×

We use cookies to help make LingQ better. By visiting the site, you agree to our cookie policy.


image

آسیا در برابر غرب / Asia vs. the West, آسیا در برابر غرب (3)

آسیا در برابر غرب (3)

اما چه شد که چین دست از فرزانگی کهن خود برداشت و کمونیسم را انتخاب کرد؟ شاید چون گمان می‌کرد کمونیسم به برون رفت چین از مشکلاتش کمک خواهد کرد و احتمالا به این دلیل که آن‌ها کمونیسم را جلوه‌ای از نیهیلیسم نمی‌دانستند و گرنه این‌قدر راحت دست به نابودی حکمت کهن‌شان نمی‌زدند. همانقدر که غرب‌زدگی ناشی از غفلت و ناآگاهی ما از تمدن غربی است حمله به غرب هم جلوه‌ای دیگر از غربزدگی است.

به هر حال ما در جهانی زندگی می‌کنیم که گریزی از مدرنیته نیست. مثلا هند درگیر فقری فزاینده است و باید برای این فقر کاری انجام بده و این در حالیه‌که میراث معنوی هند این فقر رو ترویج می‌کند، چون فقر و بدبختی در فرهنگ هندو نه بلای آسمانی بلکه باعث آزادی و رستگاری است. هند هم در نهایت ناگزیر خواهد شد میراث معنوی‌اش را قربانی کند تا مردمش به سطح بالاتری از زندگی دست پیدا کنند.

معمولا ژاپن را نمونه موفقی از تمدن‌های آسیایی می‌دانند که توانسته سنت و تکنیک را با هم آشتی بدهد. فرق ژاپن با بقیه کشورهای آسیایی در این بود که فهمید وارد کردن تکنولوژی مستلزم وارد کردن اندیشه هم هست برای همین همزمان با ورود تکنولوژی دانشجویانی برای یادگیری اندیشه غربی به غرب فرستاد. اما تعادلی که ژاپن برقرار کرده بسیار شکننده است ژاپنی‌ها زندگی دوگانه‌ای دارند و سعی می‌کنند در خلوت خانه‌ها طبق سنت‌ها زندگی کنند و در اجتماع غربی باشند که این اسکیزوفرنی فرهنگی در طولانی مدت مشکل ساز خواهد بود.

اما راهی که چین انتخاب کرد کمونیسم بود. نویسنده اذعان دارد که نباید منکر پیشرفت‌های چین شد ممکن است چین در آینده بتواند مشکلات توتالیتاریسم و نیهیلیسم را برطرف کرده و راه جدیدی پیدا کند. در مقابل هند به رهبری گاندی سعی کرد تا راهی آسیایی و بر پایه سنت خود برای برون رفت از این بن‌بست پیدا کند که در نهایت شکست خورد و مجبور شد راهی مشابه بقیه کشورها اتخاذ کند.

نویسنده تشبیه خوبی بین گاندی و مائو بکار برده، تشبیه بین مجنون و عاقل که اولی به دنبال تغییر انسان از درون و دومی به دنبال تغییر انسان از بیرون است، اولی به باطن می پردازد و دومی به ظاهر، اولی باعث شکفتگی میشود ولی دومی به زور متوسل میشود. نبرد بین مجنون و عاقل نبرد بین معنویت آسیا و سیطره غرب است که شکست گاندی نشان داد که تاکنون غرب پیروز بوده است.

باید توجه کرد که غربزدگی منحصر به یک اقلیت یا طبقه خاص نیست و توده‌ها را درگیر کرده است، نویسنده در بخش غربزدگی جمعی در آسیا به جلوه‌های مختلف این غربزدگی اشاره می‌کند تا نشان دهد که فاصله گرفتن تمدن‌های کهن آسیایی از هویت فرهنگی‌شان تا چه حد جدی، خطرناک و وسیع است.

اولین جلوه غربزدگی جمعی در آسیا ناسیونالیسم است، ناسیونالیسم سلاحی بود که کشورهای استعمارزده آسیایی علیه جهان متجاوز غرب به دست گرفتن و ملیت را جایگزین قومیت کردند. ظهور ناسیونالیسم به معنای مدرن در اروپا به دنبال جنبش‌های عصر روشنگری و پیروزی بورژوازی در انقلاب فرانسه بود که به جمهوری فرانسه منتج شد.

با ظهور ناپلئون کشورهای اروپایی که همچنان با سیستم اشرافیت قدیم کار می‌کردند حیاتشان را در خطر دیدند و در اتحاد با هم ناپلئون را شکست دادند که البته تلاشی مذبوحانه بود چون کمتر از نیم قرن بعد موج آزادی‌خواهی و بورژوازی اروپا را درنوردید و مفاهیمی مثل آزادی فردی، حاکمیت ملی و استقلال اهدافی شدند که ملت‌ها به دنبال آن بودند.

چنین سیری در تمدن‌های آسیایی طی نشد اما ناسیونالیسم که با تاریخ و تمدن‌های آسیایی همخوانی نداشت، پذیرفته شد. مرحوم شایگان درباره ایران می‌نویسند: «ابن سینا و غزالی پیش از آنکه ایرانی باشند، مسلمان بودند. ایرانیت صفتی بود که به این جوهر مشترک رنگ‌ می‌داد، مشخص می‌کرد ولی آن را تعیین نمی‌کرد.

اسلام دایره بزرگی بود که همه را در برمی‌گرفت. هویت ایرانی، عرب و ترک حکم دایره‌های کوچکتری را داشت که در دایره بزرگ با هم یکی می‌شدند و رنگ خاص خویش را نیز حفظ می‌کردند.»

جلوه دوم غربزدگی جمعی در آسیا در قیام توده‌ها جلوه‌گر شده. به وجود اومدن توده‌ها ادامه روندی بود که بعد از پیروزی بورژوازی در اروپا اتفاق افتاد.

هانا آرنت در کتاب خاستگاه‌های توتالیتاریسم تاریخچه نسبتا جامعی از پیدایش طبقه توده‌ها ارائه می‌دهد و میگوید گرچه بسیاری از متفکرین خطر بوجود آمدن جامعه توده‌ای را احساس کرده و خصوصیات توده‌ها را در آثارشان بیان کرده بودند اما توده‌ها به علت برابری روز افزون یا گسترش آموزش عمومی یا پایین آمدن سطح معیارهای آموزشی به وجود نیامدند، به زعم آرنت در آمریکا که میزان برابری و دسترسی به آموزش بیشتر بود جنبش‌های توده‌ای به وجود نیامدند و بررسی این جنبش‌ها نشان داد که نه تنها مردمان عادی بلکه نخبگان هم جذب این جنبش‌ها شدند در حقیقت این جامعه ذره‌ای شده بود که باعث شد افرادی که به دلایل فردگرایانه جذب هیچ جنبش یا تعهد اجتماعی نشده بودن جذب جنبش‌های توتالیتر بشوند.

ویژگی اصلی انسان توده‌ای انزوا و نداشتن روابط اجتماعی بهنجار بود نه سنگدلی و واپس‌گرایی. شایگان از قول رنه گنون عصر حکومت توده‌ها را مساوی با عصر کالی نزد هندوان می‌داند.

هندوان چهار طبقه نظام کاستی داشتند طبقه اول طبقه برهمنان بود که طبقه روحانیون و مظهر معرفت الهی بودند عصری که برهمنان حاکم بودن عصر زرین آغازین نام داشت که انسان‌ها در این عصر در کمال معرفت زندگی می کردند و نظام کاستی وجود نداشت. طبقه دوم یا کشاتریا طبقه جنگاوران و‌ مظهر آئین جوانمردی هستند عصر حاکمیت این‌ها دواپارا dvapara نامیده می‌شود که با کشمکش و جنگ اساطیری میان خیر و شر همراه بود.

این عصر مظهر آرمان‌های جنگجویی و قهرمانی یا پهلوانی است. طبقه سوم وشیاها هستند که مظهر کار و تولیدند. حکومت این‌ها که به عصر ترتا treta معروف است مترادف است با عصر بورژوازی و ارزش‌های آن مثل حرفه، پیشرفت فردی، ثروت و مواردی از این دست اما طبقه چهارم شودراها هستند که مترادف با توده مردم معنی شدند و حکومت توده‌ها مترادف با عصر کالی یا عصر تاریکی است و چیرگی قدرت‌هایی است که نه پیرو معرفتند و نه آرمان‌های جوانمردی.

در توصیف این عصر گفته شده: «فساد بر همه چیز غالب خواهد بود، رذالت یگانه معیار همه ارزش‌ها، شهوت یگانه پیوند میان زن و‌ مرد، دروغ تنها راه موفقیت، نظام کاستی واژگون خواهد شد، برهمنان و جنگاوران از مقام خود فرو خواهند افتاد و آخرین طبقه یا شودرا حاکم مطلق روی زمین خواهد بود.»

ممکنه از شباهت عصر کالی با توتالیتاریسم شگفت زده بشویم اما باید توجه کرد که این عصر فقط معرف حکومت‌های توتالیتر نیست بلکه چیزی فراتر را نشان می‌دهد چیزی که نیچه یکسان سازی همه کوه‌ها با دره‌ها و کامو ابزورد نامیدش.

این انسان‌های توده‌ای با ذوق مبتذل خود همه چیز رو در سطح ‌خودشان پایین می‌آورند و خواستشان را بر دیگران تحمیل و اقلیت‌ها را نابود می‌کنند مشابه مفهوم قدرت فاسد شده در ادبیات آرنت. انسان توده‌ای در هر طبقه‌ای پیدا می‌شود حتی در طبقه دانشمندان، کسانی که به رشته تخصصی خود علم دارند اما انسان‌هایی میان مایه در اموری هستند که به فرهنگ، تفکر و آرمان‌های ممتاز بشریت مربوط می‌شود.

در برابر توده‌ها افرادی وجود دارند که به زعم شایگان بیگانگان تلخکام نامیده می‌شوند کسانی که خود را زیر فشار و حمله توده‌ها احساس می‌کنند، مثل مورسو در بیگانه که نمی‌خواهد اسیر قوانین پذیرفته شده جامعه باشد، قوانینی که توسط توده‌ها نوشته شده.

به زعم شایگان اکثریت مردمان ساکن در تمدن‌های آسیایی هنوز توده‌ای نشدند اما این خطر وجود دارد که روز به روز به تعدادشان اضافه شود و همانطور که آرنت گفته بود جمعیت بسیار زیاد کشورهایی چون هند و چین زمینه بسیار مناسبی برای ایجاد جوامع توتالیتر فراهم می‌کند.

حکومت‌های توده‌ای یا توتالیتر وحشتناک‌ترین حکومت‌هایی بودند که بشر تا به امروز به خود دیده اما معتقد نیستم که عصر برهمنان یا جنگاوران هم اعصار ایده‌آلی بودند. مثلا اگر دست به همین مشابه سازی بزنیم احتمالا قرون وسطی در اروپا مساوی بوده با عصر جنگاوران که آرمان‌های شوالیه‌ها برتری داشتند، آیا می‌شود آن عصر را که با جنگ‌های ویرانگر، قتل، غارت و بیماری‌های همه‌گیری چون طاعون سیاه همراه بود، عصری بهتر از عصر فعلی دونست؟

وجه دیگر غربزدگی جمعی در آسیا توریسم، موزه‌گردی و فولکلور است. نویسنده در این بخش که یکی از خواندنی‌ترین بخش‌های این کتاب است، توریسم را به فرهنگ توده‌ای پیوند می‌زند و می‌گوید توریست زائر امروزی است، موزه‌ها برای توده‌ها ساخته شده و هنرمند اصیل قربانی ذوق توده‌هاست.

اگر در گذشته ساخت مجسمه برای معبد بود و هنرمند پیکرتراش عابد، امروزه توریست برای عبادت به معبد نمی‌رود بلکه میرود تا از آثار هنری چیزی به خود اضافه کند، در حالی‌که هنرمند عابد سعی می‌کرد با خلق اثر چیزی از خودش کم کند و به معبود نزدیک‌تر شود. توریست همه چیز را آماده می‌خواهد، همه چیز باید به سطح شعور و قد و قواره‌ی او پایین بیاید تا قابل فهمش شود.

او زمان و حوصله شاگردی کردن ندارد و می‌خواهد با دیدن معابد و آثار هنری سهمش را از حکمت و دانش بشری بردارد. این برخورد در مواجهه با فرهنگ بهتر خودش را نشان می‌دهد، توریست از فرهنگ‌ها فقط وجه سرگرم کننده‌اش، یعنی فولکلور را می‌فهمد. در حقیقت فولکلور، فرهنگی است که تا حد سرگرمی تقلیل پیدا کرده.

در پایان این بخش نویسنده نتیجه می‌گیرد که ما نه تنها در برابر تکنولوژی غرب موضعی انفعالی داریم بلکه در برابر فرهنگ غرب هم که همراه این تکنولوژی وارد شده در انفعال بسر می‌بریم و انفعال یعنی تسلیم.

حالا که ما نه این هستیم نه آن، نه مدرن هستیم و تفکر غربی رو درست می‌شناسیم و نه دیگر با گذشته خودمان در پیوندیم، پس ما چه هستیم؟ نویسنده اذعان داره ما چیز تازه ای هستیم که قبل از این وجود نداشته، ما در آستانه تحولی هستیم که ممکن است به هیولای فرانکشتاین یا حتی انسانی برتر منجر بشود. مرحوم شایگان از لفظ موتاسیون فرهنگی که از زیست شناسی گرفته استفاده می‌کند، چیزی که این روزها به واسطه همه‌گیری کرونا زیاد می‌شنویم.

این جهش‌ها ممکنه تبدیل به هیولای فرانکشتاین شود که از فرانکشتاین انتقام می‌گیرد چنان که شاید چین رو بشود اینطور دید، که تبدیل به ابرقدرتی شده که از اروپا و آمریکا انتقام می‌گیرد یا جامعه و مردمی سر بربیارند که بتوانند معضلات نیهیلیسم غربی که منجر به ابزورد و توتالیتاریسم شده را حل کنند. نویسنده این تحولات را در چهار سطح تفکر، هنر، رفتارهای ناهنجار اجتماعی و ظهور نوع خاصی از انسان پیگیری می‌کند.

مثلا در مورد جامعه ایران اشاره می‌کند که ما امروزه دو نوع تفکر داریم، یکی متعلق به جامعه روحانیت که هنوز بر طبق سنت ها عمل می‌کند و دیگری تفکری است که از قشر روشنفکر جامعه صادر می‌شود، قشری که از انقلاب مشروطه به این طرف به وجود آمده. روشنفکر مفهومی غربی است و مبتنی بر جهان بینی غرب که به استقلال فرد، قدرتی که از عقل به دست می‌آید و رسالت انسان در تغییر دادن عالم برای ساخت جهانی نو معتقد است.

به عبارتی روشنفکر آنطور که غرب از این کلمه مراد می‌کند در برابر هر چیز که مربوط به انسان و سرنوشت انسان است تعهدی ذاتی دارد. با این معیارها ما هنوز روشنفکر نداریم. چرا که روشنفکر، زمانی به تکلیف و وظیفه خودش آگاه میشود که رسالت پرومته‌وار خود رو با همه عواقب‌اش بپذیرد و ما این رو در کمتر روشنفکر ایرانی می‌بینیم.

روشنفکر غربی جویای علت‌هاست و همه چیز برایش جالب است و چون به همه چیز سرک می‌کشد و درباره‌اش تحقیق می‌کند آنقدر رنگارنگ و جذاب به نظر می‌رسد. اما غالبا روشنفکران ما چیزی برای عرضه ندارند و قضاوت‌هاشان بیشتر در جهت رد عقاید پیشین یا اظهار نظرات نپخته و شتابزده است که بوی تقلید می‌دهد.

متفکر شرقی ارزش‌های غربی را به عاریت می‌گیرد چون خودش فاقد ارزش سازی است و تحت هجوم تفکرات و مفاهیم غربی قرار گرفته و تفکرش از مدار خارج شده و قدرت زایندگی ندارد. تفکر می‌تواند به دو محور تکیه کند، محور اول بهره‌مندی از خاطره قومی است که به معنای استفاده از دانسته‌های پیشین است، به عنوان مثال کسانی که کلی شعر حفظ هستند و در موقعیت‌های مناسب از آن استفاده می‌کنند جز این دسته‌ محسوب می‌شوند.

این نحوه استفاده از دانش از پیش موجود چیز جدیدی خلق نمی‌کند بلکه از ذخیره موجود دانش استفاده و بهره می‌برد. محور دوم تفکر با اتکا به توانایی خلاق عقل ممکن است که همان تفکر انتقادی و تحلیلی استکه ویژگی تفکر غربی است. ما این تفکر تحلیلی و انتقادی را یاد نگرفیتم چون سیستم آموزشی ما سنتی است و بر مبنای یادگیری سینه به سینه.

مفاهیم تفکر غربی که باید از طریق تحلیل آموخته شوند حفظ می‌شوند و به این صورت نه حکمت گذشته را داریم چون معتقدیم باید علم جدید و غربی را آموخت و نه بلدیم چطور باید علم جدید را که بر پایه تفکر انتقادی و تحلیلی است بیاموزیم. این یکی از دلایلی است که تفکر ما امکان زایندگی و ارزش‌سازی ندارد.


آسیا در برابر غرب (3) Asia vs the West (3) Asya ve Batı (3)

اما چه شد که چین دست از فرزانگی کهن خود برداشت و کمونیسم را انتخاب کرد؟ شاید چون گمان می‌کرد کمونیسم به برون رفت چین از مشکلاتش کمک خواهد کرد و احتمالا به این دلیل که آن‌ها کمونیسم را جلوه‌ای از نیهیلیسم نمی‌دانستند و گرنه این‌قدر راحت دست به نابودی حکمت کهن‌شان نمی‌زدند. But what happened when China gave up its old wisdom and chose communism? Maybe because he thought that communism would help China get out of its problems, and probably because they didn't see communism as a manifestation of nihilism, otherwise they wouldn't have destroyed their ancient wisdom so easily. همانقدر که غرب‌زدگی ناشی از غفلت و ناآگاهی ما از تمدن غربی است حمله به غرب هم جلوه‌ای دیگر از غربزدگی است. As much as westernization is caused by our neglect and ignorance of western civilization, attacking the west is another manifestation of westernization.

به هر حال ما در جهانی زندگی می‌کنیم که گریزی از مدرنیته نیست. مثلا هند درگیر فقری فزاینده است و باید برای این فقر کاری انجام بده و این در حالیه‌که میراث معنوی هند این فقر رو ترویج می‌کند، چون فقر و بدبختی در فرهنگ هندو نه بلای آسمانی بلکه باعث آزادی و رستگاری است. For example, India is suffering from increasing poverty and something must be done for this poverty, while the spiritual heritage of India promotes this poverty, because poverty and misery in Hindu culture is not a heavenly calamity but a cause of freedom and salvation. هند هم در نهایت ناگزیر خواهد شد میراث معنوی‌اش را قربانی کند تا مردمش به سطح بالاتری از زندگی دست پیدا کنند.

معمولا ژاپن را نمونه موفقی از تمدن‌های آسیایی می‌دانند که توانسته سنت و تکنیک را با هم آشتی بدهد. فرق ژاپن با بقیه کشورهای آسیایی در این بود که فهمید وارد کردن تکنولوژی مستلزم وارد کردن اندیشه هم هست برای همین همزمان با ورود تکنولوژی دانشجویانی برای یادگیری اندیشه غربی به غرب فرستاد. The difference between Japan and other Asian countries was that it realized that importing technology also requires importing thought, so at the same time as technology was imported, it sent students to the West to learn Western thought. اما تعادلی که ژاپن برقرار کرده بسیار شکننده است ژاپنی‌ها زندگی دوگانه‌ای دارند و سعی می‌کنند در خلوت خانه‌ها طبق سنت‌ها زندگی کنند و در اجتماع غربی باشند که این اسکیزوفرنی فرهنگی در طولانی مدت مشکل ساز خواهد بود. But the balance established by Japan is very fragile. The Japanese have a double life and try to live in the privacy of their homes according to the traditions and be in the Western society. This cultural schizophrenia will be problematic in the long run.

اما راهی که چین انتخاب کرد کمونیسم بود. نویسنده اذعان دارد که نباید منکر پیشرفت‌های چین شد ممکن است چین در آینده بتواند مشکلات توتالیتاریسم و نیهیلیسم را برطرف کرده و راه جدیدی پیدا کند. The author admits that China's progress should not be denied, China may be able to solve the problems of totalitarianism and nihilism in the future and find a new way. در مقابل هند به رهبری گاندی سعی کرد تا راهی آسیایی و بر پایه سنت خود برای برون رفت از این بن‌بست پیدا کند که در نهایت شکست خورد و مجبور شد راهی مشابه بقیه کشورها اتخاذ کند. On the other hand, India under the leadership of Gandhi tried to find an Asian way based on its tradition to get out of this impasse, which ultimately failed and had to adopt the same way as other countries.

نویسنده تشبیه خوبی بین گاندی و مائو بکار برده، تشبیه بین مجنون و عاقل که اولی به دنبال تغییر انسان از درون و دومی به دنبال تغییر انسان از بیرون است، اولی به باطن می پردازد و دومی به ظاهر، اولی باعث شکفتگی میشود ولی دومی به زور متوسل میشود. The author used a good analogy between Gandhi and Mao, the analogy between the insane and the sane, the former seeks to change man from the inside and the latter seeks to change man from the outside, the former deals with the inside and the latter outwardly, the former causes blossoming, but the latter Force is resorted to. نبرد بین مجنون و عاقل نبرد بین معنویت آسیا و سیطره غرب است که شکست گاندی نشان داد که تاکنون غرب پیروز بوده است. The battle between the insane and the sane is the battle between the spirituality of Asia and the dominance of the West, and Gandhi's defeat showed that the West has been victorious so far.

باید توجه کرد که غربزدگی منحصر به یک اقلیت یا طبقه خاص نیست و توده‌ها را درگیر کرده است، نویسنده در بخش غربزدگی جمعی در آسیا به جلوه‌های مختلف این غربزدگی اشاره می‌کند تا نشان دهد که فاصله گرفتن تمدن‌های کهن آسیایی از هویت فرهنگی‌شان تا چه حد جدی، خطرناک و وسیع است. It should be noted that Westernization is not exclusive to a minority or a special class and has involved the masses. In the section on collective Westernization in Asia, the author points out the various manifestations of this Westernization to show how serious the distance of ancient Asian civilizations from their cultural identity is. , is dangerous and vast.

اولین جلوه غربزدگی جمعی در آسیا ناسیونالیسم است، ناسیونالیسم سلاحی بود که کشورهای استعمارزده آسیایی علیه جهان متجاوز غرب به دست گرفتن و ملیت را جایگزین قومیت کردند. The first manifestation of collective westernization in Asia is nationalism, nationalism was the weapon that the colonized Asian countries used against the Western aggressor world and replaced ethnicity with nationality. ظهور ناسیونالیسم به معنای مدرن در اروپا به دنبال جنبش‌های عصر روشنگری و پیروزی بورژوازی در انقلاب فرانسه بود که به جمهوری فرانسه منتج شد. The emergence of nationalism in the modern sense in Europe followed the movements of the Age of Enlightenment and the victory of the bourgeoisie in the French Revolution, which resulted in the French Republic.

با ظهور ناپلئون کشورهای اروپایی که همچنان با سیستم اشرافیت قدیم کار می‌کردند حیاتشان را در خطر دیدند و در اتحاد با هم ناپلئون را شکست دادند که البته تلاشی مذبوحانه بود چون کمتر از نیم قرن بعد موج آزادی‌خواهی و بورژوازی اروپا را درنوردید و مفاهیمی مثل آزادی فردی، حاکمیت ملی و استقلال اهدافی شدند که ملت‌ها به دنبال آن بودند. With the emergence of Napoleon, the European countries that were still working with the old aristocracy system saw their lives in danger and united to defeat Napoleon, which of course was a desperate attempt because less than half a century later, the wave of libertarianism and the bourgeoisie swept Europe and concepts such as individual freedom National sovereignty and independence became the goals that the nations were looking for.

چنین سیری در تمدن‌های آسیایی طی نشد اما ناسیونالیسم که با تاریخ و تمدن‌های آسیایی همخوانی نداشت، پذیرفته شد. Such a path was not followed in Asian civilizations, but nationalism, which was not consistent with Asian history and civilizations, was accepted. مرحوم شایگان درباره ایران می‌نویسند: «ابن سینا و غزالی پیش از آنکه ایرانی باشند، مسلمان بودند. The late Shaygan writes about Iran: "Ibn Sina and Ghazali were Muslims before they were Iranians. ایرانیت صفتی بود که به این جوهر مشترک رنگ‌ می‌داد، مشخص می‌کرد ولی آن را تعیین نمی‌کرد. Iranianness was an attribute that gave color to this common essence, defined it, but did not determine it.

اسلام دایره بزرگی بود که همه را در برمی‌گرفت. Islam was a big circle that included everyone. هویت ایرانی، عرب و ترک حکم دایره‌های کوچکتری را داشت که در دایره بزرگ با هم یکی می‌شدند و رنگ خاص خویش را نیز حفظ می‌کردند.»

جلوه دوم غربزدگی جمعی در آسیا در قیام توده‌ها جلوه‌گر شده. The second manifestation of mass westernization in Asia is manifested in the uprising of the masses. به وجود اومدن توده‌ها ادامه روندی بود که بعد از پیروزی بورژوازی در اروپا اتفاق افتاد. The emergence of the masses was the continuation of the process that happened after the victory of the bourgeoisie in Europe.

هانا آرنت در کتاب خاستگاه‌های توتالیتاریسم تاریخچه نسبتا جامعی از پیدایش طبقه توده‌ها ارائه می‌دهد و میگوید گرچه بسیاری از متفکرین خطر بوجود آمدن جامعه توده‌ای را احساس کرده و خصوصیات توده‌ها را در آثارشان بیان کرده بودند اما توده‌ها به علت برابری روز افزون یا گسترش آموزش عمومی یا پایین آمدن سطح معیارهای آموزشی به وجود نیامدند، به زعم آرنت در آمریکا که میزان برابری و دسترسی به آموزش بیشتر بود جنبش‌های توده‌ای به وجود نیامدند و بررسی این جنبش‌ها نشان داد که نه تنها مردمان عادی بلکه نخبگان هم جذب این جنبش‌ها شدند در حقیقت این جامعه ذره‌ای شده بود که باعث شد افرادی که به دلایل فردگرایانه جذب هیچ جنبش یا تعهد اجتماعی نشده بودن جذب جنبش‌های توتالیتر بشوند.

ویژگی اصلی انسان توده‌ای انزوا و نداشتن روابط اجتماعی بهنجار بود نه سنگدلی و واپس‌گرایی. The main characteristic of a mass person was isolation and lack of normal social relations, not callousness and backwardness. شایگان از قول رنه گنون عصر حکومت توده‌ها را مساوی با عصر کالی نزد هندوان می‌داند. According to René Guénon, Shaygan considers the age of the masses to be equal to the age of Kali among Hindus.

هندوان چهار طبقه نظام کاستی داشتند طبقه اول طبقه برهمنان بود که طبقه روحانیون و مظهر معرفت الهی بودند عصری که برهمنان حاکم بودن عصر زرین آغازین نام داشت که انسان‌ها در این عصر در کمال معرفت زندگی می کردند و نظام کاستی وجود نداشت. Hindus had four classes of caste system. The first class was the Brahmins, who were the class of clerics and the embodiment of divine knowledge. The era in which Brahmins were the rulers was called the beginning golden age. In this age, people lived in full knowledge and there was no caste system. طبقه دوم یا کشاتریا طبقه جنگاوران و‌ مظهر آئین جوانمردی هستند عصر حاکمیت این‌ها دواپارا dvapara نامیده می‌شود که با کشمکش و جنگ اساطیری میان خیر و شر همراه بود. The second class or Kshatriyas are the class of warriors and the epitome of chivalry. The era of their rule is called Dvapara, which was associated with the conflict and mythological war between good and evil.

این عصر مظهر آرمان‌های جنگجویی و قهرمانی یا پهلوانی است. This age is the manifestation of warrior and heroic ideals. طبقه سوم وشیاها هستند که مظهر کار و تولیدند. The third class is Vishyas, who are the embodiment of work and production. حکومت این‌ها که به عصر ترتا treta معروف است مترادف است با عصر بورژوازی و ارزش‌های آن مثل حرفه، پیشرفت فردی، ثروت و مواردی از این دست اما طبقه چهارم شودراها هستند که مترادف با توده مردم معنی شدند و حکومت توده‌ها مترادف با عصر کالی یا عصر تاریکی است و چیرگی قدرت‌هایی است که نه پیرو معرفتند و نه آرمان‌های جوانمردی. Their rule, which is known as the treta age, is synonymous with the bourgeois age and its values such as career, individual progress, wealth and such things, but the fourth class is the Shudras, who became synonymous with the mass of people, and the rule of the masses is synonymous with the age of Kali or age. It is darkness and it is dominated by powers that neither follow knowledge nor ideals of chivalry.

در توصیف این عصر گفته شده: «فساد بر همه چیز غالب خواهد بود، رذالت یگانه معیار همه ارزش‌ها، شهوت یگانه پیوند میان زن و‌ مرد، دروغ تنها راه موفقیت، نظام کاستی واژگون خواهد شد، برهمنان و جنگاوران از مقام خود فرو خواهند افتاد و آخرین طبقه یا شودرا حاکم مطلق روی زمین خواهد بود.» In the description of this era, it is said: "Corruption will prevail over everything, vice is the only standard of all values, lust is the only link between men and women, lies are the only way to success, the caste system will be overturned, Brahmins and warriors will fall from their positions. And the last caste or Shudra will be the absolute ruler on earth.

ممکنه از شباهت عصر کالی با توتالیتاریسم شگفت زده بشویم اما باید توجه کرد که این عصر فقط معرف حکومت‌های توتالیتر نیست بلکه چیزی فراتر را نشان می‌دهد چیزی که نیچه یکسان سازی همه کوه‌ها با دره‌ها و کامو ابزورد نامیدش. We may be surprised by the similarity of the age of Kali with totalitarianism, but it should be noted that this age is not only representative of totalitarian governments, but shows something more, what Nietzsche called the equating of all mountains with valleys and the absurd camo.

این انسان‌های توده‌ای با ذوق مبتذل خود همه چیز رو در سطح ‌خودشان پایین می‌آورند و خواستشان را بر دیگران تحمیل و اقلیت‌ها را نابود می‌کنند مشابه مفهوم قدرت فاسد شده در ادبیات آرنت. With their vulgar taste, these mass people bring everything down to their own level and impose their will on others and destroy minorities, similar to the concept of corrupted power in Arendt's literature. انسان توده‌ای در هر طبقه‌ای پیدا می‌شود حتی در طبقه دانشمندان، کسانی که به رشته تخصصی خود علم دارند اما انسان‌هایی میان مایه در اموری هستند که به فرهنگ، تفکر و آرمان‌های ممتاز بشریت مربوط می‌شود. Mass people can be found in every class, even in the class of scientists, those who have knowledge in their specialized fields, but they are average people in matters related to the culture, thinking and noble ideals of humanity.

در برابر توده‌ها افرادی وجود دارند که به زعم شایگان بیگانگان تلخکام نامیده می‌شوند کسانی که خود را زیر فشار و حمله توده‌ها احساس می‌کنند، مثل مورسو در بیگانه که نمی‌خواهد اسیر قوانین پذیرفته شده جامعه باشد، قوانینی که توسط توده‌ها نوشته شده. Against the masses, there are people who, according to the advocates of aliens, are called bitter, those who feel under the pressure and attack of the masses, like Meursault in the alien, who does not want to be a prisoner of the accepted laws of society, the laws written by the masses.

به زعم شایگان اکثریت مردمان ساکن در تمدن‌های آسیایی هنوز توده‌ای نشدند اما این خطر وجود دارد که روز به روز به تعدادشان اضافه شود و همانطور که آرنت گفته بود جمعیت بسیار زیاد کشورهایی چون هند و چین زمینه بسیار مناسبی برای ایجاد جوامع توتالیتر فراهم می‌کند. According to Shaygan, the majority of people living in Asian civilizations have not yet become a mass, but there is a danger that their number will increase day by day, and as Arendt said, the huge population of countries such as India and China provides a very suitable basis for the creation of totalitarian societies.

حکومت‌های توده‌ای یا توتالیتر وحشتناک‌ترین حکومت‌هایی بودند که بشر تا به امروز به خود دیده اما معتقد نیستم که عصر برهمنان یا جنگاوران هم اعصار ایده‌آلی بودند. Mass or totalitarian governments were the most terrible governments that mankind has ever seen, but I do not believe that the era of Brahmins or warriors were ideal eras. مثلا اگر دست به همین مشابه سازی بزنیم احتمالا قرون وسطی در اروپا مساوی بوده با عصر جنگاوران که آرمان‌های شوالیه‌ها برتری داشتند، آیا می‌شود آن عصر را که با جنگ‌های ویرانگر، قتل، غارت و بیماری‌های همه‌گیری چون طاعون سیاه همراه بود، عصری بهتر از عصر فعلی دونست؟ For example, if we make the same analogy, the Middle Ages in Europe were probably equal to the age of warriors, where the ideals of knights were superior. Is it possible to call that age, which was accompanied by destructive wars, murder, looting, and epidemic diseases such as the Black Plague, a better age than Do you know the current one?

وجه دیگر غربزدگی جمعی در آسیا توریسم، موزه‌گردی و فولکلور است. Another facet of mass westernization in Asia is tourism, museum visits and folklore. نویسنده در این بخش که یکی از خواندنی‌ترین بخش‌های این کتاب است، توریسم را به فرهنگ توده‌ای پیوند می‌زند و می‌گوید توریست زائر امروزی است، موزه‌ها برای توده‌ها ساخته شده و هنرمند اصیل قربانی ذوق توده‌هاست. In this section, which is one of the most readable sections of this book, the author links tourism to mass culture and says that the tourist is a modern-day pilgrim, museums are made for the masses, and the original artist is a victim of the masses' taste.

اگر در گذشته ساخت مجسمه برای معبد بود و هنرمند پیکرتراش عابد، امروزه توریست برای عبادت به معبد نمی‌رود بلکه میرود تا از آثار هنری چیزی به خود اضافه کند، در حالی‌که هنرمند عابد سعی می‌کرد با خلق اثر چیزی از خودش کم کند و به معبود نزدیک‌تر شود. If in the past, the sculpture was made for the temple and the sculptor was a devout artist, today the tourist does not go to the temple to worship, but to add something to himself from the works of art, while the devout artist tried to reduce something from himself by creating the work and be closer to the god. to be توریست همه چیز را آماده می‌خواهد، همه چیز باید به سطح شعور و قد و قواره‌ی او پایین بیاید تا قابل فهمش شود. The tourist wants everything ready, everything must be brought down to the level of his intelligence and stature in order to be understandable.

او زمان و حوصله شاگردی کردن ندارد و می‌خواهد با دیدن معابد و آثار هنری سهمش را از حکمت و دانش بشری بردارد. He doesn't have the time and patience to be a student and wants to take his share of human wisdom and knowledge by seeing temples and works of art. این برخورد در مواجهه با فرهنگ بهتر خودش را نشان می‌دهد، توریست از فرهنگ‌ها فقط وجه سرگرم کننده‌اش، یعنی فولکلور را می‌فهمد. This attitude shows itself better in the face of the culture, the tourist only understands the entertaining aspect of cultures, i.e. folklore. در حقیقت فولکلور، فرهنگی است که تا حد سرگرمی تقلیل پیدا کرده. In fact, folklore is culture reduced to entertainment.

در پایان این بخش نویسنده نتیجه می‌گیرد که ما نه تنها در برابر تکنولوژی غرب موضعی انفعالی داریم بلکه در برابر فرهنگ غرب هم که همراه این تکنولوژی وارد شده در انفعال بسر می‌بریم و انفعال یعنی تسلیم. At the end of this section, the author concludes that we not only have a position of passivity towards western technology, but also towards western culture, which came along with this technology, and passivity means surrender.

حالا که ما نه این هستیم نه آن، نه مدرن هستیم و تفکر غربی رو درست می‌شناسیم و نه دیگر با گذشته خودمان در پیوندیم، پس ما چه هستیم؟ نویسنده اذعان داره ما چیز تازه ای هستیم که قبل از این وجود نداشته، ما در آستانه تحولی هستیم که ممکن است به هیولای فرانکشتاین یا حتی انسانی برتر منجر بشود. Now that we are neither this nor that, we are not modern and we know the western thinking correctly and we are no longer connected with our past, so what are we? The author admits that we are something new that did not exist before, we are on the verge of a transformation that may lead to Frankenstein's monster or even a superior human. مرحوم شایگان از لفظ موتاسیون فرهنگی که از زیست شناسی گرفته استفاده می‌کند، چیزی که این روزها به واسطه همه‌گیری کرونا زیاد می‌شنویم. The late Shaygan uses the word cultural mutation which is taken from biology, something that we hear a lot these days due to the corona epidemic.

این جهش‌ها ممکنه تبدیل به هیولای فرانکشتاین شود که از فرانکشتاین انتقام می‌گیرد چنان که شاید چین رو بشود اینطور دید، که تبدیل به ابرقدرتی شده که از اروپا و آمریکا انتقام می‌گیرد یا جامعه و مردمی سر بربیارند که بتوانند معضلات نیهیلیسم غربی که منجر به ابزورد و توتالیتاریسم شده را حل کنند. These mutations may become Frankenstein's monster that takes revenge on Frankenstein, as China may be seen as a superpower that takes revenge on Europe and America, or a society and people that can solve the problems of Western nihilism that lead to absurdity and to solve totalitarianism. نویسنده این تحولات را در چهار سطح تفکر، هنر، رفتارهای ناهنجار اجتماعی و ظهور نوع خاصی از انسان پیگیری می‌کند. The author follows these developments in four levels of thinking, art, abnormal social behaviors and the emergence of a special type of human.

مثلا در مورد جامعه ایران اشاره می‌کند که ما امروزه دو نوع تفکر داریم، یکی متعلق به جامعه روحانیت که هنوز بر طبق سنت ها عمل می‌کند و دیگری تفکری است که از قشر روشنفکر جامعه صادر می‌شود، قشری که از انقلاب مشروطه به این طرف به وجود آمده. For example, in the case of Iranian society, he points out that we have two types of thinking today, one belongs to the clerical society that still operates according to traditions, and the other is the thinking that comes from the intellectual stratum of the society, a stratum that has emerged since the constitutional revolution. came روشنفکر مفهومی غربی است و مبتنی بر جهان بینی غرب که به استقلال فرد، قدرتی که از عقل به دست می‌آید و رسالت انسان در تغییر دادن عالم برای ساخت جهانی نو معتقد است.

به عبارتی روشنفکر آنطور که غرب از این کلمه مراد می‌کند در برابر هر چیز که مربوط به انسان و سرنوشت انسان است تعهدی ذاتی دارد. In other words, an intellectual, as the West refers to this word, has an inherent commitment to everything related to human beings and human destiny. با این معیارها ما هنوز روشنفکر نداریم. By these standards, we still do not have intellectuals. چرا که روشنفکر، زمانی به تکلیف و وظیفه خودش آگاه میشود که رسالت پرومته‌وار خود رو با همه عواقب‌اش بپذیرد و ما این رو در کمتر روشنفکر ایرانی می‌بینیم. Because the intellectual becomes aware of his duties and responsibilities when he accepts his Prometheus-like mission with all its consequences, and we see this in very few Iranian intellectuals.

روشنفکر غربی جویای علت‌هاست و همه چیز برایش جالب است و چون به همه چیز سرک می‌کشد و درباره‌اش تحقیق می‌کند آنقدر رنگارنگ و جذاب به نظر می‌رسد. The western intellectual is a seeker of causes and everything is interesting to him, and because he wanders into everything and researches it, it looks so colorful and attractive. اما غالبا روشنفکران ما چیزی برای عرضه ندارند و قضاوت‌هاشان بیشتر در جهت رد عقاید پیشین یا اظهار نظرات نپخته و شتابزده است که بوی تقلید می‌دهد. But our intellectuals often have nothing to offer, and their judgments are mostly aimed at rejecting previous opinions or expressing immature and hasty opinions that smell of imitation.

متفکر شرقی ارزش‌های غربی را به عاریت می‌گیرد چون خودش فاقد ارزش سازی است و تحت هجوم تفکرات و مفاهیم غربی قرار گرفته و تفکرش از مدار خارج شده و قدرت زایندگی ندارد. The eastern thinker borrows western values because he himself lacks value formation and is under the influence of western thoughts and concepts, and his thinking is out of order and has no reproductive power. تفکر می‌تواند به دو محور تکیه کند، محور اول بهره‌مندی از خاطره قومی است که به معنای استفاده از دانسته‌های پیشین است، به عنوان مثال کسانی که کلی شعر حفظ هستند و در موقعیت‌های مناسب از آن استفاده می‌کنند جز این دسته‌ محسوب می‌شوند. Thinking can rely on two axes, the first axis is benefiting from ethnic memory, which means using previous knowledge, for example, those who are good at memorizing poetry and use it in appropriate situations are considered to be apart of this category.

این نحوه استفاده از دانش از پیش موجود چیز جدیدی خلق نمی‌کند بلکه از ذخیره موجود دانش استفاده و بهره می‌برد. This way of using pre-existing knowledge does not create anything new, but uses and benefits from the existing stock of knowledge. محور دوم تفکر با اتکا به توانایی خلاق عقل ممکن است که همان تفکر انتقادی و تحلیلی استکه ویژگی تفکر غربی است. The second axis of thinking is based on the creative ability of the intellect, which is the critical and analytical thinking that is characteristic of Western thinking. ما این تفکر تحلیلی و انتقادی را یاد نگرفیتم چون سیستم آموزشی ما سنتی است و بر مبنای یادگیری سینه به سینه. We have not learned this analytical and critical thinking because our educational system is traditional and based on face-to-face learning.

مفاهیم تفکر غربی که باید از طریق تحلیل آموخته شوند حفظ می‌شوند و به این صورت نه حکمت گذشته را داریم چون معتقدیم باید علم جدید و غربی را آموخت و نه بلدیم چطور باید علم جدید را که بر پایه تفکر انتقادی و تحلیلی است بیاموزیم. The concepts of Western thought that must be learned through analysis are preserved, and in this way, we do not have the wisdom of the past because we believe that we must learn the new and Western science, and we do not know how to learn the new science that is based on critical and analytical thinking. این یکی از دلایلی است که تفکر ما امکان زایندگی و ارزش‌سازی ندارد. This is one of the reasons why our thinking does not have the possibility of reproduction and value creation.