×

Wir verwenden Cookies, um LingQ zu verbessern. Mit dem Besuch der Seite erklärst du dich einverstanden mit unseren Cookie-Richtlinien.

Kostenlose Registrierung
image

B Plus Podcast, A Peace to End All Peace 4

A Peace to End All Peace 4

این بساط که جمع شد. از اون ور، تو آفریقا هم که دیگه چیزی نبود که اینا برن سراغش و مستعمره کنن. گفتن خیلی خوب. پس همین زمین هایی که از عثمانی مونده رو باید واسه خودمون ور داریم دیگه. امیدشون وقتی به پیروزی در جنگ بیشتر شد، شروع کردن دیگه کشیدن نقشه برای آیندۀ منطقۀ خاورمیانه. نقشۀ واقعی.

کاغذ گذاشتن جلوشون. گفتن خط بکشیم ببینیم کجا رو چیکار می خواهیم بکنیم. می گه خلاصه بگیم چی شد جنگ شروع شد. و قدم اول عثمانی این بود که آمد خودش رو بست به آلمان ها. و جلوی بریتانیا درآمد. و این در واقع اولین قدم غلط بود تو جنگ. حالا غلط که می گیم، الان می دونیم غلطه. اون موقع که معلوم نبود. ولی اولین قدم غلطشون بود. برگردیم حالا دوباره لندن. وزیر جنگ بریتانیا در این دوره آقاییه به اسم کیچنر. این آقا با اینکه سال ها مأمور بود در مصر، و چون تنها عضو کابینه هم بود که تجربۀ شخصی داشت از خاورمیانه، خیلی حرفش برو داشت.

ولی در بسیار چیزها ایشون درکش از اوضاع خیلی غلط بود. مثل همون مأموری که در قسطنطنیه بود. این بود که سیاست های بریتانیا در منطقه بیشتر از اینکه مبنای واقعی داشته باشن، بر اساس تحلیل ها و گمان های غلط یکی دو نفر آدم از جمله آقای کیچنر بودن. این تازه آدم داناشون بود اصلاً. یعنی امکان این رو نداشتن که برن حرف اینو با یکی دیگه چک کنن. هرچی می گفت گوش می کردن. نقشۀ اول این آقا این بود که همۀ جماعت عربی زبان منطقه رو جمع کنن زیر پرچم یک خلیفه ای. با یه رهبر مذهبی. و خیال خامی بود دیگه. خوب خیال خامش این بود که عرب ها همه مثل هم اند.

همین که عربی حرف می زنن دیگه می شه اینا رو کرد یه کشور. یه دست اند. اینا راحت می رن زیر یه پرچم. یه رهبر مذهبی رو قبول می کنن. همۀ فرض هاش غلطه دیگه. می دونیم الان چقدر غلطه. تنها چیزی که ایشون درست فهمیده بود این بود که آره زبان عربی کمابیش یکیه. ولی نفهمیده بود که تفاوت ها در همین دنیا خیلی زیاده. فرهنگی، نژادی، مذهبی. کلاً دربارۀ سنی و شیعه نمی دونست این آقا. فکر می کرد مسلمون، مسلمونه دیگه. فرق نداره که. کجای کاری آقا؟ کجا مسلمون مسلمونه؟ از نتایج چنین ناآگاهی هایی هم بود که مثلاً در عراق شیعه نشین اینا اومدن بعداً از یک شاه سنی حمایت کردن. نمی دونستن این جزئیات رو.

قصه هم واقعاً اینه که آقای کیچنر خودش دنبال جاه طلبی های خودش بود. برنامۀ خودش رو داشت. می خواستش که آره رهبران عرب منطقه رو اداره کنن و فلان و اینا. ولی اینا ظاهر کار بود. این آقا و کارمندای بریتانیایی اینا می خواستن کسانی باشن که این رهبران عرب رو می رقصونن رو صحنه. یعنی این آقا می خواست اینا بشن یه کشور. یه رهبر داشته باشن. واین خودش بشه نایب سلطنۀ کل دنیای عرب. یه پست برای خودش درست کنه. مثل نایب سلطنۀ هندوستان، اینم بشه نایب سلطنۀ دنیای عرب. انقدر اطلاعات از خاورمیانه کم بود که حتی بریتانیایی ها نقشۀ دقیقی از منطقه نداشتن. همین بعداً که اشغال کردن منطقه رو باعث فاجعه شد واقعاً. در واقع این سیاست های غلط بریتانیا در خاورمیانه از اول بر اساس اطلاعات غلط بود و جاه طلبی های شخصی.

بر اساس همین اطلاعات و نقشه های غلط آمدن حمله کردن به گالیپولی. یک شبهه جزیره ای در دریای مرمره. که از اونجا بیان قسطنطنیه. حمله شکست تمام عیار بود. چنان فاجعه ای بود که نخست وزیر بریتانیا عوض شد بعدش. آقای دیوید لویدجرج آمد. و این وقتی که آمد، گفت این جنگ استراتژی جدید می خواد. به جای اینکه حمله کنه به عثمانی ها، تصمیم گرفت این آقا که حرکت های داخلی ضد ترکی رو در عرب ها تقویت کنه. و از اونا حمایت کنه. بالاخره این عرب ها قرن ها زیر سلطۀ ترکان عثمانی بودن. و فکر می کرد که می شه تحریکشون کرد به نارضایتی. و درست هم فکر می کرد. اینجا یه آدم جدیدی میاد وسط که اسمش رو شاید شنیده باشین. یک آقایی به نام سایکس. که خودش رفته بود منطقه رو بررسی کرده بود. و این آمد پیشنهاد کرد که ملک حسین نامی رو که اون موقع والی مکه بود، بکنن پادشاه و خلیفۀ کل دنیای عرب زبان.

اون نقشه به جایی نرسید. چون خود این آقای حسین گفت من می خوام از اروپایی ها مستقل باشم. اینم چیزی نبود که بریتانیا بتونه قبول کنه. اصلاً اینا دنبال این بودن که جا پاشون رو اونجا محکم کنن. ولی یه خرده بعد استراتژی شون عوض شد. یک مشورت هایی، یک افسر مرموزی از ارتش عثمانی بهشون داد. یه کسی به اسم محمد الفاروقی. که اینا نظرشون عوض شد. این فاروقی آمد گفت که من با نظامی های رده بالایی ارتباط دارم در عثمانی. اینا همه عربن و همه ملی گرا. اینا می تونن به بریتانیا کمک کنن عثمانی رو ما شکست بدیم.

این فاروقی از اون دودره بازهای روزگار بود. به دو طرف ماجرا به بریتانیایی ها و به حسین اطلاعات غلط می داد. به اینا می گفت من صدها هزار سرباز عرب دارم که در اختیارم هستن. و در واقع داشت همونی رو به بریتانیایی ها می گفت که دوست داشتن بشنون. اینا هم باورشون می شد که آره عرب ها می تونن در شکست دادن عثمانی کمکمون کنن. برای همین وقتی که اون فاروقی اون طوری که خودش می گفت به نمایندگی از متحدانش می آمد و در دمشق مثلاً پیشنهاد می کرد که انگلیسی ها حرف حسین رو گوش کنن، بپذیرن شرایطش رو، این ها هم می پذیرفتن. قانع می شدن.

شروع کردن دوباره مذاکرات جدی کردن برای کشور مستقل عربی. به توافق هم رسیدن. ولی توافقی که بر اساس دروغ و دغل دو طرف بود. یعنی فاروقی می گفت من صدها هزار سرباز دارم که آماده اند عثمانی رو سرنگون کنیم. بریتانیا می گفت خیلی ممنون. دست شما درد نکنه. ما هم کاملاً آماده ایم وقتی که شما سرنگون کردی پامون رو از منطقه بکشیم بیرون. جفتشون هم دروغ می گفتن. خوب چنین توافقی معلوم هم هست آخر و عاقبتش چی می شه دیگه.از همون اول رابطۀ بریتانیایی ها و این متحدان عربشون رابطۀ خراب و کجی بود.

اسم شخصیت دیگری هم اینجا میاد که ما خیلی از چیزهایی که می دونیم دربارۀ اون آشوب هایی که اون موقع در دنیای عرب اتفاق افتاد از یادداشت های ایشونه. لورنس عربستان. تی ای لورنس یک افسر ارتشی بود در بریتانیا. بریتانیایی. مشاور نظامی آقای حسین بود. نقشۀ اینا از اول خیلی متزلزل پیش رفت. حسین آمد فرمان جهاد داد. و به سربازان عربی که در ارتش عثمانی بودن گفت به پا خیزید و فلان. ولی اینا هیشکی از جاش تکون نخورد. چون اصلاً برنامه ای وجود نداشت. خالی می بست فاروقی. بریتانیایی ها ولی امیدشون رو از دست ندادن. گفتن ما ادامه می دیم. ما با همین حسین ادامه می دیم.

تابستون هزار و نهصد و شونزده آمدن کمک کردن و مکه رو کردن پایگاه و مرکز قدرت و سعی کردن مدینه رو بگیرن که نشد. لورنس می گه که ارتش عثمانی آموزش اروپایی دیده بود به هر حال و عرب ها اون نظم و آمادگی رو نداشتن که بتونن جلوی اینا حرکتی بکنن. کم کم امید و علاقۀ بریتانیایی ها به لورنس و رئیسش حسین کم شد. ولی بعد شرایط عوض شد. در هزار و نهصد و هفده اینا تونستن شهر عقبه برو بگیرن. یک بندری در ساحل جنوبی فلسطین که اهمیت استراتژیک داشت. و خوب دیگه راحت شد براشون که نیروی کمکی بفرستن اعراب به فلسطین برای جنگ. و از مصر نیروی کمکی بفرستن.

کم کم بیت المقدس رو گرفتن. و آمدن جلوتر. تا اردن امروز و خیلی پیشروی کردن جلو عثمانی ها. و کم کم بیت المقدس. و بغداد افتاد دست متحدین بریتانیا و در واقع بریتانیایی ها و عملاً مسیر دمشق باز شد. تند رفتیم یه خرده جلو. برگردیم عقب به اون زمانی که گفتیم آقای سایکس گفتیم آقای مهمیه که بعضی ها ممکنه اسمش رو شنیده باشن. به زمانی که این آقا پیشنهاد کرده بود بریتانیا معامله کنه با حسین. همون زمان این آقا یک مذاکرات پنهانی رو شروع کرده بود با یک دیپلمات فرانسوی به اسم آقای پیکو.

اسم این ها رو ما کنار هم زیاد شنیدیم. معاهدۀ سایکس پیکو. این مذاکرات از اون موقع شروع شده بود. این آقای پیکو خودش از یک خانوادۀ استعمارگری می آمد اصلاً. و خودش نظر و ایده داشت دربارۀ آیندۀ خاورمیانه و نقش فرانسه توش. و برنامه داشت. مخصوصاً برای فلسطین و سوریه. برعکس بریتانیا، فرانسه دنبال این نبود که تأثیری داشته باشه در ادارۀ مناطق جدید. می خواست اصلاً خودش اداره کنه. اصلاً می گفتن که اینا جرئی از امپراطوری فرانسه هستن. ما در جنگ های صلیبی اینا رو فتح کرده بودیم در قرون وسطی. الان می خوایمشون. باید برگردن به ما.

کلی مذاکره و این و اون ور، آخرش بریتانیا با فرانسه رسیدن به یک توافقی مشهور به موافقت نامۀ سایکس پیکو. چی می گه؟ بسیار چیز جذابیه. اینم اگر که کسی علاقه منده به این مسائل می تونه حتماً ببینه. احتمالاً می شناسین. اول کاری که می کنه اینه که میاد مرزهای جدیدی می کشه واسه منطقه. بعد میان می گن که بسیار خوب. فرانسه حق حاکمیت بر لنبان رو خواهد داشت. و حق تأثیر داشتن در سوریه.

بریتانیا در مقابل، بیشتر عراق امروز رو می گیره و اردن رو. و دو تا بندر رو در سواحل فلسطین. توافق فاجعه است واقعاً. مخصوصاً سوری ها گفتن ما به هیچ وجه نمی خوایم بریم زیر دست فرانسه. از اون ور دوباره دربارۀ شبهه جزیرۀ عربستان توافق می گفتش که رو کاغذ قرار بود مستقل بمونه. ولی خوب هم بریتانیا و هم فرانسه تأثیر سیاسی و اقتصادی قرار بود داشته باشن روش. گرفتاری بزرگش ولی سر فلسطین بود. بریتانیا اون موقع شروع کرده بود یواش یواش خو گرفتن با این ایدۀ صهیونیسم یا زیونیسم. این پروژه ای که یهودیا می خوان یه خونه ای داشته باشن در فلسطین و می خوان برن اونجا. چون شده بود سیاست رسمی بریتانیا. دیگه نمی خواستن هیچ قدرتی به فرانسه بدن تو اون منطقه. چون فرانسه دل نداده بود به این پروژه اون موقع. ولی به توافق نرسیدن. سر اون تیکه به توافق نرسیدن.

گفتن خیلی خوب. جزئیات فلسطین رو می ذاریم بعد از جنگ نهایی می کنیم. یه ایده هم چون اون موقع هنوز این بود که یهودیا رو شاید ببریم در عراق امروز. اونجا ساکن کنیم. یه عده ای هم بیشتر طرفدار این بودن. خلاصه اینا فلسطین رو نبستن. گفتن آقا این یه دونه آیتم موند. اینو حالا بذاریم بعد از جنگ ببینیم چی می شه. این بذاریم بعد از جنگ ببینیم چی می شه همین شد که امروز شد. این یک چیزه دیگه. این یک نکتۀ آموزشی داره. آقا مطلبی رو که تو جلسه باز شد تو همون جلسه ببندین. نذارین که بذاریم حالا ببینیم بعداً چی می شه. بسته نشد خلاصه توافق این ها نهایتاً. و این همین توافق ناتمام سایکس پیکو زمینۀ این درگیری ادامه داری رو ساخت که الان یک قرنه همه درگیرشن.

سال هزار و نهصد و هفده که شد بریتانیایی ها بیشتر فلسطین رو گرفته بودن. و فرانسه دیگه فهمیده بود که اینا ول کن اینجا نیستن. حاضر نیستن چیزی ازش به این ها بدن. از اون طرف بریتانیا شده بود دیگه حامی کامل صهیونیسم. در نتیجۀ نخست وزیر شدن آقای لویدجرج، قبل جنگ اینا فکر می کردن بریتانیایی ها که ایدۀ صهیونیسم عملی نیست. به دو دلیل. اولاً که فلسطینی ها خیلی مخالفت شدیدی دارن باهاش. و ثانیاً اینکه زمین های فلسطین کلاً بیابونه. و به درد این نمی خوره که کلی مهاجر بخوای بیاری توش. ولی این آقای جرج یک evangelistبود. مسیحی تبشیری بود. شخصاً خودش دلبستۀ صهیونیسم بود.

و از اون طرف هم اینا فکر کردن که این کار رو بکنن که جهودها در جنگ همدل بشن باهاشون. با بریتانیا دیگه. این به دردشون می خوره. از جمله یهودی هایی که قرار بود این طوری دلشون به دست بیاد، همون ترکان جوان بودن که قصه شون رو می دونیم. که اصلاً ربطی به یهودیت نداشتن. آقای سایکس و آقای مورس همون که توهم زده بود که این جوانان ترک دارن امپراطوری عثمانی رو به واسطه برای یهودی ها در واقع اداره می کنن، اینا به این نتیجه رسیدن که از صهیونیسم حمایت کنن. این هم البته بود که فکر کردن که یهودی های روسیه هم اگر اینا از صهیونیسم حمایت کنن خوشحال می شن. و اینا میان روسیه رو در اتحاد بریتانیا نگه می دارن.

Learn languages from TV shows, movies, news, articles and more! Try LingQ for FREE