×

Używamy ciasteczek, aby ulepszyć LingQ. Odwiedzając stronę wyrażasz zgodę na nasze polityka Cookie.

New Year Sale Aż do 50%
image

B Plus Podcast, Focus 2

Focus 2

بعد دربارۀ این حرف می زنه که ما اصلاً چند جور توجه و تمرکز داریم. یه نوعش همونیه که گفتیم. دقیقه. یعنی به یک چیز جزئی ای ما توجه می کنیم. اما این همیشه مفیدترین شکل توجه نیست. گاهی نویسنده می گه اتفاقاً باید ذهن رو آزاد گذاشت که بچرخه تو فضا، به جای اینکه زوم کنی روی یک چیز ریز. و چیزی که گره از ما باز می کنه خیلی وقت ها اینه که به ذهن اجازه بدیم بی قید برای خودش بگرده. و در معرض کشف و شهود قرار بگیره. این طوری یه چیزی ممکنه یهو به ذهن آدم برسه که اصلاً آدم اون موقع داشته بهش فکر نمی کرده.

این حرف رو که نویسنده زد، برای من یادآور یه خاطره ای بود. که وقتی که بچه بودیم می گفتن ابن سینا مثلاً می گفته که من داشتم به مسائل پیچیده ای فکر می کردم و حل نمی شد و اینا. بعد می رفتم دو رکعت نماز می خوندم. راه حل مسئله به ذهنم می رسید. نمی دونم چقدر این داستان، داستان معتبری هست، نیست. ولی من یاد اون ماجرا افتادم. این داره می گه که وقتی شما تمرکز زیاد روی یه چیزی می کنی، گاهی وقت ها پیدا کردن مسئله وابسته این خواهد شد که تمرکزت رو برداری. ذهنت رو بهش اجازه بدی بره بچرخه در فضا. یه مقدار رها بشه. اون موقع راه حل ها خودشون رو بهت عرضه می کنن.

البته نویسنده می گه هر کسی این امکان رو نداره که بتونه هر روز یه زمانی رو یه خرده مثلاً آروم کنه. کارای شلوغش رو رها کنه. اجازه بده ذهنش در آرامش یه کم بچرخه. این امکان خیلی ارزشمندیه. خیلی کمک می کنه پیشرفت کنیم. مخصوصاً اگر کاری که می کنیم نیاز داره به ابداعات لحظه ای. یا خلاقیت. آدمایی که کارشون خلاقیت نیاز داره قطعاً احتیاج دارن که این زمان های آزاد رو به ذهنشون بدن. ولی امکانیه که همه ندارن. اگه نگاه هم بکنی اتفاقاً اون کسانی که می تونن خیلی خوب روی چیزهای جزئی دقیق بشن و تمرکز اون طوری نقطه ای دارن، مثلاً ریاضی دان ها، این ها در کارهای خلاقه که توش ذهن آزاده، خیلی خوب نیستن. اینا دو تا کیفیت متفاوت ذهن هستن.ولی آدم هایی هم هستن که ترکیب می کنن این ها رو به یک شکلی.

حرف ولی اینه که این open awareness برای ایجاد خلاقیت بسیار چیز مهمیه. برای دسته بندی خاطرات بسیار چیز مهمیه. برای طبقه بندی محفوظات، برای برنامه ریزی برای آینده، برای بسط ایده های جدید، این ها، یک ویژگی بسیار حیاتیه.یه آزمایش مشهوری هم داره این قصه. یه چیزی رو می دن به آدما. شاید شنیده باشین یک نوعیش رو. یه چیزی مثلاً این گیرۀ کاغذ رو می دن به آدما. می گن که چند تا استفاده می شه از این کرد؟ چه کارهایی می شه با این کرد؟ اون هایی که تمرکز می کنن خیلی رو موضوع، چهل درصد کارکردهای کمتری پیدا می کنن برای اون قطعه عموماً. در مقایسه با اون هایی که ذهنشون رو باز می گذارن.

خودتون هم الان اگه شروع کنید فکر کردن به موضوع، می بینید که دو جور می تونید بهش نزدیک بشید، به این مسئله. یکی اینکه تمرکز کنید روی ماجرا. یکی اینکه واقعاً یه خرده ای باز به محیط نگاه کنید. از خود اون کلیپسه، از خود اون گیره هه بیاین بیرون. به چیزای دیگه فکر کنین. می گه اونایی که این کار رو می کنن، چهل درصد کارکردهای بیشتری می تونن پیدا کنن براش. یه گروه از آدمایی که ذهنشون رو باز می ذارن سر کار، مثلاً اینایی هستن که attention deficit disorder دارن. ADD. و یا مثلاً این رپرهای بداههه کار free style. چیزی که این گروه ها جفتشون توش خوب هستن، اینه که اینا یهو می تونن بین دو تا چیزی که اصلاً به هم ربط ندارن پل بزنن.

بعد مثلاً شما داری یه آهنگ رپی گوش می کنی. یه موزیک رپی گوش می کنی. می گی که چطوری این یهو از اینجا پرید اونجا؟ عجب ذهنی داره این! چطوری تونست از اینجا بپره اونجا؟ اینا رو به هم ربط داد. دو تا چیزی که دو تا مفهومی که در نگاه اول به همدیگه ربطی ندارن. ولی شما که شنیدی می گی واو چه قشنگ شد که این پل زد از این به اون. بله. این کار رو با آزاد گذاشتن ذهنش کرد. یعنی اجازه داد ذهنش بچرخه واسه خودش. مدام محدودش نکرد به یک وظایف از پیش تعیین شده. و تونست اون وقت این طوری بین حوزه ای یه چیزهایی رو ببینه.

اینا یعنی چی همه؟ اینا همه یعنی اینکه توجه تمرکز انواع مختلف داره. همۀ انواعش هم مهمه. برای کار خلاقانه ضروریه که ذهنمون رو آزاد بگذاریم. Open awareness داشته باشیم. این یه جور تمرکز و توجهه. و برای کارهای دقیق هم توجه جزئی لازمه. اما تمرکز داشتن برای رسیدن به هدف کافی نیست. لازم هست و کافی نیست. جز تمرکز دیگه چی لازم داریم؟ برای موفق شدن و رسیدن به هدف، ما عزم و اراده هم لازم داریم. Determination و انگیزه. یعنی ارادۀ قوی می خوایم و هرچی هم هدف سخت تر باشه، ارادۀ قوی تری می خوایم. این نیروی اراده کلاً نقشش زیاده در زندگی دیگه.

بچه هایی که اراده و خودداری بالاتری دارن، self-control بیشتری دارن رو بعداً می شه دید که در زندگی موفق ترن. یه آزمایشی رو نقل می کنه نویسنده. می گه روی هزار تا بچه یه سری شاخص هایی رو اومدن اندازه گرفتن که چقدر تحمل سختی دارن. چقدر می تونن مقاومت کنن در برابر ناامیدی. در برابر خسته شدن. چقدر پشتکار دارن. از این جور چیزها. بعد، بیست سال بعد رفتن سراغ اون بچه ها که الان سی و خرده ای سالشون شده. نود و شش درصدشون هم تونستن پیدا کنن. آمدن اوضاع سلامتی و اوضاع مالی و سوابق کیفری این ها رو بررسی کردن. دیدن اون هایی که کنترل بیشتری داشتن روی خودوشن در بچگی، الان هم وضعشون بهتره. و موفق ترن به تعبیر کتاب.

این نیروی اراده مادرزادی هم نیست. یک چیزیه که باید در خودمون بسازیم در بچگی و در بزرگسالی. یکی از راه های ایجاد و تقویتش هم اینه که، خیلی جالبه، یکی از راه های تقویت نیروی اراده و self-control اینه که کاری رو بکنیم که دوست داریم. یعنی اگه کاری رو بکنی که بازتاب اون چیزهایی باشه که شخصاً برات ارزش دارن، کاری بکنی که به علایقت مرتبط باشه، به ارزش هات مربوط باشه، آدم بااراده تری می شی. چون کار کردن برای رسیدن به هدفی که دوستش داری، بهت انگیزه می ده. و نتیجه هم برات مهمه. واسه همین هم از کارت بیشتر لذت می بری، هم از نزدیک تر شدن به هدفت که نتیجۀ کارته کیف می کنی. این البته کاریه که بیشتر ما نمی کنیم. بیشتر ما داریم اون کاری که ازش لذت می بریم رو انجام نمی دیم. شغلمون یه چیزه، ارزش های شخصی مون یه چیز دیگه است. واسه همینه هم جونمون بلانسبت در میاد که کار کنیم. زور باید بزنیم کار کنیم.

اما نویسنده میاد مثال می زنه آقای جورج لولاس رو. می گه که این نمونۀ متفاوت رو در نظر بگیرید. وقتی داشت جنگ ستارگان رو می ساخت، انقدر شخصاً عاشق کارش بود، و انقدر شخصاً دلبستۀ این خلاقیتی بود که داشت می ریخت تو این کار، که اصلاً آمد از آن کمپانی تهیه کنندۀ فیلم جدا شد. سرمایۀ شخصی خودش رو آورد تو کار. خیلی هم باور داشت به کار. خیلی هم دوستش داشت. این طوری کنترل بیشتری گرفت. کنترل کامل هنری کار رو عملاً گرفت دست خودش. چون می خواست هر کار که بخواد، هر کار دوست داره بتونه بکنه. و موفق هم شد.

من باز یه مثال خارج از کتاب اینجا بزنم. وقتی که اینو خوندم، مثال جورج لوکاس رو. خودم یاد ماجرای لوئیسیکی افتادم. لوئی سی کی کمدین آمریکایی، وقتی که چند سال پیش آمد این سریال Horace and Pete رو بسازه، یه کار عجیبی کرد. اینم می خواست کنترل کامل داشته باشه. که کل فرآیند خلاقۀ تولید این سریال هیچ کس نتونه روش هیچ نظری بده. این بتونه هر کار می خواد بکنه. و خوب وقتی شما با یه شرکتی، تهیه کنندۀ استودیویی کار می کنی، بالاخره یه مقداری از کنترل رو می دی دست اونا دیگه. این آدم با پول خودش فیلم ساخت. سریال ساخت. رفت در واقع بانک credit گرفت و با وام با قرض سریال درست کرد. و خوب جواب هم داد. و موفق شد. منتهی مهم تر از موفق شدنش اینه که بری ببینی چه کیفی کرد از این کار. از این که با اختیار کامل اون چیزی رو که دوست داشت، لحظه لحظه ش همون طوری درست شد که دوست داشت. و خوب برو مصاحبه هاش رو ببین. بعد از کار ببین این آدم چه لذتی برد از این کاری که کرد.

حرف اینه. برگردیم به کتاب. که اگه بتونیم دنیای خودمون رو بسازیم، اون وقت تو شرایط مختلف اجتماعی می تونیم که راه خودمون رو پیدا کنیم. و لذتش رو ببریم. یه چیز دیگری که کتاب روش تأکید می کنه که مستقیم ممکنه فکر کنیم باز اینم ربطی به تمرکز نداره، empathy ئه. یکدلی. یکدلی فکر می کنم که برابر مناسب فارسی empathy ئه، دو شکل داره. این طور که کتاب می گه. cognitive empathy و emotional empathy یکدلی شناختی و احساسی. من معادل های مرسوم و جاافتادۀ فارسیش رو بلد نیستم متأسفانه. ولی cognitive empathy همون چیزیه که کمک می کنه خودمون رو بذاریم جای دیگران. و درکشون کنیم. چیز عجیبی هم نیست.

این رو سایکوپات ها هم دارن. یعنی اگه یکی رو ببینن که مثلاً معشوقش مرده، اینا می تونن غمش رو ببینن. می فهمن که طرف ناراحته.اما از اون ور احساساتش رو نمی تونن حس کنن.و برای همین هم اینا می تونن دیگران رو بازیچه کنن. احساسات دیگران رو بازیچه کنن. استفادۀ ابزاری بکنن ازشون. چون دردشون رو حس نمی کنن. اون چیزی که ما داریم و باعث می شه درد دیگران رو حس کنیم، احساسات دیگران رو حس کنیم، emotional empathy ئه. که گاهی اصلاً یک تحربۀ جسمیه. فیزیکی حس می کنیم حس های دیگران رو. یه آزمایشی کردن یه بار، دیدن که آدما وقتی درد کشیدن دیگران رو می بینن، مدارهای حسگر درد تو مغزشون فعال می شه واقعاً. مغزشون شبیه مغز آدمی می شه که داره درد می کشه.

این ها البته توانایی هستن. یعنی اینکه این ها رو داریم دلیل نمی شه آدم های دلسوز و شفیق و sympathic ی بشیم. مثلاً نگران حال دیگران باشیم لزوماً. ولی امکانش رو داریم. مثلاً دکترها رو در نظر بگیرین. پزشک ها رو. پزشک هایی هستن که نسبت به مریضشون دلسوزی و همدلی نشون نمی دن. کتاب می که اونایی که این طوری هستن، اگر اشتباه کنن احتمال اینکه ازشون شکایت بشه خیلی بیشتره. تا اونایی که خودشون رو شخصاً نگران حال بیمار نشون می دن. مریض همین طوری خودش نگرانه دیگه، وقتی که حس کنه دکترش عین خیالش نیست، نگران تر هم می شه. پس دوست داره عموماً دوست داره مریض که ببینه دکتر داره حس می کنه گرفتاری این رو. باهاش همدلی داره.

اما خوب از اون ورم مردم دکتری رو می خوان که خوبشون کنه. یکی رو نمی خوان که بشینه زانو بزنه کنار اینا، زاز رزار گریه کنه. ایده آل اینجا اینه که یکی باشه کهdetached concern داشته باشه. یعنی empathic concern داشته باشه. نگران باشه. ولی باحفظ فاصله.

Learn languages from TV shows, movies, news, articles and more! Try LingQ for FREE