×

We use cookies to help make LingQ better. By visiting the site, you agree to our cookie policy.


image

آسیا در برابر غرب / Asia vs. the West, آسیا در برابر غرب (2)

آسیا در برابر غرب (2)

نیهیلیسم برای نیچه در دو مرحله پدیدار شد اولی نیهیلیسم منفعل و دومی نهیلیسم فعال. عصر نیچه عصر مرحله منفعل نیهیلیسم بود که ارزش‌ها دیگه با غایت سازگاری نداشتند و جنگ ارزش‌ها شروع شده بود. در این مرحله دیگه هیچ آرمانی جز زنده بودن و حفظ حیات وجود نداشت و هدف زندگی در آرمان‌های پوچ و فرومایه زندگی خوب و سعادت ظاهری خلاصه می‌شد.

اما در مرحله نیهیلیسم فعال هیچ چیز جز نیستی نصیب ما نخواهد شد. در آغاز قرن بیستم تکیه بر فردیت و آزادی فردی باعث انکار هر آرمان عینی و هر نظام ارزشی شد. چون هیچ آرمانی مهم‌تر از آرمان‌ها و آرزوهای فردی نبود و هیچ ارزشی آنقدر ارزشمند نبود که آزادی فرد را تحت الشعاع قرار دهد.

به عنوان مثال آنارشیسم انکار همه نظام‌ها و رهایی از بند همه سازمان‌ها از جمله دولت بود که مانع آزادی فرد بودند. بعد از جنگ جهانی اول انسان غربی به بی اساس بودن فردیت و پوچی آرمانهای شخصی پی برد و توجه خود را به نظام‌های کلی و استوار معطوف کرد که به توتالیتاریسم منجر شد و به دنبال خود جنگ جهانی دوم را آورد. در حقیقت توتالیتاریسم واکنشی بود به بی‌بندوباری‌های فردگرایی و آزادی فردی که سبب رکود اقتصادی، بیکاری و فروپاشی اجتماعی شده بود.

به زعم شایگان تقابل آلمان و روس در نبرد استالینگراد در حقیقت تقابل بین نیهیلیسم روس و نیهیلیسم غربی بود. جنگ جهانی دوم هم باعث ناامید شدن انسان غربی از نظام‌های کلی و توتالیتر شد، نظام‌هایی که با وعده ساخت بهشتی زمینی به قدرت رسیده بودند و جهنمی غیرقابل تصور را برای انسان خلق کردند. آخرین مرحله نیهیلیسم بعد از جنگ جهانی دوم به وقوع پیوست که نشانه‌های آن در غیرواقعی شدن واقعیت‌ها، در انزوا و گوشه‌گیری افراد، در از هم پاشیدن آخرین پیوندهای آرمانی، در تشدید روزافزون شک نسبت به دولت‌ها و ایدئولوژی‌ها و به طور کلی در نفی همه ارزش‌های فرهنگی بشر دیده می‌شود.

در این مرحله انسان خودش را پایبند هیچ چیزی نمیداند و هیچ آرمانی ندارد، و وارد دوره فترت نه این نه آن شده است، یعنی انسان نه دیگر به خدا ایمان دارد نه به کفر. دیگر نه خیر برایش معنی دارد نه شر، نه خودش را مسئول میداند نه گناهکار.

نه اصلاح طلب است نه انقلابی نه خوشبین است و نه بدبین و در بی‌تعهدی محض به سر می‌برد که حاصل دو نوع نفی است، نفی ارزش‌های مبتنی بر نظام‌های کلی و نفی ارزش‌های فردی. آدم امروزی فقط به یک چیز اعتقاد دارد و آن اینکه همه چیز بیهوده، بی‌معنی و پوچ است، مفهومی معادل ابزورد.

در چنین وضعیتی سه نوع گرایش وجود دارد اول به صورت سرکشی و عصیان مکتب‌های فکری که اغلب به صورت ضدیت جلوه می‌کند مثل مکتب ضد روانپزشکی، ضد هنر یا ضد فرهنگ. دوم راه‌های گوناگون فرار و سوم جهش پارسایانه متفکران بزرگ که می‌خواهند از این ورطه نیستی راه به جایی دیگر پیدا کنند.

راه‌های گوناگون فرار عموما در چهار دسته کلی تقسیم بندی می‌شوند اول پناه بردن به مواد مخدر و روانگردان‌هاست که باعث فاصله گرفتن فرد از واقعیت و ایجاد تجربه‌هایی شبه اشراقی می‌شوند، دوم پناه بردن به جنسیت و آزادی جنسی و رهایی امیال نفسانی است چون معتقدند سرکوب خواسته‌ها و امیال انسانی یکی از علل اصلی پوچ‌گرایی است، سوم پناه بردن به ادیان شرقی است مثل بودا و ذن و چهارم پناه بردن به انواع و اقسام مارکسیسم‌های افراطی است. در چنین وضعی بی‌شک همه چیز مجاز است و هرکس در هر زمینه‌ای خودش را صاحب نظر و صاحب مکتب می داند.

اما در تلاش پارسایانه همه متفکران بزرگ برای رهایی از پوچی، شاهدیم که تمامی این تلاش‌ها از لحاظ عقلی و منطقی دچار مشکل میشوند و در نهایت چاره‌ای ندارند جز روی آوردن به نوعی ایمان که کامو از آن به عنوان خودکشی فلسفی یاد می‌کند.

اما نیهیلیسم روس برخلاف نیهیلیسم غربی که بیشتر فلسفی بود، یک جنبش اجتماعی بود. همه متفکران روس در این فکر بودند که چه باید کرد آیا باید غربی بود یا باید به رسالت قوم روس که ناجی بشریت است روی آورد.

تلاشهای متفکران روس یا به افراط انقلابی نچایف ختم می‌شد یا به آنارشیسم باکونین که تخریب را سرآغاز آفرینشی نو می‌دانست یا به آنارشیسم مذهبی تولستوی منجر می‌شد یا به مفهوم بشریت الهی فیلسوفان روس یا در نهایت به برنامه های انقلابی لنین که مخلوطی از باکونین و پتر کبیر بود. داستایفسکی همه این جنبش‌ها رو آزمود و در آثارش نتایج آنها را بیان کرد. و در نهایت سرنوشت نیهیلیسم و سوسیالیسم را همانطور که در مرد زیرزمینی و استاوروگین نشون داد، چیزی جز انکار همه چیز نمی‌دانست.

در حقیقت داستایفسکی انسان را بر سر دوراهی می‌بیند که یک راه ایمان به مسیح و راه دیگر ایمان به عقل و پذیرش نیهیلیسم است. پیمودن هر دو راه امکان‌پذیر نیست و این امکان‌ناپذری به روشنی در یادداشت‌های زیرزمینی نشان داده شده است.

در عین حال داستایفسکی راه ایمان به عقل و پذیرش نیهیلیسم را که راه نچایف بود رد می‌کند چرا که به آتش زدن و نابودی همه چیز منجر می‌شود و در عوض راه پیشنهادی او در شخصیت آلیوشا تجلی پیدا می‌کند. داستایفسکی با خلق شخصیت استاوروگین قدمی فراتر بر میدارد و نه تنها نشان میدهد که انکار خدا به انکار دنیا منجر میشود بلکه در نهایت به انکار همه چیز حتی انکار انکار هم می‌رسد و مرحله آخر نیهیلیسم محقق می‌شود.

آخرین مرحله نیهیلیسم دوره فترت نه این نه آن یعنی انکار همه چیز است که به ابزورد معروف شده. تمدن‌های آسیایی هم در دوره فترت نه این نه آن هستند اما تفاوتی که بین این دو وجود دارد این است که غرب از آگاهی زیاد دچار فترت شده اما آسیا از عدم آگاهی.

اگر تعبیر نیچه را به کار ببریم آسیا در دوره منفعل نیهیلیسم قرار دارد یعنی در جهت نفی تدریجی ارزش‌ها حرکت می‌کند و تلاش دارد تا معنویت و ایمانی که هنوز کاملا از دست نداده است را با نیهیلیسم پیوند بزند تا هم خدا را داشته باشد و هم خرما را، که نشان از غفلت و ناآگاهی متفکران شرقی از مفاهیم تفکر غربی دارد. چون نمی‌توان دست به انتخاب زد و فقط نکات مثبت و تکنولوژی را از غرب اخذ کرد و نه تفکری که منجر به این تکنولوژی شده را.

به زعم نویسنده تمدن‌های آسیایی از تاریخ تفکر غرب عقب مونده‌اند و مفاهیم تفکر غربی چون همراه با امپریالیسم بوده بر سر تمدن‌های آسیایی آوار شده‌اند و مجالی برای تفکر و تعمق و شناختن ریشه این تفکرات، باقی نگذاشتند. مفهوم خطی عقب ماندگی که مورد نظر نویسنده است ممکنه امروزه چندان مورد تایید و قبول نباشه، خصوصا اگر به شرق شناسی ادوارد سعید توجه کنیم.

این مفهوم خطی عقب ماندگی معادل شرق‌شناسی غربی‌هاست که غرب متمدن را در برابر شرق عقب مانده و وحشی قرار می‌دهند، مثلا هگل تاریخ را به سه دوره تقسیم می‌کرد دوران کودکی که تمدن‌های آسیایی نماد آن دوره‌ هستند و در آن فقط خدایگان آزادند، دوران نوجوانی و بلوغ که معادل تمدن‌های یونان و روم است که در آن علاوه بر خدایگان شهروندان هم آزادند و در نهایت دوره پختگی و کمال که معادل ملل مسیحی است که در آن همه آزادند. فارغ از اینکه با این مفهوم خطی از پیشرفت و عقب ماندگی موافق باشیم یا نه، شایگان در ادامه می‌گوید خوب بودن یا بد بودن این عقب ماندگی بسته به نگاه ما دارد.

اگر تاریخ را خوشبینانه و بر مبنای مواهبی که غرب به دست آورده نگاه کنیم این عقب ماندگی بد است ولی اگر به تاریخ به شکل بروز نیهیلیسم نگاه کنیم عقب ماندگی تمدن‌های آسیایی یعنی آلودگی کمتر به پوچ‌گرایی. ولی چون تمدن‌های آسیایی قدرتی در عقب راندن پوچی ندارند در نتیجه این آلودگی کمتر فایده‌ای ندارد، چون به این آلودگی آگاه نیستند. به عنوان مثال من در قسمت‌های زیادی از پادکست به نیهیلیسم پرداختم اما واکنش‌هایی که تا الان گرفتم نشون میده خیلی‌ها معتقدند پرداختن به نیهیلیسم در زمانه ما کاری بیهوده است و جا دارد به جای پرداختن به این مسائل کهنه درباره مسائل جدیدتری صحبت بشود که دغدغه امروز جامعه ماست اما به نظر من نه تنها نیهیلیسم کهنه نیست بلکه دغدغه پنهان امروز اکثر ماست.

نشانه‌های این دغدغه را می‌توان در عطش برای یافتن معنای زندگی دید که روز به روز گسترده‌تر می‌شود. معنایی که علی‌الظاهر تا چند نسل قبل مورد سئوال خیلی از ایرانی‌ها نبود، یا اقبالی که به ثروتمند شدن و موفقیت فردی و شغلی وجود دارد که همه چیز را به پول تقلیل داده است نشان از بی‌معنا شدن همه چیز دارد یا توجهی که به اگزیستانسیالیسم می‌شود، اگزیستانسیالیسم شکوفایی خود را بعد از جنگ دوم جهانی تجربه کرد که همه چیز از بین رفته و بی‌معنا شده بود، این‌ها همه نشان‌دهنده درگیری ما با نیهیلیسم است و اگر ما به خوبی ریشه‌های نیهیلیسم رو نشناسیم احتمالا دچار همون اشتباهی خواهیم شد که از عدم شناخت صحیح کمونیسم حاصل شد.

نویسنده نیهیلیسم را محصول چهار حرکت نزولی در سیر تفکر غربی می‌داند که به تکنیکی کردن تفکر منجر شده است. حرکت اول نزول از بینش شهودی به تفکر تکنیکی است به این معنا که منبع شناخت شهود نیست بلکه علم و منطق است. دومین حرکت، نزول از صور جوهری به مفهوم مکانیکی است که به معنای اسطوره‌زدایی از پدیده‌های طبیعی است.

سومین حرکت، نزول از جوهر روحانی به سوائق نفسانی است که به معنای رد همه آن صفات روحانی است که انسان رو موجودی ملکوتی جلوه می‌داد، در نتیجه انسان به عوامل نفسانی و غریزی تقلیل پیدا کرد و چهارمین حرکت، نزول از غایت اندیشی و معاد به تاریخ پرستی است که به معنای نفی محتوای تمثیلی یا اسطوره زدایی از تاریخ است، تاریخی که هدفش دنیاست و نیروی محرکه‌اش پیشرفت.

این چهار حرکت نزولی که طبیعت، انسان، تفکر و مبدا رو در برگرفته روی هم نیروی نابود کننده نیهیلیسم است که هیچ‌راه فراری برای انسان باقی نگذاشته. تمدن‌های آسیایی در برابر پیشرفت تکنولوژیکی غرب احساس عقب‌ماندگی می‌کنند و این عقب‌ماندگی باعث ترس این تمدن‌ها از تمدن غربی شده چرا که احتمال سلطه‌گری غرب را به همراه داره.

این ترس باعث شده تفکری که زمینه‌ساز پیشرفت تکنولوژیکی غرب بوده به درستی شناخته نشود و تلاش تمدن‌های آسیایی برای رهایی از این ترس موجب غفلت بزرگتری شده که به جای اینکه آن‌ها را به رهایی اقتصادی برساند به تسلیم در برابر فرهنگ غرب واداشته.

به زعم نویسنده در غرب هم دو جریان در مخالفت با نیهیلیسم وجود دارد یک جریان از سمت متفکران بزرگ و دیگری در میان جوانان سرکش که ناآگاهانه این روند رو احساس می‌کنند و سعی می‌کنند تا خودشان را نجات دهند، اما توده‌های عظیم غربی غافلند و خود مظهر نیهیلیسم، سیاستمداران هم که عموما از بین توده‌ها انتخاب می‌شوند نه تنها غافلند بلکه چون گمان می‌کنند درست‌ترین راه همین است بیشتر به نیهیلیسم دامن می‌زنند. سلاحی هم که تمدن‌های آسیایی مثل چین در تقابل با نیهیلیسم اختیار کرده‌اند از شکل‌های افراطی نیهیلیسم یعنی ایدئولوژی‌های چپ انتخاب شدند که نتیجه‌اش غرق شدن بیشتر در نیهیلیسم است.

مثلا وقتی برای نشان دادن اهمیت سخنان معصومین یا آیه‌های قرآن سعی می‌شود از مفاهیمی مثل دموکراسی یا لیبرالیسم استفاده شود از سلاح تفکر غربی کمک گرفته شده که در حقیقت تقلیل دادن مفاهیم دینی به مفاهیم غربی است که این‌کار چیزی نیست جز تیشه بر ریشه سنت‌ها و معتقدات زدن. نویسنده مثال جالبی از متون قدیمی چینی می‌زند که نشان می‌دهد چینی‌ها خطر ناشی از تفکر سودجویانه رو درک کرده و سعی کرده بودند از آن احتراز کنند.

در یکی از این متون وقتی فردی به باغبانی پیشنهاد می‌کند از ماشین برای آبیاری درختانش استفاده کند، باغبان در جواب می‌گوید: «استادم گفته است هر که از ماشین بهره گیرد، کارها را نیز به طرز ماشینی انجام می‌دهد، قلبش نیز مبدل به ماشین خواهد شد، هر که قلب ماشینی داشته باشد، معصومیت خود را از دست خواهد داد، هر که معصومیت خود را از دست بدهد، ذهنش متزلزل خواهد شد، ذهن متزلزل با تائو سازگار نیست. نه اینکه از این امور بی‌خبر باشم، بلکه از به کار بستن آن شرم دارم.»


آسیا در برابر غرب (2) Asia vs the West (2) Azië versus het Westen (2) Asya ve Batı (2)

نیهیلیسم برای نیچه در دو مرحله پدیدار شد اولی نیهیلیسم منفعل و دومی نهیلیسم فعال. For Nietzsche, nihilism appeared in two stages, the first is passive nihilism and the second is active nihilism. عصر نیچه عصر مرحله منفعل نیهیلیسم بود که ارزش‌ها دیگه با غایت سازگاری نداشتند و جنگ ارزش‌ها شروع شده بود. Nietzsche's age was the age of the passive stage of nihilism, when the values were no longer compatible with the goal and the war of values had begun. در این مرحله دیگه هیچ آرمانی جز زنده بودن و حفظ حیات وجود نداشت و هدف زندگی در آرمان‌های پوچ و فرومایه زندگی خوب و سعادت ظاهری خلاصه می‌شد. At this stage, there was no other ideal except being alive and preserving life, and the purpose of life was summed up in the empty and humble ideals of a good life and apparent happiness.

اما در مرحله نیهیلیسم فعال هیچ چیز جز نیستی نصیب ما نخواهد شد. But in the stage of active nihilism, we will get nothing but nothingness. در آغاز قرن بیستم تکیه بر فردیت و آزادی فردی باعث انکار هر آرمان عینی و هر نظام ارزشی شد. At the beginning of the 20th century, reliance on individuality and individual freedom led to the denial of any objective ideal and any value system. چون هیچ آرمانی مهم‌تر از آرمان‌ها و آرزوهای فردی نبود و هیچ ارزشی آنقدر ارزشمند نبود که آزادی فرد را تحت الشعاع قرار دهد. Because no ideal was more important than individual ideals and aspirations, and no value was so valuable that it overshadowed individual freedom.

به عنوان مثال آنارشیسم انکار همه نظام‌ها و رهایی از بند همه سازمان‌ها از جمله دولت بود که مانع آزادی فرد بودند. For example, anarchism was the denial of all systems and freedom from all organizations, including the government, which hindered individual freedom. بعد از جنگ جهانی اول انسان غربی به بی اساس بودن فردیت و پوچی آرمانهای شخصی پی برد و توجه خود را به نظام‌های کلی و استوار معطوف کرد که به توتالیتاریسم منجر شد و به دنبال خود جنگ جهانی دوم را آورد. After the First World War, Western man realized the baselessness of individuality and the futility of personal ideals and turned his attention to general and stable systems, which led to totalitarianism and brought the Second World War. در حقیقت توتالیتاریسم واکنشی بود به بی‌بندوباری‌های فردگرایی و آزادی فردی که سبب رکود اقتصادی، بیکاری و فروپاشی اجتماعی شده بود. In fact, totalitarianism was a reaction to the unrestrained individualism and individual freedom that caused economic stagnation, unemployment and social collapse.

به زعم شایگان تقابل آلمان و روس در نبرد استالینگراد در حقیقت تقابل بین نیهیلیسم روس و نیهیلیسم غربی بود. According to Shaygan, the confrontation between Germany and Russia in the Battle of Stalingrad was actually a confrontation between Russian nihilism and Western nihilism. جنگ جهانی دوم هم باعث ناامید شدن انسان غربی از نظام‌های کلی و توتالیتر شد، نظام‌هایی که با وعده ساخت بهشتی زمینی به قدرت رسیده بودند و جهنمی غیرقابل تصور را برای انسان خلق کردند. The Second World War also made western man disappointed with totalitarian systems, systems that came to power with the promise of building an earthly paradise and created an unimaginable hell for man. آخرین مرحله نیهیلیسم بعد از جنگ جهانی دوم به وقوع پیوست که نشانه‌های آن در غیرواقعی شدن واقعیت‌ها، در انزوا و گوشه‌گیری افراد، در از هم پاشیدن آخرین پیوندهای آرمانی، در تشدید روزافزون شک نسبت به دولت‌ها و ایدئولوژی‌ها و به طور کلی در نفی همه ارزش‌های فرهنگی بشر دیده می‌شود. The last stage of nihilism took place after the Second World War, the signs of which are the unrealization of realities, the isolation and seclusion of people, the disintegration of the last ideal bonds, the ever-increasing suspicion of governments and ideologies, and the general negation of all values. Human culture is seen.

در این مرحله انسان خودش را پایبند هیچ چیزی نمیداند و هیچ آرمانی ندارد، و وارد دوره فترت نه این نه آن شده است، یعنی انسان نه دیگر به خدا ایمان دارد نه به کفر. At this stage, man does not believe in anything and has no ideals, and he has entered the period of fitrat neither this nor that, that is, man no longer believes in God, nor in disbelief. دیگر نه خیر برایش معنی دارد نه شر، نه خودش را مسئول میداند نه گناهکار. Neither good nor evil means anything to him anymore, he neither considers himself responsible nor guilty.

نه اصلاح طلب است نه انقلابی نه خوشبین است و نه بدبین و در بی‌تعهدی محض به سر می‌برد که حاصل دو نوع نفی است، نفی ارزش‌های مبتنی بر نظام‌های کلی و نفی ارزش‌های فردی. He is neither a reformist nor a revolutionary, neither an optimist nor a pessimist, and lives in pure non-commitment, which is the result of two types of negation, the negation of values based on general systems and the negation of individual values. آدم امروزی فقط به یک چیز اعتقاد دارد و آن اینکه همه چیز بیهوده، بی‌معنی و پوچ است، مفهومی معادل ابزورد. Today's people believe in only one thing, and that is that everything is pointless, meaningless and absurd, a concept equivalent to absurdity.

در چنین وضعیتی سه نوع گرایش وجود دارد اول به صورت سرکشی و عصیان مکتب‌های فکری که اغلب به صورت ضدیت جلوه می‌کند مثل مکتب ضد روانپزشکی، ضد هنر یا ضد فرهنگ. In such a situation, there are three types of tendencies, firstly, in the form of rebelliousness and rebellion of schools of thought, which often appear in the form of opposition, such as anti-psychiatry, anti-art, or anti-culture schools. دوم راه‌های گوناگون فرار و سوم جهش پارسایانه متفکران بزرگ که می‌خواهند از این ورطه نیستی راه به جایی دیگر پیدا کنند. Second, various ways of escape and third, the pious leap of great thinkers who want to find a way to another place from this abyss of nothingness.

راه‌های گوناگون فرار عموما در چهار دسته کلی تقسیم بندی می‌شوند اول پناه بردن به مواد مخدر و روانگردان‌هاست که باعث فاصله گرفتن فرد از واقعیت و ایجاد تجربه‌هایی شبه اشراقی می‌شوند، دوم پناه بردن به جنسیت و آزادی جنسی و رهایی امیال نفسانی است چون معتقدند سرکوب خواسته‌ها و امیال انسانی یکی از علل اصلی پوچ‌گرایی است، سوم پناه بردن به ادیان شرقی است مثل بودا و ذن و چهارم پناه بردن به انواع و اقسام مارکسیسم‌های افراطی است. The various ways of escape are generally divided into four general categories. The first is taking refuge in drugs and psychedelics, which cause a person to distance himself from reality and create quasi-illuminative experiences. And human desires are one of the main causes of nihilism, the third is taking refuge in Eastern religions such as Buddhism and Zen, and the fourth is taking refuge in all kinds of extreme Marxism. در چنین وضعی بی‌شک همه چیز مجاز است و هرکس در هر زمینه‌ای خودش را صاحب نظر و صاحب مکتب می داند. In such a situation, without a doubt, everything is allowed, and everyone considers himself the owner of an opinion and school in any field.

اما در تلاش پارسایانه همه متفکران بزرگ برای رهایی از پوچی، شاهدیم که تمامی این تلاش‌ها از لحاظ عقلی و منطقی دچار مشکل میشوند و در نهایت چاره‌ای ندارند جز روی آوردن به نوعی ایمان که کامو از آن به عنوان خودکشی فلسفی یاد می‌کند. But in the pious effort of all great thinkers to get rid of the absurdity, we see that all these efforts are faced with problems in terms of reason and logic, and in the end they have no choice but to turn to a kind of faith that Camus refers to as philosophical suicide.

اما نیهیلیسم روس برخلاف نیهیلیسم غربی که بیشتر فلسفی بود، یک جنبش اجتماعی بود. همه متفکران روس در این فکر بودند که چه باید کرد آیا باید غربی بود یا باید به رسالت قوم روس که ناجی بشریت است روی آورد.

تلاشهای متفکران روس یا به افراط انقلابی نچایف ختم می‌شد یا به آنارشیسم باکونین که تخریب را سرآغاز آفرینشی نو می‌دانست یا به آنارشیسم مذهبی تولستوی منجر می‌شد یا به مفهوم بشریت الهی فیلسوفان روس یا در نهایت به برنامه های انقلابی لنین که مخلوطی از باکونین و پتر کبیر بود. The efforts of Russian thinkers ended either in the revolutionary extreme of Nechaev, or in Bakunin's anarchism, which saw destruction as the beginning of a new creation, or in Tolstoy's religious anarchism, or in the concept of divine humanity of Russian philosophers, or in the end, in Lenin's revolutionary programs, which were a mixture of Bakunin and Peter the Great. Was. داستایفسکی همه این جنبش‌ها رو آزمود و در آثارش نتایج آنها را بیان کرد. و در نهایت سرنوشت نیهیلیسم و سوسیالیسم را همانطور که در مرد زیرزمینی و استاوروگین نشون داد، چیزی جز انکار همه چیز نمی‌دانست. And finally, the fate of nihilism and socialism, as he showed in The Underground Man and Stavrogin, knew nothing but the denial of everything.

در حقیقت داستایفسکی انسان را بر سر دوراهی می‌بیند که یک راه ایمان به مسیح و راه دیگر ایمان به عقل و پذیرش نیهیلیسم است. In fact, Dostoyevsky sees man at a crossroads where one way is faith in Christ and the other way is faith in reason and acceptance of nihilism. پیمودن هر دو راه امکان‌پذیر نیست و این امکان‌ناپذری به روشنی در یادداشت‌های زیرزمینی نشان داده شده است.

در عین حال داستایفسکی راه ایمان به عقل و پذیرش نیهیلیسم را که راه نچایف بود رد می‌کند چرا که به آتش زدن و نابودی همه چیز منجر می‌شود و در عوض راه پیشنهادی او در شخصیت آلیوشا تجلی پیدا می‌کند. At the same time, Dostoyevsky rejects the way of believing in reason and accepting nihilism, which was Nechaev's way, because it leads to the burning and destruction of everything, and instead, his proposed way is manifested in the character of Alyosha. داستایفسکی با خلق شخصیت استاوروگین قدمی فراتر بر میدارد و نه تنها نشان میدهد که انکار خدا به انکار دنیا منجر میشود بلکه در نهایت به انکار همه چیز حتی انکار انکار هم می‌رسد و مرحله آخر نیهیلیسم محقق می‌شود. By creating the character of Stavrogin, Dostoyevsky goes a step further and not only shows that the denial of God leads to the denial of the world, but ultimately leads to the denial of everything, even the denial of denial, and the final stage of nihilism is realized.

آخرین مرحله نیهیلیسم دوره فترت نه این نه آن یعنی انکار همه چیز است که به ابزورد معروف شده. The last stage of nihilism is the denial of everything, which is known as absurdity. تمدن‌های آسیایی هم در دوره فترت نه این نه آن هستند اما تفاوتی که بین این دو وجود دارد این است که غرب از آگاهی زیاد دچار فترت شده اما آسیا از عدم آگاهی.

اگر تعبیر نیچه را به کار ببریم آسیا در دوره منفعل نیهیلیسم قرار دارد یعنی در جهت نفی تدریجی ارزش‌ها حرکت می‌کند و تلاش دارد تا معنویت و ایمانی که هنوز کاملا از دست نداده است را با نیهیلیسم پیوند بزند تا هم خدا را داشته باشد و هم خرما را، که نشان از غفلت و ناآگاهی متفکران شرقی از مفاهیم تفکر غربی دارد. If we use Nietzsche's interpretation, Asia is in the passive period of nihilism, that is, it is moving in the direction of the gradual negation of values, and it is trying to connect spirituality and faith, which it has not yet completely lost, with nihilism in order to have both God and dates. ra, which shows the neglect and ignorance of the eastern thinkers about the concepts of western thinking. چون نمی‌توان دست به انتخاب زد و فقط نکات مثبت و تکنولوژی را از غرب اخذ کرد و نه تفکری که منجر به این تکنولوژی شده را.

به زعم نویسنده تمدن‌های آسیایی از تاریخ تفکر غرب عقب مونده‌اند و مفاهیم تفکر غربی چون همراه با امپریالیسم بوده بر سر تمدن‌های آسیایی آوار شده‌اند و مجالی برای تفکر و تعمق و شناختن ریشه این تفکرات، باقی نگذاشتند. مفهوم خطی عقب ماندگی که مورد نظر نویسنده است ممکنه امروزه چندان مورد تایید و قبول نباشه، خصوصا اگر به شرق شناسی ادوارد سعید توجه کنیم.

این مفهوم خطی عقب ماندگی معادل شرق‌شناسی غربی‌هاست که غرب متمدن را در برابر شرق عقب مانده و وحشی قرار می‌دهند، مثلا هگل تاریخ را به سه دوره تقسیم می‌کرد دوران کودکی که تمدن‌های آسیایی نماد آن دوره‌ هستند و در آن فقط خدایگان آزادند، دوران نوجوانی و بلوغ که معادل تمدن‌های یونان و روم است که در آن علاوه بر خدایگان شهروندان هم آزادند و در نهایت دوره پختگی و کمال که معادل ملل مسیحی است که در آن همه آزادند. فارغ از اینکه با این مفهوم خطی از پیشرفت و عقب ماندگی موافق باشیم یا نه، شایگان در ادامه می‌گوید خوب بودن یا بد بودن این عقب ماندگی بسته به نگاه ما دارد.

اگر تاریخ را خوشبینانه و بر مبنای مواهبی که غرب به دست آورده نگاه کنیم این عقب ماندگی بد است ولی اگر به تاریخ به شکل بروز نیهیلیسم نگاه کنیم عقب ماندگی تمدن‌های آسیایی یعنی آلودگی کمتر به پوچ‌گرایی. ولی چون تمدن‌های آسیایی قدرتی در عقب راندن پوچی ندارند در نتیجه این آلودگی کمتر فایده‌ای ندارد، چون به این آلودگی آگاه نیستند. به عنوان مثال من در قسمت‌های زیادی از پادکست به نیهیلیسم پرداختم اما واکنش‌هایی که تا الان گرفتم نشون میده خیلی‌ها معتقدند پرداختن به نیهیلیسم در زمانه ما کاری بیهوده است و جا دارد به جای پرداختن به این مسائل کهنه درباره مسائل جدیدتری صحبت بشود که دغدغه امروز جامعه ماست اما به نظر من نه تنها نیهیلیسم کهنه نیست بلکه دغدغه پنهان امروز اکثر ماست.

نشانه‌های این دغدغه را می‌توان در عطش برای یافتن معنای زندگی دید که روز به روز گسترده‌تر می‌شود. معنایی که علی‌الظاهر تا چند نسل قبل مورد سئوال خیلی از ایرانی‌ها نبود، یا اقبالی که به ثروتمند شدن و موفقیت فردی و شغلی وجود دارد که همه چیز را به پول تقلیل داده است نشان از بی‌معنا شدن همه چیز دارد یا توجهی که به اگزیستانسیالیسم می‌شود، اگزیستانسیالیسم شکوفایی خود را بعد از جنگ دوم جهانی تجربه کرد که همه چیز از بین رفته و بی‌معنا شده بود، این‌ها همه نشان‌دهنده درگیری ما با نیهیلیسم است و اگر ما به خوبی ریشه‌های نیهیلیسم رو نشناسیم احتمالا دچار همون اشتباهی خواهیم شد که از عدم شناخت صحیح کمونیسم حاصل شد. A meaning that apparently was not questioned by many Iranians until a few generations ago, or the desire to get rich and personal and professional success that has reduced everything to money shows the meaninglessness of everything, or the attention paid to existentialism. Existentialism experienced its prosperity after the Second World War, when everything was lost and meaningless, all this shows our conflict with nihilism, and if we do not know the roots of nihilism well, we will probably make the same mistake as from not knowing correctly. Communism was achieved.

نویسنده نیهیلیسم را محصول چهار حرکت نزولی در سیر تفکر غربی می‌داند که به تکنیکی کردن تفکر منجر شده است. حرکت اول نزول از بینش شهودی به تفکر تکنیکی است به این معنا که منبع شناخت شهود نیست بلکه علم و منطق است. دومین حرکت، نزول از صور جوهری به مفهوم مکانیکی است که به معنای اسطوره‌زدایی از پدیده‌های طبیعی است. The second movement is the descent from material forms to the mechanical concept, which means demythologizing natural phenomena.

سومین حرکت، نزول از جوهر روحانی به سوائق نفسانی است که به معنای رد همه آن صفات روحانی است که انسان رو موجودی ملکوتی جلوه می‌داد، در نتیجه انسان به عوامل نفسانی و غریزی تقلیل پیدا کرد و چهارمین حرکت، نزول از غایت اندیشی و معاد به تاریخ پرستی است که به معنای نفی محتوای تمثیلی یا اسطوره زدایی از تاریخ است، تاریخی که هدفش دنیاست و نیروی محرکه‌اش پیشرفت.

این چهار حرکت نزولی که طبیعت، انسان، تفکر و مبدا رو در برگرفته روی هم نیروی نابود کننده نیهیلیسم است که هیچ‌راه فراری برای انسان باقی نگذاشته. These four downward movements, which include nature, man, thought and origin, are the destructive force of nihilism, which left no escape for man. تمدن‌های آسیایی در برابر پیشرفت تکنولوژیکی غرب احساس عقب‌ماندگی می‌کنند و این عقب‌ماندگی باعث ترس این تمدن‌ها از تمدن غربی شده چرا که احتمال سلطه‌گری غرب را به همراه داره.

این ترس باعث شده تفکری که زمینه‌ساز پیشرفت تکنولوژیکی غرب بوده به درستی شناخته نشود و تلاش تمدن‌های آسیایی برای رهایی از این ترس موجب غفلت بزرگتری شده که به جای اینکه آن‌ها را به رهایی اقتصادی برساند به تسلیم در برابر فرهنگ غرب واداشته. This fear has caused the thinking that was the basis of the technological progress of the West to be misunderstood, and the effort of Asian civilizations to get rid of this fear has caused a greater neglect that has forced them to surrender to the Western culture instead of leading them to economic liberation.

به زعم نویسنده در غرب هم دو جریان در مخالفت با نیهیلیسم وجود دارد یک جریان از سمت متفکران بزرگ و دیگری در میان جوانان سرکش که ناآگاهانه این روند رو احساس می‌کنند و سعی می‌کنند تا خودشان را نجات دهند، اما توده‌های عظیم غربی غافلند و خود مظهر نیهیلیسم، سیاستمداران هم که عموما از بین توده‌ها انتخاب می‌شوند نه تنها غافلند بلکه چون گمان می‌کنند درست‌ترین راه همین است بیشتر به نیهیلیسم دامن می‌زنند. سلاحی هم که تمدن‌های آسیایی مثل چین در تقابل با نیهیلیسم اختیار کرده‌اند از شکل‌های افراطی نیهیلیسم یعنی ایدئولوژی‌های چپ انتخاب شدند که نتیجه‌اش غرق شدن بیشتر در نیهیلیسم است.

مثلا وقتی برای نشان دادن اهمیت سخنان معصومین یا آیه‌های قرآن سعی می‌شود از مفاهیمی مثل دموکراسی یا لیبرالیسم استفاده شود از سلاح تفکر غربی کمک گرفته شده که در حقیقت تقلیل دادن مفاهیم دینی به مفاهیم غربی است که این‌کار چیزی نیست جز تیشه بر ریشه سنت‌ها و معتقدات زدن. For example, when concepts such as democracy or liberalism are used to show the importance of the words of the innocents or the verses of the Qur'an, the weapon of Western thinking is used, which is actually reducing religious concepts to Western concepts, which is nothing but an ax to the roots of traditions and beliefs. to hit. نویسنده مثال جالبی از متون قدیمی چینی می‌زند که نشان می‌دهد چینی‌ها خطر ناشی از تفکر سودجویانه رو درک کرده و سعی کرده بودند از آن احتراز کنند.

در یکی از این متون وقتی فردی به باغبانی پیشنهاد می‌کند از ماشین برای آبیاری درختانش استفاده کند، باغبان در جواب می‌گوید: «استادم گفته است هر که از ماشین بهره گیرد، کارها را نیز به طرز ماشینی انجام می‌دهد، قلبش نیز مبدل به ماشین خواهد شد، هر که قلب ماشینی داشته باشد، معصومیت خود را از دست خواهد داد، هر که معصومیت خود را از دست بدهد، ذهنش متزلزل خواهد شد، ذهن متزلزل با تائو سازگار نیست. In one of these texts, when a person suggests to a gardener to use a machine to water his trees, the gardener replies: "My master said that whoever uses a machine will also do things like a machine, and his heart will also become a machine." So, whoever has a machine heart will lose his innocence, whoever loses his innocence will have a shaky mind, a shaky mind is not compatible with the Tao. نه اینکه از این امور بی‌خبر باشم، بلکه از به کار بستن آن شرم دارم.» It's not that I'm not aware of these things, but I'm ashamed to use them."