×

Wir verwenden Cookies, um LingQ zu verbessern. Mit dem Besuch der Seite erklärst du dich einverstanden mit unseren Cookie-Richtlinien.

Black Friday Bis zu 50% Rabatt
image

TEDx Tehran, Curing your Criousity | Gelareh Kiazand

Curing your Criousity | Gelareh Kiazand | TEDxTehran

Translator: Mehrnoosh Baratpour Reviewer: Leila Ataei

من در زندگی انتخاب کردم که یک کاوشگر باشم.

بروم و ببینم.

بفهمم و بشناسم.

ماجراجویی کنم.

شغلم که عکاسی، فیلم‌برداری و مستندسازی هست،

خب این اجازه را به من داد که بروم و بگردم،

و از پولش توانستم به کنجکاویم برسم.

خب سوال‌های زیادی داشتم از زندگی،

از شرایط،

از شرایط بقیه؛

و دیدم اگر حرکت نکنم، می‌توانم با دنیایی زندگی کنم،

که خودم می‌سازم؛

واقعیتش را خودم به آن می‌دهم؛

و شاید فرق داشته باشد با واقعیتی که اطرافمان هست.

حال می‌خواهم اول ببرم‌تان افغانستان؛

جایی که سه سال به آن می‌گفتم خانه.

کشوری که از دور به نظر ترسناک می‌آید،

اما وقتی که برویم داخلش،

پر از مردم خوش‌دل، پر از داستان است.

اینجا کابل است. دوران انتخابات آخر.

همه مردم آمده بودند که ببینند کاندیدای‌شان کیست.

این مرد پیر را آنجا دیدم.

نشسته بود کنار این‌ همه دوربین.

و با خودم گفتم: «آه! چه چیزهایی که این آدم دیده!»

«و چه چیزهایی هست که می‌خواهد ببیند!»

« و این دوربین‌هایی که اطرافش هستند، به اندازه اون و چشم‌های اون ندیده‌اند!»

می‌خواستم بروم با او صحبت کنم.

یک چند تا سوالی ازش بپرسم؛

داستان‌ها و اتفاقات را از چشم او ببینم.

اما نرفتم جلو.

کس دیگری هم ندیدم از او سوالی بپرسد.

و کنجکاوی شنیدن داستان او، برای من همیشه ماند.

حالا کمی می‌رویم شرق‌تر، به هندوستان.

من توانستم ۱۰ روز آنجا بمانم با یک گروه به نام وایس.

و آنجا بتونیم سفر کنیم.

این دختر در فقیرترین جای هند زندگی می‌کند.

یه منطقه به نام بندا، در اوتا پاردش هست.

از فقیرترین جامعه هند هست.

از طبقه‌ای به نام طبقه مطرود؛

که بعضی‌ها به آنها می‌گویند outcasts یا untouchables.

حدودا ۳۰۰ میلیون نفر در هند فقیر هستند.

و یک درصد بالایی از آن‌ها آواره هستند؛ مثل ایشان.

این خانم که وسط ایستاده، اسمش هست سامهاتپال.

از همان طبقه می‌آمد.

یک روزی از خودش پرسید:

«چرا باید با چشمی بی‌ارزش به من نگاه شود؟ آیا من بی‌ارزشم؟»

خیاطی بلد بود. شروع کرد خیاطی کردن و از طریق آن پول در آورد.

و در منطقه‌ای که زندگی می‌کرد،

با زن‌های دیگر صحبت‌های زیادی کرد و داستان‌هایشان را شنید.

و دید چقدر دارد به زن‌ها ظلم می‌شود.

تصمیم گرفت یک گروه جمع کند.

برای همه ساری‌های صورتی دوخت و با یک چوب بهشون داد؛

و گفت ما خودمان از خودمان دفاع می‌کنیم.

اسم این گروه را گذاشت "گلابی گنگ".

(اشاره به تصویر) که اینجا هستند.

بیشتر این افراد نمی‌توانند بخوانند و بنویسند.

تا حالا از منطقه‌ای که هستند هم بیرون نرفته‌اند.

اما الان اعتماد به نفس دارند.

احساس می‌کنند یکی به آنها گوش داده؛

یکی با آنها صحبت کرده.

من آنجا که با آنها بودم،

از آنها سوال می‌پرسیدم، می‌دیدم الان چه فکر می‌کنند،

می‌گفتند مشکلات ما مثل تجاوز، قتل،

در این کشور مشکلی حساب نمی‌شود.

حتی پلیس‌ها ما را نادیده می‌گیرند.

با خودم فکر کردم که اگر یک نفر به نام سامهاتپال یک روزی

از شرایط خودش کنجکاوی نکرد،

سوال نپرسید،

الان این زن‌ها کجا می‌توانستند باشند؟

حالا می‌خواهم دوباره برگردیم به افغانستان.

خب کشور دوست‌داشتنی هست.

و می‌خواهم ببرم‌تان به قندهار.

سه سال طول کشید تا بتوانم به آنجا دسترسی پیدا کنم.

این آقا را اگر شما ببینید، با او حرف می‌زنید؟!

سوالی از او می‌پرسید؟!

همکارم ایشان را به من معرفی کرد.

این آقا مسلسل‌های قدیمی روسی را تعمیر می‌کند.

سرش پایین بود و نگاهی هم به من نمی‌کرد.

گفتم خب شاید خجالتی است!

رفتم جلو و گفتم: «آقا ببخشید، این مسلسل کار می‌کند؟!»

گفت: «بله!»

کمی فکر کردم و گفتم: «خب چطوری کار می‌کند؟ می‌توانید نشانم دهید؟»

دیدم که زبانش کمی می‌گرفت،

اما یک ‌دفعه عین یک کودک،

با شوق ایستاد و شروع کرد تمام گیر و پیچ‌هاش را به من نشان دادن.

بعد از او خواستم از او یک عکس بگیرم.

دیدم ایستاد و سرش را بالا گرفت، و آن عکس را گرفتم.

اینجا بود که احساس کردم ما، توانستیم ارتباط برقرار کنیم.

خب آنجا سربازان زیادی هستند،

مثل آقایی که قبلا دیدید؛

که تمام زندگی‌شان فقط جنگ را می‌شناسند.

از وقتی که می‌روند به خانه جنگ است،

تا وقتی که سر کار هستند جنگ است.

من ۱۰ روز با آنها زندگی کردم.

و وقتی که با آنها صحبت کردم، دیدم که چقدر با احترام هستند،

چقدر احساس دارند.

اما همیشه یک سوالی را از من می‌پرسیدند؛

می‌گفتند که آیا کسی به ما فکر می‌کند؟

این‌ها ارتش افغانستان هستند!

قرار است طالب را از آن کشور بندازند بیرون!

و جالب بود که چنین فکری می‌کنند!

که این برای‌شان مهم است!

و چقدر ما می‌توانیم با چند تا سوال

«ببخشید این کار می‌کند؟» و «چطوری کار می‌کند؟»،

ما می‌توانیم ارتباط برقرار کنیم.

یک حس وجود داشتن را به مردم برگردانیم.

اینجا هم افغانستان هست؛

اما جای زیباتری است؛

در واقع می‌خواستم یک جای زیبا به شما نشان دهم،

که فکر نکنیم آنجا فقط جنگ است.

اینجا بند امیر است در استان بامیان.

واقعا یکی از زیباترین جاهای است که من تا حالا تو زندگی‌ام دیدم.

حال می‌خواهیم نتیجه بگیریم که اگر کاوشگری را منتهی کنیم به ارتباط برقرار کردن،

چه اتفاقی می‌تواند بیفتد.

حالا میایم ایران،

کشوری که خودمان می‌دانیم هر گوشه‌ش پر از داستان است،

و هر لایه‌ش یک تصویر زیباست.

اینجا کاشان است، ایشان هم بافنده‌ است،

یکی از بافنده‌های قدیمی که اگه بری با او بنشینی،

برایت چای می‌ریزد و ساعت‌ها از داستان‌های قدیمش توضیح می‌دهد.

می‌گفت آن زمان، همه بافنده بودند.

و اگه بافنده بودی، همه دوست داشتند دخترشان را بدهند به شما.

اما الان کمتر شده، دیگر کسی به آن شکل نمی‌بافد.

و پارچه‌هایی که آن موقع بود، در بازار کمتر شده‌اند.

یک روز یک زوجی از خودشان پرسیدند،

چی شدند آن پارچه‌هایی که ما قدیم‌ها داشتیم؟

آن‌هایی که تو بازار پیدا می‌کردیم...

کجا رفتند؟

و شروع کردند به سفر کردن...

رفتند به کردستان، کاشان، یزد، همه جا را گشتند،

و در مدت ۱۰ سال توانستند بافنده‌ها را پیدا کنند،

پارچه‌هاشان را بگیرند، و کار را به آنها برگردانند.

و اگر به خاطر کنجکاوی و کاوشگری آن‌ها نبود،

شاید الان این پارچه‌هایی که از کردستان و کاشان ما می‌بینیم،

و یکی را هم پوشیدم،

شاید الان به ما برنمی‌گردانند.

خب من تو زندگیم زیاد سفر کردم.

جاهای خیلی مختلفی زندگی کردم، فقط اینجا نبود.

و دیدم که چقدر می‌تونیم با پیش‌قضاوت زندگی کنیم.

و چقدر پیش‌قضاوت باعث می‌شود که ما حرکت نکنیم،

و در جای‌مان بایستیم،

و ذهنمان بسته شود که نتوانیم با دنیا یا آدم‌های دیگر ارتباط برقرار کنیم.

دیدم که دنیاهای آدم‌های دیگر بود که دنیای خود من را بزرگ‌تر کرد.

و چه عمقی دارد ارتباط برقرار کردن.

وقتی که شروع کردم به گشتن و رفتن،

خب مردم هم می‌دیدند کنجکاوم و می‌خواهم سفر کنم،

زنگ می‌زدند و می‌گفتند می‌خواهی بیای اینجا؟!

گفتم چرا که نه!

که یک روزی یکی به من زنگ زد و گفت:

«می‌خواهی بیای قطب و فیلم‌برداری کنی؟»

و گفتم آره! مگر می‌شود نخواهم بیایم!

رفتم، با گروهی به نام گروه ۲۰۴۱.

این گروه دارند سعی می‌کنند‌‌ قطب را نگه دارند،

که وقتی سال ۲۰۴۱ شود، اینجا مال کسی نشود!

برای اینکه بعد از ۲۰۴۱، قطب، قراردادش تمام می‌شود،

و هر کس که دلش خواست،هر کشوری می‌تواند بیاید آنجا بگوید مال من است!

من با این گروه رفتم آنجا.

یاد گرفتم از آن محیط و دیدم که در سفیدترین جای دنیا، چقدر رنگ هست!

و وقتی که آنجا در سرما ایستادم،

در سکوت کامل، یعنی نمی‌توانم بگویم که چقدر آنجا ساکت است!

(خب یکی از دلیل‌هاش هم این است که بیشتر از ۱۰۰ نفر اجازه ندارد آنجا باشد)

و با خودم فکر کردم چقدر به راحتی ما می‌تونیم از این‌همه زیبایی رد شیم.

خواستم امروز با شما ارتباط برقرار کنم،

داستان‌هایم را به شما بگویم،

و بگویم که بیاید فکر کنیم؛

از خودمان سوال بپرسیم؛

وابستگی‌های‌مان را کمی بگذاریم کنار؛

از دنیای‌مان بیاییم بیرون؛

و ببینیم دنیاهای اطرافمان،

آدم‌های اطرافمان چه می‌توانند به ما بدهند، اضافه کنند، نشان دهند؛

و ما چطوری می‌توانیم گوش دهیم،

در آن لحظه حضور داشته باشیم،

احترام بگذاریم،

و خب، لذت ببریم.

و ببینیم سوال‌های‌مان کجا می‌توانند ما را ببرند.

ممنون.

(تشویق حضار)

Learn languages from TV shows, movies, news, articles and more! Try LingQ for FREE