Examples from the LingQ library
- به مدت دو هفته مجبور نیست سر کار برود
- به مدت دو هفته مجبور نیستم سر کار بروم
- خودم نبرده بودم و مجبور شدم از این هایی
- زائو و دیگر زندانیان مجبور شدن در خارج از
- بگذرونن اون ها رو مجبور کردن 7 روز با
- افرادی که در زندان مجبور به کار بودن، فقط
- از دست داد و مجبور به ترک تحصیل شد
- و برای گذروندن زندگیش مجبور به کارای خیلی پست
- ده سال بعد تسلا مجبور شد برای تسویهی
