Examples from the LingQ library
- که بودم.» همسایه گفت:« وا!... چه حرف ها!» مادرش
- در میدان حضور در وا میکنه پسره میگه من
- ی میشه شکوفه ها وا میشن از خواب ناز
- سعید آمد مشت زمین وا شد سبزه پدید آمد
- نگار آمد قفل غزل وا شد هلهله در هلهله
- در این عالم زنی، وا نگشتی تا نکردی عاقبت
- هر مشتى رو كه وا ميكنم پوچه تابلو بن
- صربستانی به نام میلِوا ماریچ (Mileva Marić) که
- که اینشتین و میلِوا برای هم فرستاده بودن
- اینه که زنش میلِوا نقش خیلی پررنگی داشته
- ضعیتِ آب وَ هَوا هَوا خُشک
