×

Wir verwenden Cookies, um LingQ zu verbessern. Mit dem Besuch der Seite erklärst du dich einverstanden mit unseren Cookie-Richtlinien.

Neujahrsverkauf - Verlängerte Woche Bis zu 50% Rabatt
image

The Iranians, Eli

Eli

سلام. من الهه هستم. دوستام بهم میگن الی. چهل و دو سالمه. من تصویرگر کتاب های کودک و نوجوان هستم توی ایران.

من تا پنج سالگی ایران زندگی نمی کردم. باکو زندگی می کردم. باکو یه زمانی مال ایران بوده. ولی بعد ازش جدا شده. و جزو اتحاد جماهیر شوروی بود، اون موقع که هنوز جدا نشده بود از اتحاد جماهیر شوروی.

و بعد من وقتی پنج سالم بود با خانواده ام اومدیم ایران. من تا اون موقع نه فارسی بلد بودم، نه ایران رو دیده بودم، نه خیلی چیز زیادی راجع به ایران می دونستم. ولی خیلی زود فارسی رو یاد گرفتم. چون که می رفتم توی کوچه و با بچه ها بازی می کردم. و خیلی طبیعی و سریع فارسی رو یاد گرفتم. حتی خیلی زودتر از خواهر و برادرهای بزرگ تر از خودم.

اون موقع زمان جنگ بود. و خیلی فضا پر از اضطراب، خبرهای جنگ، خبرهای بد، کشته هایی که از جنگ میومد، رنگ سیاه همه جا، خیلی لباسا سیاه بود. زنای چادری سیاه خیلی برای من عجیب بود. ندیده بودم همه زنا یه شکل چادر سیاه بپوشن.

و توی این فضا بچگی مون گذشت. و خیلی اتفاق های شاد و خوشحال توی زندگی مون کم بود. تا اینکه حالا کم کم فضا عوض شد بعد از جنگ.

من مدرسه رفتم. و تو مدرسه هم خیلی درسم خوب بود. و چون نقاشیم هم خیلی خوب بود، خیلی معلم ها منو دوست داشتن. تو مسابقات نقاشی شرکت می کردم. جایزه می بردم و یا برای بچه های دیگه نقاشی می کشیدم.

و توی مدرسه تا آخر دبیرستان ریاضی خوندم. توی سال های دبیرستان ریاضی خوندم. ولی همیشه می دونستم که دوست دارم هنر رو ادامه بدم. با اینکه خیلی خانواده ها دوست نداشتن که بچه هاشون هنر بخونن، و دوست داشتن که مهندسی یا پزشکی بخونن، ولی خب مادر من هیچ وقت مخالفت نکرد.

و من رفتم کنکور هنر دادم. و خیلی رتبه خوبی هم آوردم. تو یکی از بهترین دانشگاه های تهران قبول شدم. و شروع کردم به گرافیک خوندن.

گرافیک رو انتخاب کردم. چون می دونستم که می خوام کار کنم، و می خوام پول درآرم، و از نقاشی توی ایران نمیشه پول درآورد. یا حداقل اون موقع نمیشد. ولی در طول درس خوندن شروع کردم جاهای مختلف کار کردن.

مثلا اولین بار رفتن تو یه استودیویی که تازه اینجا توی ایران تاسیس شده بود شروع کردم انیمیشن دوبعدی کار کردن و انیمیشن تجربه کردن. بعد توی استودیوهای گرافیک، گرافیک تبلیغاتی کار کردم یه ذره. یه ذره با انتشاراتی ها کتاب و مجله درست کردم. و خلاصه همه این چیزا رو تجربه کردم. اون قدی گرافیست نبود که مثلا به ما ها که دانشجو بودیم کار نرسه. به ما کار می دادن و پول هم می دادن تازه بهمون.

و خیلی چیزا رو بیرون از دانشگاه یاد گرفتم. و بعد، سال ها که کار کردم، دیگه احساس کردم تهران خیلی منو داره خسته می کنه. چون خیلی شهر شلوغیه. و خیلی هواش خیلی آلوده است. و ترافیک داره. و من احساس می کردم اونجا خیلی دارم خسته میشم.

تصمیم گرفتم با کمک یکی از دوستام یه خونه کوچیک تو یکی از شهرهای شمال ایران که خیلی سرسبزه و خیلی خلوت تر از تهران یه خونه کوچیک گرفتم. و تنهایی اسباب کشی کردم اومدم اینجا. که خیلی معمول نیست برای دخترای ایرانی که برن تنها یه جایی شروع کنن زندگی کردن. اولش برام سخت بود، ولی خب بعد دیگه کم کم عادی شد.

یه گربه هفت ساله هم دارم که از بچگی از تو خیابون پیداش کردم. و بزرگش کردم. و با همدیگه داریم زندگی می کنیم.

من الان دارم تصویرگری کتاب کودک و نوجوان کار می کنم. بیشتر کارم شامل اینه. و چرا این رشته رو انتخاب کردم؟ این کارو انتخاب کردم؟ چون اولا که من قصه ها رو خیلی دوست دارم. وقتی که قصه می خونم اصلا از تمام زندگی جدا میشم. و قصه به نظر من باعث میشه که ما زندگی رو خیلی بهتر بفهمیم.

دو اینکه وقتی که دارم تصویرگری می کنم برای بچه ها مستقیم با بچه ها حرف می زنم. و یه قسمتی از قصه رو من براشون تعریف می کنم. و یه قسمتی از منم همیشه یه ذره بچه می مونه که با بچه های دیگه حرف بزنه.

من خیلی روش های تصویرگری رو کار کردم. اونقدی تخصصی نشده تصویرگری توی ایران که ما فقط تو یه زمینه کار کنیم. من تصویرگری برای مدرسه ها کار کردم، برای کارای سرگرمی کتابای سرگرم کننده کار کردم، برای کتابای طنز کار کردم، برای کتابای نوجوان کار کردم. و تازه داره این فرهنگ توی ایران جا میفته و داره گسترش پیدا می کنه که تصویر هم یک زبانه.

و میشه با تصویر حرف زد. و تنها نوشتن و کلمه نیست که می تونه حرف بزنه. این تازه داره جایگاه تصویرگری و گرافیک توی ایران جا میفته. و قبول میشه. و شناخته میشه.

Learn languages from TV shows, movies, news, articles and more! Try LingQ for FREE