrawal of the British and American forces, the Soviet Union stayed in Iran to obtain the oil privilege of the north. I talked about this privilege, the Azerbaijani people and the events that led to the nationalization of the oil industry in various episodes of the podcast and here again. I will not repeat them. فقط من به نکاتی اشاره می‌کنم که خودم در جاهای دیگه ندیدم، مثلا استراو اشاره ای داره به سازمان جاسوسی گسترده شرکت نفت ایران و انگلیس که اسنادش تا امروز حتی در اختیار محققان بریتانیایی هم قرار نگرفته. I'm just pointing out some points that I didn't see elsewhere, for example, Straw refers to the extensive espionage organization of the Iran-UK oil company, whose documents have not even been made available to British researchers. یا اشاره به سندی از اسناد وزارت خارجه بریتانیا در ژوئن 1951 می کنه که در اون گفته شده باید حسین مکی رو بخریم تا پشت مصدق رو خالی کنه و ادامه میده در این سند نیومده که این‌کار رو کردن یا نه اما از شواهد چنین برمیاد.

استراو در پایان روایتش از جنبش ملی شدن صنعت نفت ادعا می کنه مصدق قربانی استبدادش شد، At the end of his account of the nationalization movement of the oil industry, Straw claims that Mossadegh was a victim of his tyranny. گرچه من اعتقاد دارم سیستم فکری مصدق چیزی شبیه حاکم خیرخواه بود، اما مستبد بودنش با واقعیت نمی‌خونه، Although I believe that Mossadegh's thought system was something like a benevolent ruler, but its authoritarianism does not match reality. تمام اختیاراتی که از مجلس گرفت من باب اصلاحاتی بود که باید به سرعت انجام می‌شد و ما کمتر دوره تاریخی رو از نظر آزادی مطبوعات و اجتماعات سراغ داریم که شبیه دوران حکومت مصدق باشه. All the powers he took from the parliament were for reforms that had to be done quickly, and we rarely know of a historical period in terms of freedom of the press and gatherings that is similar to the era of Mossadegh's rule. روزنامه‌ها خصوصا نشریات حزب توده علنا به دولت حمله می کردن و اجتماعات طوری بود که صدای هواداران مصدق رو هم بلند کرده بود که نباید اینقدر آزادی وجود داشته باشه. Newspapers, especially Tudeh party publications, openly attacked the government and the gatherings were such that Mossadegh's supporters raised their voices that there should not be so much freedom. پس این ادعای استراو، ادعایی غلطه و با واقعیت‌های تاریخی همخوان نیست. So this claim by Strau is a false claim and is not consistent with historical facts. همینطوراستراو در مورد استعفای نماینده‌های طرفدار مصدق از مجلس هفدهم هم اشتباه می کنه و میگه این استعفا انجام نشده و به همین دلیل مصدق رفراندوم انحلال مجلس رو برگزار کرد، در حالی که با اعلام مصدق دو سوم نماینده‌های مجلس استعفا کرده بودن و مجلس از اکثریت افتاده بود. Similarly, Straw is also wrong about the resignation of Mossadegh's supporters from the 17th parliament and says that this resignation was not carried out and that is why Mossadegh held a referendum to dissolve the parliament, while Mossadegh announced that two-thirds of the parliament members had resigned and the parliament lost its majority. Was.

در نهایت هم که کودتای 28 مرداد با همکاری بریتانیا و آمریکا انجام شد و دولت ملی مصدق رو سرنگون کرد. Finally, the August 28 coup was carried out with the cooperation of the United Kingdom and the United States and overthrew the national government of Mossadegh. این کودتا اثرات زیادی داشت اولا که نقشه راهی شد برای آمریکاییها تا در دیگر کشورهایی که دولتش باب میل آمریکا نیست کودتا کنه که آخریش همین چند وقت پیش در بولیوی و بر سر منابع لیتیوم این کشور انجام شد، کودتایی که ایلان ماسک هم در توییتی از اون حمایت کرد. دومین تاثیر نهضت ملی و سرنگونی اش توسط کودتا، به راه انداختن موجی از ملی گرایی در کشورهای منطقه بود که به نفوذ غربی ها خصوصا بریتانیا در منطقه پایان داد. The second effect of the national movement and its overthrow by the coup was to launch a wave of nationalism in the countries of the region, which ended the influence of the Westerners, especially the British, in the region.

استراو با اشاره به اینکه رسیدن به نهادهای دموکراتیک فرآیندی زمانبر و طولانی است اذعان میکنه که ایران از انقلاب مشروطه به این طرف فرصت رسیدن به نهادهای دموکراتیک رو نداشت. Pointing out that reaching democratic institutions is a long and time-consuming process, Straw admits that Iran did not have the opportunity to reach democratic institutions since the constitutional revolution. و هر وقت که به سمت دموکراتیک شدن حرکت کرد با دخالت های خارجی خصوصا بریتانیا این امر ناکام موند که مهمترین و بزرگترین اون ها همین کودتای 28 مرداد در زمان نخست وزیری چرچیل بود. And whenever it moved towards democratization, it failed with foreign interference, especially Britain, the most important and biggest of which was the August 28 coup during Churchill's prime ministership.

با برگشت شاه آرام آرام دیکتاتوری 25 ساله شروع شد، شاهی که به زعم استراو فقط پارانویا و بدبینی رو از پدرش به ارث برده بود. شاه گمان میکرد موجودی برگزیده و نظر کرده است و وظیفه داره ایران رو تبدیل به تمدنی عظیم کنه. The Shah thought that he was a chosen being and had the duty to transform Iran into a great civilization. با اینکه با کودتا برگشته بود فکر می کرد مردم واقعا دوستش دارن و هیچ درکی از وضعیت مردمش نداشت. Even though he came back with a coup, he thought that the people really loved him and he had no understanding of the situation of his people. دیکتاتوری 25 ساله محمدرضا شاه با حمایت و چشم پوشی غربیها از فجایعی که در ایران اتفاق می افتاد همراه بود، گرچه این بار بریتانیا جای خودش رو به آمریکا داده بود. بعد از جنگ جهانی دوم و بعد از کودتای 28 مرداد دوران امپراطوری بریتانیا در جهان به سر رسیده بود و استراو اشاره به لطیفه ای می کنه و میگه «ایران تنها کشوری است که هنوز گمان می کند بریتانیا یک ابرقدرت است.» واقعیت اینه که از این تاریخ به بعد نقش بریتانیا در تاریخ ایران کم رنگ تر و نقش آمریکا پر رنگ ترمی شه. استراو اعتراف می کنه که هیچ کس، حتی اون ها که کارشون رصد وضعیت ایران بود نتونستن انقلاب 57 رو پیش بینی کنن و دلیلش این بود که به خاطر رضایت شاه تماسشون رو با مخالفین حکومت قطع کرده بودن.

1