×

We use cookies to help make LingQ better. By visiting the site, you agree to our cookie policy.


image

آسیا در برابر غرب / Asia vs. the West, آسیا در برابر غرب (4)

آسیا در برابر غرب (4)

ما از طرفی با غربزدگی، مدام تیشه به ریشه میراثمان می‌زنیم و از طرف دیگر با بالیدن به تاریخ و گذشته‌امان غرب را عامل بدبختی معرفی می‌کنیم. ما در بن بست گیر کردیم یا باید دست از سنت‌ها برداریم و راهی را برویم که غرب رفت چون این سنت‌ها باعث عقب ماندگی ما با معیارهای غربی شدن، یا باید به همین وضع بن بست گونه خودمان بچسبیم و سنت‌ها را حفظ کنیم چون راه میانه‌ای وجود ندارد و نمیشود هم سنت‌ها را حفظ کرد و هم انتظار پیشرفت به معنای غربی آن را داشت.

اما اگر سنت‌ها رو نابود می‌کنیم چه چیزی جایگزینش کنیم؟ این سئوالی است که سبب موتاسیون فرهنگی می‌شود. به زعم نویسنده ما در مرحله احتضار خدایانیم، مرحله‌ای که تقریبا مصادف است با عصر زندگی داستایفسکی و نیچه.ما الان به دوراهی‌ای رسیدیم که داستایفسکی به آن پرداخته بود.

نویسنده اذعان دارد که ما نمی‌توانیم خدایان را شفا ببخشیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم پرسش کردن است، پرسش از اینکه چه چیزی را می‌توانیم جایگزین سنت‌های پیشین کنیم تا به ورطه نیهیلیسم نیافتیم.

مثلا در شرق نظام‌های طبقاتی وجود داشت، نظام کاستی در هند یا نظام طبقاتی بر اساس حرفه در ایران، این طبقه‌بندی‌ها انسان‌ها را در جایگاه خودشان قرار می‌داد. غرب این نظام‌های طبقاتی را زیر آرمان‌های دموکراسی و برابری از بین برد چون معتقد بود همه انسان‌ها برابرند به این خاطر که قوه تعقل دارند.

نیچه از کسانی بود که به این نیروی برابر کننده‌ی انسان‌ها اعتراض داشت و ابرانسان او، خالق، هنرمند و متمایز از انسان‌های معمولی بود. به نظر من یک راهی باید بین این دو دیدگاه وجود داشته باشد، نه سیستم طبقاتی شرق عادلانه بود چنانچه بچه کفاش حق درس خواندن نداشت، نه این سیستم برابر کننده عادلانه است چرا که همونطور که آرنت هم می‌گوید قدرت سبب نابودی توان فردی است و انسان‌هایی که واقعا توانا و نخبه‌اند در سایه طبع مبتذل انسان توده‌ای مجالی برای عرضه فکر و هنرشان ندارند.

این مفهومی است که من از موتاسیون مدنظر مرحوم شایگان می‌فهمم یعنی امکانی برای ساخت انسانی برتر که زمینه‌هایش در آسیا بیشتر است. من معتقدم این امکان نه فقط در آسیا بلکه امروزه در همه جا وجود دارد. مثلا توجهی که هنر غربی مخصوصا سینما به زنده کردن اسطوره‌ها می‌کند، و ارباب حلقه‌ها می‌سازد یا بر اساس اسطوره‌های اسکاندیناوی ابرقهرمان خلق می‌کن، نشان دهنده این است که جریانی وجود دارد که متوجه خطا بودن اسطوره‌زدایی از جهان شدند.

کامو می‌گفت در برابر دنیایی که به ابزورد تنزل پیدا کرده، سه نوع واکنش میشود نشان داد: خودکشی که راه تلخکامان ناامید است، آفرینش هنری که راه پرومته‌های جهان ساز است و جهش متافیزیک که راه متفکران جسور است. اگر هیچ کدام از این سه راه را انتخاب نکنیم باید موفقیت مالی و اجتماعی را انتخاب کنیم. برای روشنفکران پول وسیله آزادی است و برای تازه به دوران رسیده‌ها تنها هدف زندگی.

به زعم نویسنده هنوز اکثریت مردم آسیا ارتباطشان را با طبیعت و محیط زیستشان از دست نداده اند، این ادعا معلوم نیست امروزه تا چه حد صحیح باشد، چون توصیفی که از انسان توده‌ای انجام میشود یعنی انسانی همیشه طلبکار،شاکی از محرومیت خود و طالب رفاه که در تعریف اکثر ما رفاه یعنی مصرف. این انسان به انسانی که هر روز می‌بینیم بسیار شبیه است.

به زعم نویسنده انسان توده‌ای سعی دارد با مصرف خلا درونی خودش را پر کند، مصرف شیره حیات را می‌مکد و طبیعت را نابود می‌کند، طبیعت برای انسان توده‌ای منبع ذخیره نیروست تا به کالایی مصرفی تبدیل شود.

و در ادامه میگوید شاید کمتر قومی به اندازه ایرانی‌ها از خودشان انتقاد می‌کننداما این انتقادها بیشتر جنبه بیزاری و فحاشی دارد و به یافتن درد کمک نمی‌کند چون با تحلیلصورت نمی‌گیرد. می‌دانیم که یک جای کار می‌لنگد اما نمی‌دانیم کجا. بحث دقیق درباره عناصر غالب تفکر یک ملت و خلقیاتشان مستلزم اندکی حوصله و عشق است، که نه حوصله داریم چرا که می‌خواهیم یک شبه ره صد ساله برویم و نه عشق.

نویسنده در بخش دوم کتاب سعی کرده تا حدودی تمدن‌های بزرگ آسیایی را به ما معرفی کند، من در لابلای بحث‌های قبلی به خیلی از خصوصیات تمدن‌های آسیایی اشاره کردم و در این بخش تنها به آن‌هایی می‌پردازم که به نظر خودم شاخص‌تر هستند، قطعا برای درک بهتر و بیشتر این خصوصیات خود کتاب و منابعی که در این‌بار به وفور وجود دارد در دسترس هست. نویسنده ابتدا به این موضوع اشاره می‌کند که تمدن‌های آسیایی در گذشته بسیار با هم در ارتباط بودند اما امروزه این ارتباط بسیار کمرنگ شده.

این از دست دادن ارتباط تا حدودی بخاطر برخورد تمدن‌های آسیایی با تمدن غرب بوده. سلطه غرب سبب از خودبیگانگی شده و غرب تبدیل به آمال تمدن‌های آسیایی.

اما رفته رفته و بعد از دو جنگ جهانی، تمدن‌های شرقی کمی به خودشان آمدند و از شوک ناشی از شکست رها شده و سعی کردن دوباره هویت خود رو احیا کنند اما سلطه چند قرنی غرب سبب کم رنگ شدن این هویت شده. نویسنده یکی از راه‌های احیای دوباره هویت تمدن‌های آسیایی را ارتباط دوباره آن‌ها با هم معرفی می‌کند..

چهار کانون بزرگ فرهنگی در آسیا وجود دارد: ایران و اسلام، هند، چین و ژاپن.

مهمترین نکات درباره ایران این است که ایران از یک طرف هم جزئی از دنیای اسلام است و هم با تمدن هند خویشاوند. نکته جالب توجه اینجاست که تمدن اسلامی هم تقریبا به اندازه مسیحیت زیر نفوذ یونانیت قرار گرفت اما سرنوشتی متفاوت از سرنوشت غرب پیدا کرد و به خاطره قومی خودش وفادار ماند.

ایران راه ارتباطی بین تمدن‌های شرقی و غربی بوده و در تاریخ نقش میانجیگری داشته است. مثلا میشود به حضور سه مغ در هنگام تولد مسیح یا به حضور سلمان فارسی در کنار پیغمبر اسلام، اثراتی که دین زرتشت در یهودیت گذاشت و تاثیر مهرپرستی نزد رومی‌ها اشاره کرد که همه نشان دهنده نقشی است که ایران در ارتباط بین تمدن‌ها بازی می‌کرده است.

به این دلیل ایران هم قدرت تاثیرگذاری در سایر تمدن‌ها داشت و هم به نوبه خود از باقی تمدن‌ها تاثیر می‌پذیرفت و کار سنتز را بین تمدن‌های مختلف انجام می‌داد.

مهم‌ترین نکات درباره هند مذهب هندو است، دین هندو دربردارنده کثرتی نامحدود است که به واسطه عدم وجود یک نظام عقیدتی منسجم و کتاب مقدس ممکن شده که به همین دلیل هر کس می‌تواند رویکرد خودش را داشته باشد. اما به طور کلی می‌شود یکسری معتقدات را مشترکا درباره دین هندو پیدا کرد، مثل اعتقاد به کارما، تناسخ و دارما. این تکثرگرایی فوق العاده‌ای که در دین هندو وجود داشت راه را بر اعتقاد به ملیت، نژاد و رسالت قومی بست و باعث شد که هندی‌ها خصلت جهانگشایی نداشته باشند.

مهم‌ترین نکات درباره چین این است که تفکر چینی از تصاویر شاعرانه و استعاری استفاده می‌کند. چینی‌ها کشش عمیقی به زیبایی‌های طبیعت داشتند. سه دین بزرگ در چین وجود داشت یکی آئین کنفوسیوس که اعتدال، بردباری، مناعت و صبر را از خودش به یادگار گذاشت، دومی آئین تائو که به رستگاری، سکوت، اعتکاف و انزوا توجه داشت و برخلاف کنفوسیوس بی‌عملی را تبلیغ می‌کرد و سومی آئین بودایی بود که از هند گرفته شده بود.

پیروان این سه آئین در کنار هم زندگی می‌کردند و این اختلاط تا آنجا پیش رفته بود که پیروان تائو بودا را مظهر لائوتسه خالق تائو می‌دانستند و بودایی‌ها کنفوسیوس و لائوتسه را شاگردان بودا.

اما مهم‌ترین نکات درباره ژاپن این است که ژاپن بسیار وامدار چین است. فرهنگ ژاپن آمیخته با ذوقی هنری است و مثل چینی‌ها بسیار به طبیعت وابسته است، ژاپنی‌ها هم مثل چینی‌ها تلاش نمی‌کردند مسائل را بسیار غامض و پیچیده ببینند. در ژاپن هم، ما وحدت بین ادیان را می‌بینیم.

وحدتی که بین آئین شینتو و بودا برقرار بود. مهم‌ترین چیز برای ژاپنی‌ها خانواده و تکالیف اجتماعی بود و همین خصیصه بعدتر تبدیل به قوم‌پرستی و کشورگشایی ژاپنی‌ها شد. ژاپنی‌ها حتی خیر و شر را هم در بستر ارتباطات اجتماعی می‌دیدند، مثلا خوب چیزی بود که برای گروه خوب باشد نه برای فرد.

خیر مطلق این بود که آدمی خود را برای خیر خانواده فدای خانواده یا کاست یا اجتماعی که به اون تعلق داشت کند. بعد از اصلاحات میجی (Meiji) این تعاریف شکلی افراطی گرفتند و معطوف به امپراطور و کشور شدند. در ژاپن واحد تشکیل دهنده دولت خانواده‌ است نه فرد.

اما مهم‌ترین گروه در ژاپن سامورائی‌ها بودند، از آن‌جا که آئین شینتو هیچ نظام اخلاقی‌ای ندارد، آئین بوشیدو یا آئین جوانمردی از عناصر موجود در ادیان مختلف آسیایی استفاده کرد و نظامی اخلاقی ساخت که هفت فضیلت اساسی اون این‌ها بودن: درستی، دلیری، نیکی، ادب، صداقت، شرافت و وفاداری که یک فضیلت هشتم همه این‌ها رو میسر می‌کرد یعنی فضیلت تسلط بر نفس.

تلاش برای به دست آوردن تسلط بر نفس به سامورائی کمک می‌کرد ذهنی آزاد و بی‌غایت داشته باشد که این بی‌غایتی و بی‌منظوری را می‌شود در ادیان دیگر آسیایی مثل بی‌عملی در تائو، بی‌منظوری در هندو، بی‌ذهنی در بودا و رضا و توکل در اسلام دید.

مشترکا در همه این تمدن‌ها با اینکه احساس می‌شود که تمدن ایرانی و هندی به هم نزدیک‌ترند و از آن طرف چینی‌ها و ژاپنی‌ها هم همینطور، اما به زعم نویسنده نقاط مشترکی وجود دارد که این تمدن‌ها را به هم متصل می‌کند مثل اینکه همه به دنبال رهایی و رستگاری بودند و از طریق نوعی اشراق و عرفان قصد داشتند به این رهایی دست پیدا کنند، نکته مشترک دوم توانایی وحدت بخشی این تمدن‌ها بوده و نوع نگاهشان به مبدا، طبیعت و انسان که نوعی یگانگی در آن دیده می‌شود یعنی همه این تمدن‌ها مبدا، طبیعت و انسان را در هم تنیده می‌دیدند.

که در غرب این سه مقوله از هم جدا هستند. به قول نویسنده آن‌چه تمدن‌های آسیایی را از تفکر غربی جدا کرد از میان رفتن تجربه مبدا نزد تفکر غربی بود. یعنی دیدی که انسان شرقی و حتی یونانی پیش از سقراط از خداوند داشت بیشتر بر بینش اساطیری بود اما با ظهور فلسفه همه چیز به پرسش کشیده شد و کسی که پرسش می‌کند، نسبت به چیزی که از آن سئوال می‌کند فاصله می‌گیرد.

بی‌دلیل نبود که نیچه در غروب بت‌ها حمله‌اش را از سقراط آغاز می‌کند چرا که با سقراط وجود آدمی به فضیلت یا ارزش‌های اخلاقی تقلیل پیدا کرد و عقل انسان این قدرت را پیدا کرد که هر حقیقتی را کشف کند. به همین دلیلنیچه تاریخ تفکر غرب را دروغی دو هزار و پونصد ساله خواند. اما در مقابل تفکر آسیایی وجود انسان را به هیچ صفتی تقلیل نمی‌دهند.

و به عقل اعتباری مطلق نمی‌دادند و همچنین قدرت ناخودآگاه را نادیده نمی گرفتند. آن‌ها تعادل را قانون طلایی هستی می‌دانستند، تعادلی که بین انسان و طبیعت و درون و بیرون وجود داشت. این تعادل به صورت جمع اضداد جلوه می کرد مثل نماد معروف یین و یانگ در چین باستان. تلاشی که این تمدن‌ها جهت لگام زدن به غرایز انجام دادند نشون میدهد که آن‌ها به خوبی از اثرات آزاد کردن غرایز اطلاع داشتند.

در مقابل اما تمدن غربی کاملا در تضاد با این تمدن‌های آسیایی قرار می‌گیرد هر چقدر تمدن‌های آسیایی به وحدت، اعتدال و طبیعت توجه داشتند، تمدن غربی دیدی انتقادی به پدیده‌ها داشت و خودرای بود و از طبیعت فاصله گرفته بود.


آسیا در برابر غرب (4) Asia vs the West (4) Asya ve Batı (4)

ما از طرفی با غربزدگی، مدام تیشه به ریشه میراثمان می‌زنیم و از طرف دیگر با بالیدن به تاریخ و گذشته‌امان غرب را عامل بدبختی معرفی می‌کنیم. On the one hand, by being westernized, we constantly attack the roots of our heritage, and on the other hand, by bragging about our history and past, we present the West as the cause of misfortune. ما در بن بست گیر کردیم یا باید دست از سنت‌ها برداریم و راهی را برویم که غرب رفت چون این سنت‌ها باعث عقب ماندگی ما با معیارهای غربی شدن، یا باید به همین وضع بن بست گونه خودمان بچسبیم و سنت‌ها را حفظ کنیم چون راه میانه‌ای وجود ندارد و نمیشود هم سنت‌ها را حفظ کرد و هم انتظار پیشرفت به معنای غربی آن را داشت.

اما اگر سنت‌ها رو نابود می‌کنیم چه چیزی جایگزینش کنیم؟ این سئوالی است که سبب موتاسیون فرهنگی می‌شود. به زعم نویسنده ما در مرحله احتضار خدایانیم، مرحله‌ای که تقریبا مصادف است با عصر زندگی داستایفسکی و نیچه.ما الان به دوراهی‌ای رسیدیم که داستایفسکی به آن پرداخته بود.

نویسنده اذعان دارد که ما نمی‌توانیم خدایان را شفا ببخشیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم پرسش کردن است، پرسش از اینکه چه چیزی را می‌توانیم جایگزین سنت‌های پیشین کنیم تا به ورطه نیهیلیسم نیافتیم.

مثلا در شرق نظام‌های طبقاتی وجود داشت، نظام کاستی در هند یا نظام طبقاتی بر اساس حرفه در ایران، این طبقه‌بندی‌ها انسان‌ها را در جایگاه خودشان قرار می‌داد. غرب این نظام‌های طبقاتی را زیر آرمان‌های دموکراسی و برابری از بین برد چون معتقد بود همه انسان‌ها برابرند به این خاطر که قوه تعقل دارند.

نیچه از کسانی بود که به این نیروی برابر کننده‌ی انسان‌ها اعتراض داشت و ابرانسان او، خالق، هنرمند و متمایز از انسان‌های معمولی بود. به نظر من یک راهی باید بین این دو دیدگاه وجود داشته باشد، نه سیستم طبقاتی شرق عادلانه بود چنانچه بچه کفاش حق درس خواندن نداشت، نه این سیستم برابر کننده عادلانه است چرا که همونطور که آرنت هم می‌گوید قدرت سبب نابودی توان فردی است و انسان‌هایی که واقعا توانا و نخبه‌اند در سایه طبع مبتذل انسان توده‌ای مجالی برای عرضه فکر و هنرشان ندارند.

این مفهومی است که من از موتاسیون مدنظر مرحوم شایگان می‌فهمم یعنی امکانی برای ساخت انسانی برتر که زمینه‌هایش در آسیا بیشتر است. This is the concept that I understand from the mutation considered by the late Shaygan, that is, a possibility to create a superior human whose fields are more in Asia. من معتقدم این امکان نه فقط در آسیا بلکه امروزه در همه جا وجود دارد. I believe this possibility exists not only in Asia but everywhere today. مثلا توجهی که هنر غربی مخصوصا سینما به زنده کردن اسطوره‌ها می‌کند، و ارباب حلقه‌ها می‌سازد یا بر اساس اسطوره‌های اسکاندیناوی ابرقهرمان خلق می‌کن، نشان دهنده این است که جریانی وجود دارد که متوجه خطا بودن اسطوره‌زدایی از جهان شدند. For example, the attention paid by Western art, especially cinema, to bringing myths to life, and creating Lord of the Rings or creating superheroes based on Scandinavian myths, shows that there is a current that has realized that demythologizing the world is a mistake.

کامو می‌گفت در برابر دنیایی که به ابزورد تنزل پیدا کرده، سه نوع واکنش میشود نشان داد: خودکشی که راه تلخکامان ناامید است، آفرینش هنری که راه پرومته‌های جهان ساز است و جهش متافیزیک که راه متفکران جسور است. Camus said that three types of reactions can be shown against a world that has degraded to absurdity: suicide, which is the path of the hopeless, artistic creation, which is the path of the world-creating Prometheus, and metaphysical leap, which is the path of bold thinkers. اگر هیچ کدام از این سه راه را انتخاب نکنیم باید موفقیت مالی و اجتماعی را انتخاب کنیم. If we do not choose any of these three ways, we must choose financial and social success. برای روشنفکران پول وسیله آزادی است و برای تازه به دوران رسیده‌ها تنها هدف زندگی. For intellectuals, money is a means of freedom, and for those who have just arrived, the only goal of life.

به زعم نویسنده هنوز اکثریت مردم آسیا ارتباطشان را با طبیعت و محیط زیستشان از دست نداده اند، این ادعا معلوم نیست امروزه تا چه حد صحیح باشد، چون توصیفی که از انسان توده‌ای انجام میشود یعنی انسانی همیشه طلبکار،شاکی از محرومیت خود و طالب رفاه که در تعریف اکثر ما رفاه یعنی مصرف. According to the author, the majority of Asian people still haven't lost their connection with nature and their environment. It is not clear how true this claim is today, because the description of a mass person means that a person is always in debt, complains about his deprivation and seeks welfare. In the definition of most of us, welfare means consumption. این انسان به انسانی که هر روز می‌بینیم بسیار شبیه است. This person is very similar to the person we see every day.

به زعم نویسنده انسان توده‌ای سعی دارد با مصرف خلا درونی خودش را پر کند، مصرف شیره حیات را می‌مکد و طبیعت را نابود می‌کند، طبیعت برای انسان توده‌ای منبع ذخیره نیروست تا به کالایی مصرفی تبدیل شود. According to the author, mass man tries to fill his inner void by consumption, consumption sucks the sap of life and destroys nature.

و در ادامه میگوید شاید کمتر قومی به اندازه ایرانی‌ها از خودشان انتقاد می‌کننداما این انتقادها بیشتر جنبه بیزاری و فحاشی دارد و به یافتن درد کمک نمی‌کند چون با تحلیلصورت نمی‌گیرد. And he goes on to say that perhaps less ethnic groups criticize themselves as much as Iranians, but these criticisms are mostly of disgust and obscenity and do not help to find pain because they are not analyzed. می‌دانیم که یک جای کار می‌لنگد اما نمی‌دانیم کجا. We know that one place is lagging but we don't know where. بحث دقیق درباره عناصر غالب تفکر یک ملت و خلقیاتشان مستلزم اندکی حوصله و عشق است، که نه حوصله داریم چرا که می‌خواهیم یک شبه ره صد ساله برویم و نه عشق. A detailed discussion about the dominant elements of a nation's thinking and their moods requires a little patience and love, which we don't have because we want to go through a hundred years overnight, nor love.

نویسنده در بخش دوم کتاب سعی کرده تا حدودی تمدن‌های بزرگ آسیایی را به ما معرفی کند، من در لابلای بحث‌های قبلی به خیلی از خصوصیات تمدن‌های آسیایی اشاره کردم و در این بخش تنها به آن‌هایی می‌پردازم که به نظر خودم شاخص‌تر هستند، قطعا برای درک بهتر و بیشتر این خصوصیات خود کتاب و منابعی که در این‌بار به وفور وجود دارد در دسترس هست. In the second part of the book, the author has tried to introduce us to some of the great Asian civilizations. I mentioned many characteristics of Asian civilizations in the previous discussions, and in this section I will only deal with those that are more significant in my opinion, definitely for a better understanding. And most of these characteristics of the book itself and the resources that are abundant in this time are available. نویسنده ابتدا به این موضوع اشاره می‌کند که تمدن‌های آسیایی در گذشته بسیار با هم در ارتباط بودند اما امروزه این ارتباط بسیار کمرنگ شده. The author first points out that Asian civilizations were very connected to each other in the past, but today this connection has become very weak.

این از دست دادن ارتباط تا حدودی بخاطر برخورد تمدن‌های آسیایی با تمدن غرب بوده. This loss of communication was partly due to the collision of Asian civilizations with Western civilization. سلطه غرب سبب از خودبیگانگی شده و غرب تبدیل به آمال تمدن‌های آسیایی. The domination of the West has caused alienation and the West has become the hope of Asian civilizations.

اما رفته رفته و بعد از دو جنگ جهانی، تمدن‌های شرقی کمی به خودشان آمدند و از شوک ناشی از شکست رها شده و سعی کردن دوباره هویت خود رو احیا کنند اما سلطه چند قرنی غرب سبب کم رنگ شدن این هویت شده. But gradually, after the two world wars, the Eastern civilizations came to their senses a little and freed themselves from the shock caused by the defeat and tried to revive their identity, but the dominance of the West for several centuries caused this identity to fade. نویسنده یکی از راه‌های احیای دوباره هویت تمدن‌های آسیایی را ارتباط دوباره آن‌ها با هم معرفی می‌کند.. The author introduces one of the ways of reviving the identity of Asian civilizations by reconnecting them with each other.

چهار کانون بزرگ فرهنگی در آسیا وجود دارد: ایران و اسلام، هند، چین و ژاپن. There are four major cultural centers in Asia: Iran and Islam, India, China and Japan.

مهمترین نکات درباره ایران این است که ایران از یک طرف هم جزئی از دنیای اسلام است و هم با تمدن هند خویشاوند. The most important points about Iran are that on one hand Iran is a part of the Islamic world and is related to Indian civilization. نکته جالب توجه اینجاست که تمدن اسلامی هم تقریبا به اندازه مسیحیت زیر نفوذ یونانیت قرار گرفت اما سرنوشتی متفاوت از سرنوشت غرب پیدا کرد و به خاطره قومی خودش وفادار ماند. It is interesting to note here that Islamic civilization was almost as much under the influence of Christianity as Christianity, but it found a fate different from that of the West and remained loyal to its ethnic memory.

ایران راه ارتباطی بین تمدن‌های شرقی و غربی بوده و در تاریخ نقش میانجیگری داشته است. Iran has been a communication channel between Eastern and Western civilizations and has played a mediating role in history. مثلا میشود به حضور سه مغ در هنگام تولد مسیح یا به حضور سلمان فارسی در کنار پیغمبر اسلام، اثراتی که دین زرتشت در یهودیت گذاشت و تاثیر مهرپرستی نزد رومی‌ها اشاره کرد که همه نشان دهنده نقشی است که ایران در ارتباط بین تمدن‌ها بازی می‌کرده است. For example, it is possible to point to the presence of the Three Wise Men during the birth of Christ or the presence of Persian Salman next to the Prophet of Islam, the effects of Zoroastrianism on Judaism, and the effect of love worship on the part of the Romans, all of which indicate the role that Iran played in the relationship between civilizations.

به این دلیل ایران هم قدرت تاثیرگذاری در سایر تمدن‌ها داشت و هم به نوبه خود از باقی تمدن‌ها تاثیر می‌پذیرفت و کار سنتز را بین تمدن‌های مختلف انجام می‌داد. For this reason, Iran had the power to influence other civilizations and in turn was influenced by other civilizations and did the work of synthesis between different civilizations.

مهم‌ترین نکات درباره هند مذهب هندو است، دین هندو دربردارنده کثرتی نامحدود است که به واسطه عدم وجود یک نظام عقیدتی منسجم و کتاب مقدس ممکن شده که به همین دلیل هر کس می‌تواند رویکرد خودش را داشته باشد. The most important points about India are the Hindu religion, the Hindu religion contains unlimited pluralism, which is made possible by the absence of a coherent belief system and the Bible, which is why everyone can have their own approach. اما به طور کلی می‌شود یکسری معتقدات را مشترکا درباره دین هندو پیدا کرد، مثل اعتقاد به کارما، تناسخ و دارما. But in general, you can find some common beliefs about the Hindu religion, such as the belief in karma, reincarnation and dharma. این تکثرگرایی فوق العاده‌ای که در دین هندو وجود داشت راه را بر اعتقاد به ملیت، نژاد و رسالت قومی بست و باعث شد که هندی‌ها خصلت جهانگشایی نداشته باشند. This extraordinary pluralism that existed in the Hindu religion closed the way to the belief in nationality, race and ethnic mission and caused Indians to not have the character of world-opening.

مهم‌ترین نکات درباره چین این است که تفکر چینی از تصاویر شاعرانه و استعاری استفاده می‌کند. The most important points about China is that Chinese thought uses poetic and metaphorical images. چینی‌ها کشش عمیقی به زیبایی‌های طبیعت داشتند. The Chinese had a deep attraction to the beauty of nature. سه دین بزرگ در چین وجود داشت یکی آئین کنفوسیوس که اعتدال، بردباری، مناعت و صبر را از خودش به یادگار گذاشت، دومی آئین تائو که به رستگاری، سکوت، اعتکاف و انزوا توجه داشت و برخلاف کنفوسیوس بی‌عملی را تبلیغ می‌کرد و سومی آئین بودایی بود که از هند گرفته شده بود. There were three great religions in China, one is the Confucian religion, which left its own memory of moderation, tolerance, restraint and patience, the second is the Taoist religion, which focuses on salvation, silence, retreat and isolation and, unlike Confucius, preaches inaction, and the third is the Buddhist religion. It was taken from India.

پیروان این سه آئین در کنار هم زندگی می‌کردند و این اختلاط تا آنجا پیش رفته بود که پیروان تائو بودا را مظهر لائوتسه خالق تائو می‌دانستند و بودایی‌ها کنفوسیوس و لائوتسه را شاگردان بودا. The followers of these three religions lived together, and this mixing had gone so far that the followers of Tao considered Buddha as the embodiment of Laotse, the creator of Tao, and the Buddhists considered Confucius and Laotse as disciples of Buddha.

اما مهم‌ترین نکات درباره ژاپن این است که ژاپن بسیار وامدار چین است. But the most important points about Japan is that Japan is very indebted to China. فرهنگ ژاپن آمیخته با ذوقی هنری است و مثل چینی‌ها بسیار به طبیعت وابسته است، ژاپنی‌ها هم مثل چینی‌ها تلاش نمی‌کردند مسائل را بسیار غامض و پیچیده ببینند. Japanese culture is mixed with an artistic taste and like the Chinese, it is very dependent on nature, the Japanese, like the Chinese, did not try to see the issues very mysterious and complicated. در ژاپن هم، ما وحدت بین ادیان را می‌بینیم. In Japan, we see unity among religions.

وحدتی که بین آئین شینتو و بودا برقرار بود. مهم‌ترین چیز برای ژاپنی‌ها خانواده و تکالیف اجتماعی بود و همین خصیصه بعدتر تبدیل به قوم‌پرستی و کشورگشایی ژاپنی‌ها شد. The most important thing for the Japanese was family and social duties, and this characteristic later became the nationalism and nationalism of the Japanese. ژاپنی‌ها حتی خیر و شر را هم در بستر ارتباطات اجتماعی می‌دیدند، مثلا خوب چیزی بود که برای گروه خوب باشد نه برای فرد. The Japanese even saw good and evil in the context of social relations, for example, good was something that was good for the group, not for the individual.

خیر مطلق این بود که آدمی خود را برای خیر خانواده فدای خانواده یا کاست یا اجتماعی که به اون تعلق داشت کند. The absolute good was that a person sacrifices himself for the good of his family or caste or society to which he belongs. بعد از اصلاحات میجی (Meiji) این تعاریف شکلی افراطی گرفتند و معطوف به امپراطور و کشور شدند. در ژاپن واحد تشکیل دهنده دولت خانواده‌ است نه فرد. In Japan, the unit of government is the family, not the individual.

اما مهم‌ترین گروه در ژاپن سامورائی‌ها بودند، از آن‌جا که آئین شینتو هیچ نظام اخلاقی‌ای ندارد، آئین بوشیدو یا آئین جوانمردی از عناصر موجود در ادیان مختلف آسیایی استفاده کرد و نظامی اخلاقی ساخت که هفت فضیلت اساسی اون این‌ها بودن: درستی، دلیری، نیکی، ادب، صداقت، شرافت و وفاداری که یک فضیلت هشتم همه این‌ها رو میسر می‌کرد یعنی فضیلت تسلط بر نفس. But the most important group in Japan were the samurai, since the Shinto religion has no moral system, the Bushido religion or the chivalrous religion used the elements found in various Asian religions and built a moral system whose seven basic virtues were: honesty, courage, goodness, Politeness, honesty, honor and loyalty that an eighth virtue made all this possible, that is, the virtue of self-control.

تلاش برای به دست آوردن تسلط بر نفس به سامورائی کمک می‌کرد ذهنی آزاد و بی‌غایت داشته باشد که این بی‌غایتی و بی‌منظوری را می‌شود در ادیان دیگر آسیایی مثل بی‌عملی در تائو، بی‌منظوری در هندو، بی‌ذهنی در بودا و رضا و توکل در اسلام دید. Trying to gain mastery over the soul helped the samurai to have a free and aimless mind, which can be seen in other Asian religions, such as inaction in Tao, aimlessness in Hinduism, mindlessness in Buddhism and trust and trust in Islam.

مشترکا در همه این تمدن‌ها با اینکه احساس می‌شود که تمدن ایرانی و هندی به هم نزدیک‌ترند و از آن طرف چینی‌ها و ژاپنی‌ها هم همینطور، اما به زعم نویسنده نقاط مشترکی وجود دارد که این تمدن‌ها را به هم متصل می‌کند مثل اینکه همه به دنبال رهایی و رستگاری بودند و از طریق نوعی اشراق و عرفان قصد داشتند به این رهایی دست پیدا کنند، نکته مشترک دوم توانایی وحدت بخشی این تمدن‌ها بوده و نوع نگاهشان به مبدا، طبیعت و انسان که نوعی یگانگی در آن دیده می‌شود یعنی همه این تمدن‌ها مبدا، طبیعت و انسان را در هم تنیده می‌دیدند.

که در غرب این سه مقوله از هم جدا هستند. In the west, these three categories are separate. به قول نویسنده آن‌چه تمدن‌های آسیایی را از تفکر غربی جدا کرد از میان رفتن تجربه مبدا نزد تفکر غربی بود. According to the author, what separated Asian civilizations from Western thought was the loss of the experience of origin in Western thought. یعنی دیدی که انسان شرقی و حتی یونانی پیش از سقراط از خداوند داشت بیشتر بر بینش اساطیری بود اما با ظهور فلسفه همه چیز به پرسش کشیده شد و کسی که پرسش می‌کند، نسبت به چیزی که از آن سئوال می‌کند فاصله می‌گیرد. That is, the view that the Eastern man and even the Greek before Socrates had of God was more based on mythological vision, but with the advent of philosophy, everything was questioned and the one who questions, distances himself from what he questions.

بی‌دلیل نبود که نیچه در غروب بت‌ها حمله‌اش را از سقراط آغاز می‌کند چرا که با سقراط وجود آدمی به فضیلت یا ارزش‌های اخلاقی تقلیل پیدا کرد و عقل انسان این قدرت را پیدا کرد که هر حقیقتی را کشف کند. It was not without reason that Nietzsche starts his attack from Socrates in the sunset of idols, because with Socrates, human existence was reduced to virtue or moral values, and human reason found the power to discover any truth. به همین دلیلنیچه تاریخ تفکر غرب را دروغی دو هزار و پونصد ساله خواند. For this reason, Nietzsche called the history of Western thought a lie of two thousand five hundred years. اما در مقابل تفکر آسیایی وجود انسان را به هیچ صفتی تقلیل نمی‌دهند. But in contrast to Asian thinking, they do not reduce human existence to any attribute.

و به عقل اعتباری مطلق نمی‌دادند و همچنین قدرت ناخودآگاه را نادیده نمی گرفتند. And they did not give absolute credit to the intellect and also did not ignore the power of the unconscious. آن‌ها تعادل را قانون طلایی هستی می‌دانستند، تعادلی که بین انسان و طبیعت و درون و بیرون وجود داشت. They considered balance as the golden rule of existence, the balance that existed between man and nature, inside and outside. این تعادل به صورت جمع اضداد جلوه می کرد مثل نماد معروف یین و یانگ در چین باستان. This balance appeared as the sum of opposites, like the famous symbol of yin and yang in ancient China. تلاشی که این تمدن‌ها جهت لگام زدن به غرایز انجام دادند نشون میدهد که آن‌ها به خوبی از اثرات آزاد کردن غرایز اطلاع داشتند. The effort these civilizations made to curb instincts shows that they were well aware of the effects of releasing instincts.

در مقابل اما تمدن غربی کاملا در تضاد با این تمدن‌های آسیایی قرار می‌گیرد هر چقدر تمدن‌های آسیایی به وحدت، اعتدال و طبیعت توجه داشتند، تمدن غربی دیدی انتقادی به پدیده‌ها داشت و خودرای بود و از طبیعت فاصله گرفته بود. On the other hand, Western civilization is completely in contrast with these Asian civilizations. As much as Asian civilizations paid attention to unity, moderation and nature, Western civilization had a critical view of phenomena and was independent and distanced itself from nature.