×

Wir verwenden Cookies, um LingQ zu verbessern. Mit dem Besuch der Seite erklärst du dich einverstanden mit unseren Cookie-Richtlinien.

image

B Plus Podcast, The Road to Character 2

The Road to Character 2

اسپانسر این اپیزود بی پلاس رهنما کالجه. رهنما کالج کارش اینه که کمک کنه اونایی که می خوان برن سر کار پشت سد سابقۀ کار نداشتن نمونن یه سری دوره داره که توش هم درس های تخصصی یاد می گیرین هم مهارت هایی رو که تو دانشگاه یاد آدم نمی دن ولی سر کار باید بلد باشیم. چیزهایی مثل چطوری فیدبک بدیم، چطوری گوش بدیم به همکارمون، چطوری تو تیم کار کنیم، این جور چیزا. سالی چهار تا دوره دارن الان، برنامه نویسی، طراحی یو آی یو ایکس، دیجیتال مارکتینگ و ماشین لرنینگ. دوره هاشون رو کم کم بیشتر و گسترده تر هم قراره بکنن و محدود به این رشته های فنی نمونن. کاملا هم رایگانه. اطلاعات ثبت نام دوره ها توی سایت رهنما کالج هست. سایتشون رو ببینین. من بدون استثنا به هر کس که نشون دادم سایت رو خوشش آمده از کارایی که می کنن. سایت رو ببینید. لینک اینستاگرامشون رو هم می گذاریم توی توضیحات پادکست اونم اگر دوست داشتنین می تونین ببینین .اینستاگرامشونم جالبه. ممنون از رهنما کالج.

بریم ببینیم که وقتی جامعه بیشتر و بیشتر فردگرا شد فردیت رو رواج داد به سر فرهنگ و به سر زندگی آدم ها چی آمد. به سر عشق چی اومد. روح آدم یکی این روزهای ما هی تشویقشمون می کنه که بریم دنبال آرزوهامون. بدم نیست به خودی خود دیگه. ولی گیرش اینجاست که این باعث می شه که به مسائل اساسی تر و عمیق تر نگاه نکنیم. مثلاً شنیدیم همه دیگه می گن که چیزی رو که می خواین اگر خوب ذهنتون رو روش متمرکز کنین بهش می رسین. حالا نه به اون معنای ناپلئون هیلیش، به همین معنایی که برنامه بریزین براش، تلاش کنین، زحمت بکشین، اینکه حرف بدی نیست که، ها؟ هست؟ نه. حرف بدی نیست. خب پس چرا نویسنده باهاش مشکل داره؟ اشکالی که نویسنده به این می گیره اینه که می گه آقا این باعث می شه که ما شرایط رو بیایم زیادی ساده کنیم. و هرچیزی رو ببریم توی یک معادلۀ هزینه فایده. در نتیجه شما دیگه به عنوان جامعه هیچ وقت نمیای روی عشق سرمایه گذاری کنی، روی وفاداری، رو محبت. فشار رو میاری فقط به بالا رفتن از نردبون موقعیت اجتماعی. بچسب نردبون رو برو بالا. یعنی قصه مون همش می شه اینکه چطوری اینو به دست بیاریم. چطوری اونو به دست بیاریم. خیلی دیگه در بند این نیستیم که چرا اصلا می خوایمش.

این آثار بزرگی داره. آثار بزرگی داره هم از نظر اینکه اندازۀ آثارش بزرگه، هم اینکه گسترده است. همه جا دیده می شه. حتی توی روش بچه بزرگ کردنمون هم رد پاش هست. قبلا رابطۀ والدین و فرزندان بر پایۀ این بود که آقا عشق و محبت و می خوایم یک رابطۀ عمیق پرورش بردیم و اینا. الان ولی بچه بزرگ کردنم برای self-promotion ئه. برای اینه که مدال افتخار بیاره. بزنن در و دیوار دیگه. رتبۀ اول کلاس فلان. برگزیدۀ دورۀ فلان. دور و برمون رو ببینیم مثال از در و دیوار می باره واقعا برای این چیزا. والدین به جای اینکه بچه ها رو متعادل بار بیارن، به جای اینکه سعی کنن کاردرست بار بیارن، همش دنبال اینن که مهارت فلان، مهارت بهمان، اینا رو بهشون یاد بدن. چیزایی که می خواد رزومۀ بچه ها رو درست کنه. توی cvبچه ها خوب به نظر میاد. بچه هم داره بزرگ می شه و چیزی که این طرف اون طرف و توی کلاس خصوصی می شنوه اینه که تو خیلی خاصی. تو به خودت اعتماد داشته باش. از همه بهتر تویی.

نظرسنجیا هم نشون می ده، همۀ ما هم اینو می دونیم. دور و ورمونم دیدیم. بارها هم از جاهای مختلف شنیدیم. از منابعی هم که خیلی خوشمون نمیاد حرفاشون رو شنیدیم که می گن آقا همه چی مادی شده. آدما دنبال فلسفۀ معناداری در زندگی نیستن. حرف حرف غلطی نیست. اینکه جامعه انگار بریده شده پیوندش با اون ارزش های اخلاقی ای که می بردش به سمت مثلاً رستگاری به سمت رضایت واقعی، این حرف حرف درستیه. اینکه آدمای به مراتب کمتری دنبال یک چیز معناداری در زندگی هستن این نظرسنجیا نشون می ده. اینکه ثروت هدف بسیار مهمی در زندگی شده این رو نشون می ده. خواسته ها، هدف ها، خیلی آدم یکی شده، اینو قشنگ میشه دید. هرچی جامعه از آدم های خودمحور، آدم یکی پرتر بشه از اخلاقیات، از ارزش های عمیق انسانی جدا می شه.

چطور می شه اینو تغییر داد؟ یه راهش با قبول کردن نقص هاییه که در همۀ ما هست. یعنی اینکه روراست باشیم، دربارۀ ضعف هامون، دربارۀ خطاهامون، این کمکمون می کنه که از این حالت خودمرکز دنیا دیدن بیایم بیرون و توجه کنیم بیشتر به روابط انسانی. یکی دو تا مثال داره کتاب. مثال که می گم هر کدومش یه فصله قشنگ. بعضیاش بیشتر از یه فصل. نیم شه اینجا سر و تهش رو هم آورد. مطلب منعقد نمی شه درست آقعا. یکیش داستان Ida Stover Eisenhower. خانمی که شخصیتش و اثری که داشت روی ساختن شخصیت بچه هاش، ار چمله پسرش، آیک، که بعدا رئیس جمهور محبوبی شد در امریکا، بسیار بسییار قابل مطالعه و آموزنده است. اول نویسنده قصۀ خانم آیزن هاور رو می گه. از بچگی تا رشدش و بزرگ شدن و چی و ازدواج و خانواده و تا اینکه کم کم می رسه به قصۀ خود آقای آیزن هاور رئیس جمهور بعدی امریکا. می گه که این با نظم و با عادت و با تلاش بسیار زیاد یک محدودیت هایی به خودش و به رفتار و زندگیش داد که این ها کمکش کردن که نظامی خیلی خوبی بشه بعدا و بعدا فرماندۀ بسیار خوبی و در نهایت هم رئیس جمهور خیلی خوبی. مخصوصا می گه رشدش در توانایی های تشکیلاتی قشنگ مدیون این روش سختگیرانه ای بود که خودش برای خودش اعمال کرده بود. واقعا هم خوب بود در مهارت های تشکیلاتی. چه دورۀ فرهماندهیش در جنگ جهانی دوم، فرماندۀ نیروهای متفقین بود. و چه بعدا در ریاست جمهوریش. فرآیندهایی که دنبال می کرد، منشش، رفتارش پر از چیزهای آموزنده است. هرچند با سیاست هاش یقینا من نمی تونم هیچ همدلی ای داشته باشم به خاطر اینکه بالاخره کودتای بیست و هشت مرداد به دستور ایشونه. اسمش پای اون ننگ هست. ولی چیزهای زیادی هست که می شه ازش یاد گرفت. مخصوصا در توانایی های تشکیلاتی، روش تصمیم گیری، روش حل مسئله. ایناش خیلی جالبه.

یکی از معروف ترین نامه های فرستاده نشدۀ تاریخ یک بیانیه ایه که ایشون نوشته بود برای سناریوی شکست خوردن عملیات دی دی. که اگر این عملیات این طوری که می خوایم پیش بره، پیش نرفت چه میشه و تو مسئولیت شکست احتمالی رو پذیرفته واقعا. آموزنده است. دربارۀ آیزن هاور می گه که ترکیب اون تربیت مادرش و تلاشی که خودش داشت برای اینکه شخصیت دیگری بسازه واسه خودش، نتیجه ش این شد که این کاراکتر برجسته ای ازش در اومد که ما بعدا دیدیم. استفاده می کنه از مثال آیزن هاور نویسنده. می گه اینکه فکر کنی هر کسی یک خود واقعی ای داره، یک true self ی داره و ماموریت ما اینه که همون باشیم و به همون برسیم، این درست نیست. این چیزیه که زیاد می شنویم توی شعارهای تبلیغاتی امروز. می گه این خیلی سازنده نیست. این خوب نیست.

آیزن هاور این طوری فکر نمی کرد. نگاهش این بود که نه اون شخصیت درونی ای که ما داریم و باهاش شروع می کنیم اون فقط مادۀ خامه. خوبی داره توش، بدی داره، قاطیه. اینو باید بگیری ورزش بدی، شکلش بدی، محدودش کنی از این ور. نه اینکه ولش کنی، رهاش کنی. برو خودت واسه خودت به خود واقعیت برس. خود واقعی اصلا محصول تربیت تنها نیست. محصول پرورش ماست و کاری که می کنیم روی اون ماده خام اولیه. حتی اون چیزی که بهش معروفه آیزن هاور، می گن خیلی مثلا ساده بود. خیلی خوش برخورد، هر چیزی که می گن، می گه اینا همه ساختگی بود یعنی ساختگی نه به معنای بدش، به معنای اینکه برساختۀ اراده بود. هنر بود. استراتژی پشتش بود. استراتژیک ساده بود. ذاتی نبود.

مثال های دیگرش هم ولی جالبن. از مثال آگوستین قدیس تا کی و کی و کی. از هر کدوم اینا یه چیزی می کشه بیرون. دربارۀ این حرف می زنه که مصیبت، غم، این چه اثری داره روی ساختن شخصیت. چقدر کمک می کنه. می گه رنج sufferingما رو می بره زیر لایۀ روزمرۀ زندگی. می گه می ره تو زیرزمین ما، اون جایی که دیگه فکر می کنیم پایۀ همه چی اینجاست. از این زیرتر نداره. بعد اونجا یه گودال درمیاره. اونجا رو سوراخ می کنه یه گودی در میاره. بعد می ره اون تو، کاری که می گن غمباده رو می کنه. مصیبت می کنه. بعد می ره تو اون، دوباره اون تو یه سوراخ دیگه در میاره. هی عمیق تر می شی. هی عمیق تر می شی. اون وقت این طوریه که می گه که مصیبت و رنج نشونمون می ده که واقعا کی هستیم. خود واقعیمون رو نشونمون می ده.

بعد به جز این، بهمون توان همدلی می ده. توان این رو می ده که بتونیم بفهمیم بقیه چی می کشن. پس بهتر درکشون خواهیم کرد از این به بعد. یا یه چیز دیگری که می گه رنج و مصیبت به ما می ده اینه که توانمون رو متوجه یک هدف بزرگ تر می کنه. یک حرف خیلی قشنگی از توران خانم میرهادی خیلی نقل می شه اخیراً که می گه مادرم به من گفت غم بزرگ رو تبدیل کن به کار بزرگ. و ایشون خودش کرد این کار رو دیگه. به ازای هر غمی که دید و بزرگ هم بود یه کار بزرگ کرد. برادرش رو از دست داد. همسرش اعدام شد. بچه ش رو از دست داد. همسر دوم رو بعدا از دست داد. بعد از اون ور شما زندگی ایشون رو که می بینی، جا می خوری انقدر توش کار کرده. از مدرسه فرهاد تا شورای کتاب کودک، فرهنگ نامۀ کودکان و نوجوانان.

اگر که نمی شناسین خانم میرهادی رو پیشنهاد می کنم که ویکی پدیاش رو حداقل ببینید. مستند توران خانم هم هست. امیدوارم به زودی بیاد بیرون اونم بتونیم ببینیم. ولی حداقل الان می شه همین چند خط ویکیپدیاش رو دید. ببینید که آدم در یک عمر چقدر می تونه دستاورد داشته باشه. این مثال طبعا خارج از کتابه دیگه. ولی من دلم نیامد که اینو اضافه نکنم. مضمون این که غم های آدم سرمایه ش می تونن بشن از کتابه.

دربارۀ عشق هم یک چیزهای مشابهی می گه این آقای بروکس. خیلی قشنگ حرف می زنه دربارۀ عشق. من نمی تونم خوب اینجا تحویلش بدم. می ترسم که حق مطلب ادا نشه. برای همین شاید بهتره که اصلا نرم توش. واگذار کنم به شما و کتاب. ولی اولش رو می گم چون دلم واقعا طاقت نمیاره. هرکسی که ما می گیم شخصیت عمیقی داره، این توانایی عظیمی داره برای عشق حتما. یک دلیلش اینه که عشق آدم رو متواضع می کنه. وقتی که شما عاشق می شی، به یک ارتشی داری اجازه می دی که بیاد تسخیرت کنه. این متواضعت می کنه. بعدم اینه که پرده ها رو می زنه کنار. آسیب پذیری ها رو نشون می ده. بعد تفاوت دادن و گرفتن رو از بین می بره. یعنی کاری می کنه که از هر دو لذت می بری. دیگه مثل داد و ستدهای دیگه نیست.

همون لحظه ای که از خودت داری یه چیزی رو می کنی می دی به کسی که عاشقشی، همزمان انگار داری به خودتم یه چیزی اضافه می کنی. معجزۀ عشق اینه دیگه. دونه دونۀ اینا رو با مثال می گه. دربارۀ عشق یه داستان یه نفر رو می گه، دربارۀ رنج داستان یه نفر رو می گه. و اصل حرف از خلال قصۀ این آدما اینه که شخصیت رو باید ساخت. این عشق و مصیبت و تحمل و ماموریت رو. دربارۀ ماموریت حرف می زنه. اینکه یه چیزی ما داریم ماموریته. کار نیست، مهارت نیست. شغلمون نیست. یه چیزی فراتر از ایناست. اون آدمایی که شخصیت دارن متوجه یک ماموریتی هستن در این دنیا واسه خودشون. حالا یه خرده جلوتر دربارۀ اونم حرف می زنم. ولی می گه که اینا همه یک عناصری هستند که در ساختن شخصیت کمکمون می کنن. ولی اصل حرف اینه که شخصیت رو باید ساخت. خودش درست نمی شه. شراطی دست به دست هم نمی دن که شخصیت درست بشه. باید رفت و زحمت کشید و درستش کرد.

یه چیز جالبی که می گه مشترکه، خودش می گه این مشترکه بین آدمایی که من قصه شون رو دارم می گم اینه که اینا جوونیشون رو نگاه کنی، بیست سالگی، سی سالگی ها داغونه. شلخته است، معلوم نیست اصلا چی کاره ان. ولی تو هفتادسالگی درخشانه وضعشون. دستاورداشون غبطه انگیزه. این هم یک شاهد دیگریه برای اینکه کار می بره قشنگ. ساختن شخصیت کار می بره. بعد سعی می کنه یک درس هایی استخراج کنه از مطالعۀ این آدم ها. می گه ببینیم واسه اینکه عمیق زندگی کنیم ببینیم اینا چه کردن. از آیزن هاور یاد بگیریم. آدمی که خودش رو زیر پا می گذاره. می گه باید خودت رو بشکنی. خودت رو بشکنی بعد از اون خرابه هه دنیا رو بسازی. کسی که خودش رو کنترل کنه، خشمش رو کنترل کنه، مادر آیزن هاور بچه که بود بهش گفتش که کسی که خشمش رو کنترل کنه بعدا می تونه بیاد شهرم کنترل کنه.

در مقابل این همه صدایی که دارن تشویقمون می کنن که ببین چی می خوای برو دنبال همون، به خودت برس، ایشون آقای نویسنده داره دعوتمون م یکنه که نه، به خودت نگاه نکن، بیرون رو نگاه کن. ببین دنیا چی لازم داره. ببین چه مشکلی رو می تونی حل کنی برو دنبال اون. نگاهت به جای اینکه به تو باشه به بیرون باشه. اون مفهومvocation که دربارش حرف زدیم، مفهومی که من اینجا ماموریت فکر کردم که بهترین ترجمه است براش. چون گفتم منظور شغل و حرفه و مهارت و اینا نیست. می گه این آدمای خارق العاده اینا گشتن ببینن ماموریتشون چیه، اونو انجام دادن. ماموریت عوض کردنی نیست. یه چیزیه که عمرت رو ممکنه بذاری روش. و این ماموریت هم مثل همون رنج، مثل همون عشق، مثل چیزای دیگری که گفتیم، اینم یک عنصر از عناصر سازندۀ شخصیته. یکی از چیزاییه که می بینی که در این آدم ها مشترکه. فرمول در نمیاره کتاب. که مثلا بگه آقا راه رسیدن به شخصیت اینه. داره برای ما یه خرده ای تعریف م یکنه که ببینین آدما چیکار کردن. ببینین آدمایی که تونستن آدم بزرگی بشن، کارای موثر بکنن ببینیم اینا چی در خودشون تربیت کردن. چه جوری خودشون رو ساختن؟ ایدۀ محوری اینه که این کشمکش بین آدم یک و دو رو اینا چطوری handle کردن. بعد یه کاری هم که می کنه نویسنده آدم مذهبی ایه. خیلی مشخصه از کتاب. توی حالا موخره هم یه خرده توضیح می دم. میاد یک سری مفاهیمی رو مثل گناه، مثل روح، می گه این ها در جهان امروز معنیشون رو از دست دادن. اینا وصل شدن به چیزهایی که نباید لزوما می شدن. گناه شده هم طراز هر چیزی که به آدم توش خوش بگذره، باهاش خوش بگذره.

در حالی که برای اینکه اخلاقی زندگی کنیم، برای اینکه یادمون بمونه که باید اخلاقی زندگی کنیم ما احتیاج داریم که این مفاهیم رو بتونیم پس بگیریم. به جای گناه نمی شه گفت خطا، اشتباه، کوتاهی، این چیزایی که ما امروز استفاده می کنیم سعی می کنیم زهر ماجرا رو باهاش بگیریم. زبان امروز می گه این مفاهیم رو سطحی کرده. خیلی دیگه شفاف نمی تونیم حرف بزنیم دربارل درست و غلط اخلاقی. و ضررش به قول نویسنده اینه که حواسمون نیست که هزینۀ اخلاقی کارایی که داریم هر روز می کنیم چقدره. چون زبانش رو نداریم، دربارش حرف نمی زنیم. خیلی الان این طوری فکر می کنیم که ما خوبیم. جامعه است که بده. قوای اجتماعی ان که اینا بدن. قدرت مندان اند که بدن. دولته که بده. شرایط بده. غلط هم شاید نباشه این حرف.

ولی این آدمای استثنایی که قصه شون رو می خونیم اینا این طوری فکر نمی کردن. اینا نگاهشون به خودشون بود. اینا اهل خودت رو دوست داشته باش و تو خوبی و اینا نبودن. اینا کستی می دیدن در خودشون، زحمت می کشیدن، درستش می کردن، و اصلا ایده شون به نظر می رسه این بوده که اصل اون کشتی ای که باید بگیری با دنیای بیرون نیست. اینا اون آدم هایی ان که می گن کشتی اصلی رو نباید واسه موفقیت گرفت. کشتی اصلی داخلیه. واسۀ رستگاری آدم اون تو باید اول کشتی گرفت و پیروز شد و ساخت. بعد میای بیرون.

بعد می گه اتفاقا این شرایطی که ما امروز داریم این تمایل زیادی که به share کردن، به همرسانی کردن داریم، اتفاقا ممکنه اینجا به درد بخوره. به خاطر اینکه کاری که باید بکنیم اینه که تمرکز رو از خودشیفتگی، از انقدر خودمون رو دوست داشتن برداریم و سختی ها و مشکلاتمون رو share کنیم. آسیب پذیری هامون رو، رو نقص هامون کار کنیم. به اونا بخوایم چیره بشیم. این طوری ممکنه یه خرده جا باز کنیم واسه این آدم دو. همه چیرو نذاریم واسه آدم یک. یه خرده واسه آدم دو جا باز کنیم. کمک هم لازم داریم. روی این خیلی تاکید داره نویسنده که در مسیر ساختن شخصیت کمک بیرونی لازمه. لنگرگاه لازمه. حالا واسه هر کسی هم ممکنه یه چیزی باشه این لنگرگاه. و این کمک بیرونی خواستنش هم معمولا سخته. کمک گرفتن سخته. اون چیزی که اینجا میاد سنگ اندازی می کنه در این جاده معمولا غرور ماست. غرور که میاد به ما می گه که نه تو مرشد نمی خوای، تو کمک نمی خوای. تو راهنما، مربی لازم نداری. هلمون می ده بیشتر که بریم اون سمتی که خفن بودن خودمونو ثابت کنیم. نمی ذاره کمک بگیریم. و این خودش بعدا می شه بزرگ ترین مانع در سر راه ما به سمت شخصیت. اینه که آقای بروکس می گه که مرحلۀ اول رها شدن از غروره. کتاب حرف بیشتر داره ولی همین جا ببندیم این اپیزود رو دیگه. این حرف آقای نویسنده که قدم اول در جادۀ شخصیت کنار گذاشتن غروره به نظرم حسن ختامیه واقعا بای پادکست. هم برای این اپیزود هم برای فصل اول پادکست بی پلاس.

Learn languages from TV shows, movies, news, articles and more! Try LingQ for FREE